سفر به ایران

اصفهان، نصف جهان

دو سال پیش (۱۳۸۴) بعد از بیست سال به ایران سفر کردم، وقتى داشتم سـوار هواپیما می شدم احساسات خیلى عجیبى داشتم، هم خیلى خوشحال بودم، هم می ترسیدم، هم هیجان زیادى داشتم. به هر حال، سوار هواپیما شدیم، مادرم از آمریکا مى آمد، من هم از آلمان به او ملحق شدم و به اتفاق سفرِ خود را شروع کردیم.

حالا ایـن پنـج سـاعت پـرواز چنـد سـاعت بـه مـن گذشـت، بمانـد… هواپیما در فرودگاه بین المللى مهر آباد نشست. همه پیاده و وارد ساختمان فرودگاه شدیم. در صف کنترل مدارک ایستاده بودیم. دور و برم را نگاه می کردم، مردم را نگاه می کردم، شلوغ بود، این همهمه و شلوغى را در فرودگاه هاى اروپائى کمتر تجربه می کنى، شکل آدم ها خیلى فرق می کرد، خانم ها همه با روسرى و مانتو هاى بلند، یا کوتاه، یا با چادر، آقایون هم که…

خوب، بگذریم.

بــه هــر حــال، مراحلِ قانونى  اولیه را گذراندیم، وارد سالن دیگرى شدیم که منتظرِ چمدان ها بودیم. همه ایستاده بودند. خیلى شلوغ بود. من هم همین جور هاج و واج بودم. ماشاالله که چقدر همه بار داشتند.

بالاخره چمدان ها را تحویل گرفتیم، تا وقتى که از آن سالن بیرون بیائیم، چندین بار پاسپورت هاى ما چک شد، نمیدونم چرا سؤالات عجیب و غریب از آدم می کردند.

حالا تازه وارد سالنی شدیم که همه منتظرِ عزیزانشان بودند. من که فکر می کردم چقدر داخل شلوغ بود، این طرف را هنوز ندیده بودم. خیلى جالب بود. همه با هم داد می زدند، هر کسی را می دیدی، دنبالِ یکى میگشت. بوی گل و شیرینى همه جا را گرفته بود. من هم انگار در یک دنیاى دیگرى بودم، همه را تماشا می کردم.

کمى این سو آن سو را نگاه کردیم، کسى را که آشنا باشد، ندیدیم، البته من که کسى را در واقع نمى شناختم، چون بچه هائی که خارج از مرزهاى کشورشان رشد کردند، همه فامیل را از آلبوم هاى عکس مى شناسند، این هم یکی دیگر از خواص در غربت زندگى کردن است…

از ساختمان فرودگاه خارج شدیم، بیرون، در هواى آزاد ایستاده بودیم منتظرِ پسردائی ها که قرار بود از اصفهان به دنبالِ ما بیایند. توى این همهمه و شلوغى، احساس عجیبى داشتم. احساسى که شاید کسى که آنجا زندگى می کند نتواند تصورش را هم حتى بکند. انگار آشنائى را که سال ها بود گمش کرده بودم، تازه پیدا کرده باشم. با این که همه چیز برایم غریب بود، احساس می کردم که به خانه برگشتم، نمى دانم کسى می تواند این احساس را درک کند یا نه. نیمه شب بود و سفر نسبتا طولانی ولی من بیدار بیدار بودم…

بالاخره پسردایى رسید، با همسرش. ایشان در واقع پسردایىِ مادرم هستند. اولین برخوردى که داشتم، این بود که نمى دانستم چه جورى صدایش کنم، پسردایى؟ آقاى قهرمانى؟ حسن آقا؟ جالب بود… توافق کردیم روى حسن آقا، سوار اتومبیل شدیم و آمــاده شدیــم کـه راه بیافتیـم. کمـربندم را بستم، دیدم همه به من می خندند، پرسیدم چرا مى خندید؟ گفتند بامزه ست که کمربندت را مى بندى…

همه داشتند صحبت مــی کردنــد، ولی من حواسم به صحبت ها نبود، خیابان ها را نگاه می کردم، مردم را، چراغ ها را، ترافیکِ خیابان را، از طرزِ رانندگیِ مردم حیرت کرده بودم. فکر می کردم اگر من قرار بود اینجا رانندگى کنم احتمالا تا الان هزار بار مرده بودم…

بعد از مدتى متوجه شدم که دوباره در رابطه با من صحبت می کنند، توجهم جلب شد به ایــن کــه چــه می گویند. دیدم که آنها تعجب کردند که چرا من دستم را به اینور و آنور می گیرم و بعضى وقت ها هم زیرِ داشبرد هستم. گفتم بابا، با این رانندگى اى که شماها می کنید اینجا اگر زنده به مقصد برسیم باید خدا را شکر کنیم… بازهمه خندیدند…
تعجب می کردم که آن وقت شب، مغازه ها اکثرا باز بودند. توقف کردیم که ساندویچی بگیریم، چون همه ظاهرا گرسنه بودند. این طعم را خیلى وقت بود که فراموش کرده بودم…

بالاخره وارد اتوبان شدیم. فکر می کردم، خُب همه اتوبان ها مثل هم هستند، ولی نه! مختصر فرقی داشت با اتوبان های دیگر دنیا! از جمله:

۱. مردم کنار اتوبان خوابیده بودند، که من این صحنه را هیچ وقت ندیده بودم که کنار جاده، آن هم اتوبان کسى جایش را بیاندازد و با بچه خود آنجا بخوابد،

 ۲. افراد از اینسوی اتوبان به آنسو پیاده راه بروند! این که خیلى جالب بود!…

 ۳. بین راه محل استراحتی براى مسافرین نداشته باشند. بعد گفتند که این اتوبان  نوساز است و حتما جاهائى در آینده براى استراحت بین راه پیشبینى خواهد شد…

وقتى که به اصفهان رسیدیم دیگر سپیده دم بود. از سر راه به میدانِ نقش جهان رفتیم. حسن آقا گفتند که این میدان را الان که خلوت است باید ببینی، چون در طول روز به قدری شلوغ است که شانس دیدن کامل آن مقدور نیست. واقعا هم راست می گفت. چقدر زیبا بود…

چند دقیقه اى را آنجا بودیم، در هواى تازه صبح  کمى پیاده شدیم و قدم زدیم. اینطور که برایم تعریف کردند، در زمان سلسله ی صفویه، این میدان محل بازی چوگان بوده، بدین شکل که شاه عباس و سایر شاهان در ایوان آلی قاپو می نشستند و بازیکنان در میدان بازی می کردند.  سرانجام بعد از سفر دراز، به منزل رفتیم.

اولین برخورد من با پسر پسردایى:

بامزه بود. آخر شما نمی توانید تصور کنید که چه حالتى است. بــا هــم فامیل باشــید، ولــى همدیگر را نشناسید. مثل دو غریبه. کمى همدیگر را نگاه کردیم، سلامى ، و دست و روبوسى، لباس سربازى بر تن داشت. طفلکى آن وقت صبح باید می رفت سرخدمت… بعدها خیلی با هم رفیق شدیم. دیگر همه جا و همیشه همراه من بود و مثل یک بادیگارد ازمن مراقبت می کرد و به فکر من بود. یادش بخیر که دلم برایش خیلی تنگ شده…

آن شب ما نخوابیدیم. برایم همه چیز تازگى داشت. مثل بچه اى که به شهر بازى برده باشند، هیجان زدهبودم…

بعد کم کم همه بیدار شدند. شلوغ شد. همه آمدند دیدن ما. البته مادرِ من در این چند سال چندین بار به عللِ مختلف به ایران سفر کرده بود، ولى من مثل یک جنس تازه به بازار رسـیده بـودم. بـراى همه جالب بود که این موجود را هر چه زود تر ببینند. البته شوخی می کنم. همه محبت داشتند. طبیعى است که همان جور که همه چیز براى من جالب بود، براى آنها هم جالب بود.

خلاصه، چند روز اول، من انگار در فیلمى به سر می بردم، همه چیز تازگى داشت برایم، جالب بود. هم احساس غریبى می کردم، هم احساس این که بالاخره به خانه برگشتم.

علاوه براینهائی که گفتم، گرمی هوا بود که با من سازگاری نداشت. خیلى گرمم بود. از گرما همین جورى له له می زدم. می گفتند، لیلا به جاى این که جلو ِ کولر بخوابه، توى کولر مى خوابه، ولى خیلى گرمم بود. تا عادت کنم به آن آب و هوا این طفلکى ها فکر کنم منجمد شدند. شب ها وقتى هوا خنک تر می شد، ما جرات می کردیم  از خانه بیرون برویم…

مدت زیادى در اصفهان به سر بردم، همه اقوام واقعا محبت می کردند و هر کدام تا آنجائى که وقتشان اجازه می داد و خیلى بیشتر از اینها زمان می گذاشتند و همه جا را به من نشان دادند. فکر کنم هر پلى که در اصفهان وجود دارد دیده باشم. البتّه در شب، همان جور که گفتم…

چقدر این شهر زیباست...

آن موقع فهمیدم وقتى خواننده محبوبی که همه مى شناسند می خواند: “دلم مى خواد به اصفهان برگردم، بازم به اون نصف جهان برگردم، برم اونجا بشینم، در کنار زاینده رود، بخونم از ته دل، ترانه و شعر و سرود…” منظورش چیست…

البته به غیر از انواع و اقسام پل هاى مختلف، جاهاى زیباى دیگر شهر راهم دیدیم، از جملــه مسجد شاه، عالی قاپو، بازار اصفهان که معروف به قیصریه و یکی از قدیمی ترین بازارهای ایران و محل داد و ستد فراوان در زمان های قدیم بوده است، کارگاه هاى کارهاى صنایعِ دستى که چقدر پرزحمت و زیبا هستند، چهل ستون، هشت بهشت و خیلى جاهاى دیگر مثل حمامِ شاه عباس که داشتند باز سازى می کردند و براى عموم هنوز باز نشده بود.. .

از آنچه که باقیمانده، می شود فهمید که چه معماری های زیبا و بی نظیری داشته ایم، افسوس که بسیاری از آنها از بین رفته و در شرف نابودی هستند!

به هر حال، با همه تفاوت هائى که بود، با همه شلوغى ها، با این که خیلى وقت ها از خیلى چیزها حیرت می کردم، که چگونه ممکن است این جور باشد، دلم نمى خواست دیگر برگردم به دنیائى که بیست سال بود در آن زندگى و به نوعى عادت کرده بودم…

البتــه ناگفته نماند که با همه خوشی هائى که دیدم، خیلى چیزها هم آزارم می داد، وقتى بچه اى را می دیدَم که گارى هل می دهد و به جاى این که به مدرسه برود، باید در خیابان کار کند، وقتى که اختلاف طبقاتى را که به نظرِ من وحشتناک بود، می دیدَم، وقتى که ناظر طرزِ رفتار مردم با همدیگر بودم، می دیدَم همه سرهم کلاه می گذارند، همه نسبت به همه چیز بى تفاوت شده اند. وقتى می دیدَم همه چیز، همه قشنگى هاى شهرى که عاشقش شده بودم، سطحى و ظاهرى ست!…

در این سفرِ کوتاه من که حدوداً چهارماه طول کشید، به غیر از اصفهان به نقاط دیگر ایران هم سفر کردم و جاهاى زیادى را دیدم، باز هم به خاطر محبّتى که همه به من داشتند، و همه وقتشان را در اختیارم گذاشته بودند تا هر جائى که دلم می خواست و تا آنجائى که فرصت بود، ببینم…

شهرهاى زیادى را دیدم، با مردمان زیادى آشنا شدم، از طبیعتِ زیبای این کشور خیلى لذت بردم و اگر می شد، دوست داشتم که بیشتر باشم و بگردم و با کشور و مردمِ خودم آشنا بشوم…

از شمالی ترین نقطه کشور گرفته تا جنوبى ترینش، خیلى جاها را خوشبختانه شانس داشتم که ببینم، از جمله تهران، کرج، مهرویلا، همان جا که در قدیم زندگى می کردیم، به دیدن خانه ی قدیمىِ خودمان که دوران طفولیت خود را در آن گذرانده بودم رفتم که هنوز بین همه آن ساختمان هاى بلندى که دور و برش ساخته بودند، به همان شکل قدیمى مانده بود. آن لحظه، به طرز عجیبی دلم گرفته بود. کلاً این سفر براى من  خیلى سفرِ عجیب، پرهیجان و به یاد ماندنىِ بود. همان جور که گفتم ممکن است براى کسى که آنجا زندگى می کند قابل درک نباشد، احساسى که من داشتم و دارم نسبت به آن تکه از کره زمین، ولى سفرى بود پر از احساسات عجیب و غریب و تازه.

بگذریم…

از دیگر جاهائى که دیدم آستارا، سرعین، تبریز، زنجان، اردبیل، و شهرهاى زیادى در کنــار دریــاى خــزر بود از جملــه: رشت، لاهیجان، رامسر، نوشهر، و… خلاصه از همه راه هائی که از تهران به شمال کشور منتهی می شد مرا بردند و از یک نقطه دیگر به تهران و یا شهر دیگری وارد کردند. از جاده کناره رفتیم، در جنگل های انبوه گردش کردیم و از کوه هاى سر به فلک کشیده تا آنجا که امکان داشت بالا رفتیم و دیدن کردیم. در غرب کشورهم همینطور، چندین شهر را دیدیم.

در جنوب به شیراز رفتیم، تختِ جمشید، آپادانا، مقبره کورش، سعدیه، حافظیه، باغ اِرم، بازار وکیل و… را دیدیم.

در سفر دیگری که از اصفهان به طرف جنوب داشتیم، از استان چهارمحال و شهرهای دیگری مثل یاسوج و… گذر کردیم. در امتداد خلیج فارس چند بنــدر و دراســتان خـوزستان چندیـن شهر را دیدیم ، مثل آبادان، که مادرم  دوران کودکی و نوجوانی خود را   در آنجا گذرانده و خاطرات زیادی از آنجا داشت… خرمشهر با تمام خرابیها ئـی که از دوران جنگ ایران و عراق هنوز باقی مانده. اهواز و مسجدسلیمان، سدهای کارون و…  درآب خلیج فارس قدم زدیم و از بندر گناوه، بندردیلم تـا نزدیکــی بــندربوشهر راندیم. بنادر دیگری را هم دیدیم که الآن نام آنها را فراموش کرده ام…

خیلی مکان های دیگری را هم در این سفر دیدم که در آینده اگر عمرى باقى ماند و فرصتى بود برایتان خواهم نوشت…

به هر حال، امیدوارم که خواندن این خاطرت خیلى خسته اتان نکرده باشد. به امیدِ آن روزى که بتوانیم حضورأ در کنار هم بنشینیم و از خاطرتمان و این که چه به ما گذشته براى هم تعریف کنیم.

لیلا رحیمی

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !