خانه / گزارش سفر به سایر کشورها / سال94 / هندوستان سرزمین معابد

هندوستان سرزمین معابد

هندوستان سرزمین معابد

بنابر پیشنهاد افشین قصد دارم شرحی از سفرم به هندوستان بنویسم. اما اونهایی که قبل از من این سرزمین رو دیدند و گز کرده اند خوب میدانند که با یک بار دیدن هند چیزی زیادی نمیشه گفت. درثانی به قول همسفرم، من تا چند روز اول جای خودم را در این آشفته بازار “کِرداهه ها” پیدا نکرده بودم! بنابراین با خودم فکر میکنم چیزی که می نویسم، آیا به عنوان آدمی که خودش رو در هند گم کرده اعتباری داره؟
درهرحال تعریف های شخصی ام رو براتون مینویسم: روز اول. فرود در فرودگاه بمبئی یا مومبایی- از پنجره هواپیما با شوق به بیرون خیره شده بودم که : بالاخره رسیدم به دیاری که هر که طاووس خواهد جورش کشد! البته امروز که دیگه کلا جوری برای انسان مدرن نمونده و جالبه که هنوز هم میناله! چهار ساعت پرواز، و بعد هند! سرزمین تاگور، گاندی، و کریشنا مورتی، با همهء آنچه که ع.پاشایی و شایگان درباره اش نوشته اند و خوندیم. با هزاران گورو و پیر و مرشد و سای بابا که تقریبا آمارشون یکی برای پنج نفر هست… اما قبل از همهء اینها خویشاوندان آریایی! (بهم نخندید اما من شدیدا بدوی ام و شیفته زمانی که گویا اقوام آریایی ام به دنبال خاک خوب، بار کوچ رو بستند) همیشه خونده بودم که این قوم به سه دسته تقسیم شدند. عده ای به ایران که رسیدند دیگه جلوتر نرفتند و عده ای هم پیش رفتند تا دره ی سند. عده ای هم همچنان با اسب میتاختند به دنبال سرنوشتشون. این گروه سوم کشاورز نبودند و اکثرا جنگجو بودند که بعدها در مناطق بوسنی، چک، و عموما اروپای شرقی در نژادهای ساکن این مناطق حل شدند. اما تاریخ نمیخوام بگم… به هرحال مشتاق بودم بدونم این جا درختها چگونه اند، خاک چه رنگ است، و چه چیزی بیشتر از ایران داره که هر قوم و قبیله ای که پاش بهش رسیده نمک گیرش شد؟!

اولین تصویری که دیدم: زاغه ها، آلونک ها و حلبی آباد هایی بود که از بالا بافتی مربع –مستطیلی ، در هم و بر هم و نا منظم رو، در دو سوی باند فرود ساخته بودند. این آدمهای الونک نشین، کسب و کارشون گدایی است. بعدها فکر کردم: شاید از همون رسم قدیمشون بلند میشه که هرکسی هر جا خوابید، اونجا خونه ش میشه! اصولا هندی ها با تضاد بیشتر آشنا هستند تا یکدستی. تضاد در همه چیز. و البته سازگاری متضادها با یکدیگر. فقر در کناره های باند فرودگاه بین المللی مومبایی به گل نشسته است!

از فرودگاه خارج شدیم تا به هتلی که نشون کرده بودیم بریم.

راستی همینجا یک پیام تبلیغاتی براتون پخش میکنم: اگر به هرجای دنیا خواستید سفر کنید، حرفه ای عمل کنید و کتاب راهنمای سفر لونلی پلانت را اول از همه توی کوله پشتی بندازید!برای اطلاع بیشتربه سایت لونلی پلانت Lonelyplanet.com مراجعه کنید.

چیزی که اول از هر چیز در هندوستان به گوش میاد(!) صدای ممتد بوق است. بوق تاکسی ها، اتوبوسها، کامیونتها، اتوریکشاها، بوق همه ی وسایل نقلیه! و البته بوق زدن به شیوه ی هندی بوق ممتد است…گاهی بعضی از راننده ها پنبه در گوششان داشتند! والبته اینکه پشت همه ی ماشینها، همانطور که با تصاویری از شیوا و گانش تزیین شده، با آرایشی خاص نوشته شده: بوق بزنید لطفا Horn Please Ok!. تقریبا میتونم بگم راننده های این مملکت از آیینه بقل و پشت و رو به هیچ عنوان استفاده ای نمی کنند چون آیینه ها همه تنظیم شده جوری که بشه خود و مسافر رو دید، به خصوص اگر مسافر توریست خارجی باشه! تاکسی های فرودگاه فکرکنم ماشینهای دهه ی پنجاه بودند! رانندگی به شیوه انگلیسی، فرمان ماشینها سمت راست، و گذشتن از خیابانها با شلوغی و بی قاعده گی هندی، یکی از بخش های انرژی کُش سفرتون میتونه باشه. من که تا سه چهار روز آخر هم اشتباهی برای رد شدن از خیابانها اول سمت چپم رو می پاییدم.در گوا هم که با موتور می روندیم با اعتماد به نفس همه ی مسیرها را ورود ممنوع می رفتیم! اما شهر بمبئی، یا اونجوری که خودشون میگن: مومبای، به نظر من شهر قشنگی بود. شلوغ، پر رنگ، و پر بو. از بوی ادرار گرفته تا بوی عود و کُندر و عطر گل- متضادها- برای قشر فقیر که کنار خیابانها و در زاغه ها زندگی میکنند، توالت همون پیاده روهاست. هر گوشه ای بوی تند ادرار میزنه بالا. مجبوری از وسط خیابانها و پیاده رو ها راهت رو از میون سگهای ولگردی که اونها هم مثل آدمهای فقیر در همون پیاده روها زاده میشن و میمیرند، باز کنی. سگها همه علاقه مندند که وسط پیاده روها یک وری دراز بکشند! و واقعا باید مراقب بود که پا روشون نگذاری. یک چهار راه که اسمش رو یاد نگرفتم، نزدیک به ایستگاه قطارmumbay central)) بود که در چندین باری که از اونجا رد شدیم، یک سگ خاص، بدون زیاده گویی، وسط های خیابان می خوابید و راه ماشینها رو سد میکرد. ولی اونجا خوابیده بود، و حالا خونش هست تا روزی که بمیره، پس ماشینها براش بوق نمیزدند بلکه از کنارش دور میزدند و راهشون رو سر می گرفتند. آیا واقعا “دیگری”، حتا اگر سگ باشه انقدر محترم است تا “خود”؟ انگار هر کسی ، انسان- میمون- سگ- یا حتا درخت، هر جایی که اختیار وجود کنه، خواسته اش به عنوان یک حقیقت ازلی ثبت میشه. هر موجودی حقیقتا آنچیزی است که هست. این هم مثبت است و هم منفی. اگر کسی فقیر است، فقیر است! این کارمای اون هست و کسی که غنی است هم چرخه ی کارمای نیکش رو پس میده. اینها رو در کتاب میخونیم اما دیدنش به چشم عجیبه! خیلی کم دیدم که کسی اراده کنه تا از درجه ای که دراین زندگی درش قرار گرفته، ارتقاء درجه پیدا کنه- شاید یک هندی مدرن و سنت شکن و بی ایمان این کار رو انجام بده- سیستم طبقاتی و کاستی تقریبا به همون شکلی که زمان ورود مهاجمان جدید و برتر( آریاها) شکل گرفته بود، همچنان وجود داره. هر آدمی می تونه با هم طبقه ی خودش زناشویی و کار و زندگی رو پی بگیره. برهمن، بالا ترین و گدا ها یا نجس ها(untouchables)، پایین ترین هستند. ممکنه که این از اشتباهات یکبار دیدن هند باشه، ولی من حتا این اختلاف طبقاتی رو در چهره ها و نژاد آدمها هم میدیدم. فقیرها عموما ریز نقش و تیره پوست تر با فرم جمجمه ای کاملا متفاوت ازقشر کسبه هستند. کسبه از کارمندها و تحصیل کرده های دانشگاه رفته ، متفاوتند. و متمول ها هم، هم از لحاظ رنگ پوست، وهم از لحاظ شکل جمجمه شون؛ با بقیه فرق دارند که حاکی از تفاوت نژادی است . چندین خانواده پارسی را اتفاقی دیدیم که بین همهء جمعیت، نگاهشون برام آشنا بود و وقتی نزدیکشون شدیم، شنیدم که فارسی حرف میزنند. این هم باز به دلیل حفظ طبقه اجتماعی است. پارسی ها فقط با خودشون ازدواج و آمیزش دارند. این وقتی جنبه ی مذهبی به خودش می گیره، اون هم در مملکتی که از هر دینی باشی بهت جا میده و حق معبد ساختن داری، خیلی زشت میشه! زشتی اش حتا برخورنده است وقتی که با هزار شوق در مومبایی دارِ مهر یا انجمن پارسی ها رو پیدا کردیم و خواستیم جویای این بشیم که در مراسم نوروز- که ما در دهلی قرار بود باشیم- شرکت کنیم و نشونی بگیریم… و با دری مواجه شدیم که روش نوشته:”No entery except Parsies only” . البته ما خودمون رو پارسی محسوب کردیم و وارد شدیم، اما پرنده ای پر نمی زد و بنابراین من تصمیم گرفتم مراسم سال نو رو به همون شیوه ی بدوی و پاگانی خودم، به طور منفرد برگزار کنم. اما با خودم گفتم: حیف که پارسی ها فقط یک اسم شده اند. کنار انجمن دارمهر یک تبتی نارنجی پوش بامهراب ( مهراب رو مخصوصا با “ه” نوشتم چون اصل کلمه مهرآبه درست است) کوچک و مجسمه بودا و حلقه های گل زرد و نارنجی و سپید خونه کرده بود. مشغول نیایشش بود، بوی خوش عود، دودی که مستقیم و صاف به بالا میره، تزئینات تصویری از خدای مقدس اش و چهره اش… دیدن چهره اش و لبخند آرام اش، بغض نبودن پارسی ها رو از گلوم باز کرد. واقعا اسم دین و آیین در دنیای بی مرز و مدرن امروز چه مفهومی داره؟ با اینحال در بمبئی هر جایی میشد نقش فروهر رودید. البته فقط نقش! مثل هزاران نقشی که پیکر هندوستان بزرگ رو آذین کرده اند. از اونجایی که مومبایی رو تجار متمول پارسی آباد کردند، آثارشون از همه جای هند در مومبایی بیشتر دیده میشه. بعدها در دهلی هم آتشگاه و انجمن مهر تاسیس شد. بهترین غذاهایی که در مومبایی خوردم هم در رستوران لئوپولد- پاتق مسافران کوله به دوش از هرگوشه ی دنیا، بود. وارد سالن بزرگ رستوران که میشی، احساس میکنی در فضای فیلم english patient هستی! پنکه های بزرگ سقفی، سقف بلند، ازدحام آدمها و صداها، میزهای کوچک، گارسونها با سینی هایی روی دستشون، بوی کاری، بوی عود، و ورودی های تراس مانند رو به خیابون شلوغ، و یک نقش بزرگ فروهر بالای دیوار و سمت دیگر هم تصویر چهره ی اشوزرتشت. پس پارسی ها هنوز وجود دارند تا من گرسنه رو سیر کنند و حس غذای خونه گی رو در دیار طاووس و طوطی بهم بدند!!! فقط در مومبای دیدم که کنار تصاویر برهما، شیوا، ویشنو، سراسوارتی، گانش، و بودا و تمام شخصیتهای مقدس اسطوره شده، تصویر زرتشت رو هم در بازار می فروختند. به هر حال از سیستم طبقاتی میگفتم… هر طبقه ای در یک حرفه وارد میشه. در دهلی که همه ی راننده های ریکشا (کالسکه دو نفره ای که با دوچرخه کشیده میشه) ها و اتوریکشا( نوع موتوری همین وسیله نقلیه-مثل موتور سه چرخه ی کابین دار) ها از یک نژاد و طبقه بودند. راننده هایی که ده سالی رو در دبی کار سخت کرده بودند، حالا کمی وضعشون بهتر بود و به جای پازدن دوچرخه، دسته ی موتور اتو ریکشا شون رو می چرخوندند و گاز می دادند، و ده یا بیست روپیه نرخشون گرون تر از ریکشا ها بود! ازنظر معماری، مومبایی ترکیبی هندی- ویکتوریایی است. ساختمانهای مهم شهر اکثرا میراث دوران استعمار هستند. ساختمان دانشگاه مومبایی از همین دسته است. معروفترین شاهکار معماری این دوره مجموعه ساختمانهای ویکتوریا ترمینوس است. سرهای شیرهای سنگی، نمای انگلیسی با درختهای پالم و گیاهان مناطق گرمسیری! روز اول، فقط کوله ها رو گذاشتیم اتاقمون و زدیم بیرون به گشتن در شهر. دروازه ی هند بنای یادبودی مثل طاق نصرت پیروزی در میدان اتوال پاریس بود اما نسخه ی سُرخش! در این مملکت هم خاک قرمز تر است و هم سنگ! سنگ ساختمانها سرخ رنگند به خصوص قلعه ی دهلی که اسمش هم شده: قلعه ی سرخ یا رد فورت. دروازه ی هند کنار آب است و قایق هایی که به سمت جزیره ی فیل میرند از اینجا حرکت می کنند. این طاقنما در سال هزار و نهصد ویازده میلادی، به مناسبت ورود جرج پنجم و ملکه مری، بنا شده که گویا ترکیبی از معماری گوجراتی و بریتانیایی است و به عنوان ورودی هندوستان( چون آنزمانها، زمانی بود که برای رسیدن به هندوستان و طاووس واقعا جور سفر می کشیدند و از راه دریا وارد هند می شدند!) محسوب میشده. این قسمت مومبایی عصرها و شبها محل گشت و گذار جفتهای جوان هندی و دید زدن توریستهاست! واقعا عده ی زیادی در هندوستان، فقط مشاهده گر هستند! هتل تاج محل که سرمایه گزارش یک پارسی بوده (چون در هتل انگلیسی ها راهش نمیدهند – چیزی در مایه های گاندی و قطار…- تصمیم به ساختن این هتل می گیرد که در زمان خودش همپای کاخ مهاراجه ها بوده و هنوز هم از هتل های عالی بمبی است ) درست پشت دروازه ی هندوستان قرار دارد. بخشی از کتاب “پرتوی از هند” نوشته ی اوکتاویو پاز را نقل می کنم . این کتاب رو قبلا خونده بودم اما حالا با دوباره خوندن بیشتر همه چیز رو می فهمم! “…ساختمان هتل به شکل کیکی کوه پیکر، برآمده از جنون مشرق زمین در پایان سده ی پیشین است…هیئت غریب هتل از یک اشتباه ناشی میشود: سازندگان نتوانسته بودند نقشه هایی را که آرشیتکت از پاریس فرستاده بود درست بخوانند و عمارت را وارونه ساخته اند، یعنی نمای ساختمان به سمت شهر و پشتش به دریا است…”.۱

روز دوم برنامه، رفتن به الفنت آیلند-جزیره فیل بود که معابد شیوا در دل کوه کنده شده و به یک قصر در دل یک غار شباهت دارد. تصاویر خداها و الاهه ها در حال رقص، با هشت دست و مارهای پیچیده وسینه های برجسته مثل پرتقال … این تصاویر و کنده کاری ها هزاران داستان دارند که خودتون باید بخونید. من بخشهای توصیفات تاریخی روحذف میکنم. شنیده بودم که در هند خیلی مراقب کیفم باید باشم، هم به خاطر جیب برها و هم میمونها. اما باورم نمی شد. در الفنت آیلند به چشم دیدم، و واقعا اصلا میمونها شوخی ندارند، حواستون باشه! جای دیگری که در مومبایی خیلی بهم چسبید، موزه ی ولیعهد یا پرینس ویلز، بود. اگر رفتید حتما گوشی و دستگاه از مامور دم در ورودی بگیرید تا سرهر اثر، توضیحاتش رو هم بشنوید! میشه ساعتها در این موزه چرخید. در عوض اگر این موزه رو دیدید، در بقیه شهرها انواع و اقسام موزه های درون کاخ مهاراجه ها و موزه ی آگرا و چه و چه را میتوانید نروید. چون همه ی آثارشان مینیاتورهایی از آثار این موزه هستند! البته اگر وقت زیاد دارید که بهتر هست همه را ببینید… دیدنی های مومبایی برخلاف چیزی که شنیده بودم زیاد بود. راه رفتن در خیابنهای شلوغ، بازارها، دستفروشهای مهربان۲ و خندانی که هر بار که از کنارشون بگذری میگن: “سلام خانم، سلام آقا، کاری دارین؟!؟ چی می خواهین، بیاین یک دقیقه تو…” ، تا به زور کالایی رو بهتون معرفی کنند و بلکه بفروشند، پارکی که فضای چمن مستطیلی بزرگی در وسط اش هست، کلیساها، کنیسه ی کلیمیان، ساختمان خالی و مرموز دارمهر پارسی ها، کاتدرال، معابد بودایی ها، معابد یا به قول خودشون تمپل ها و اشرام های شیوا، انواع و اقسام سای باباها، و گاوهای رها در کوچه و پس کوچه ها. گاوهای مقدسی که از زباله ها تغزیه می کنند! همسفرم عکسی از اجتماع گاوها در حال جوریدن و جویدن زباله ها گرفت و گفت:” این تصویرواقعی از هند است: جایی که تقدس و کثافت به هم می آمیزد!” … خوب، هرکسی خوانش خودش رو داره!

فعلا در مومبایی باشید تا دوباره بقیه ماجرا را بنویسم!

* * *

به جز آثار تاریخی،”مردم” از شگفتی های هند هستند. سفر اول به هند می تواند برای دیدن تاج محل، اِلفِنت آیلند، موزه ها، غارهای اِلورا و آجانتا، یا انواع و اقسام معابد توریستی، قصرهای مهاراجه ها و یادبودهای گاندی و تاریخ سیاسی هند باشد. کم کم در سفرهای دوم و سوم کار به بست نشستن درآشرامها ازاُشو گرفته تا کریشنا و شانتی نیکتان تاگورو مدارس یوگا و مدیتیشن، می کشد… و سفرهای بعدی، اون بخشی است که من خیلی دوست دارم: مطالعه ی آدمها و زندگی با آنها. از پوشش و نوع سلام گفتن گرفته تا تنوع شکل سبیلها! سبیلهایی که به سبکِ همان شمشیرهای هلالی مهاراجه هاهستند! سیاه و پرپشت با تابی رو به بالا. یادم هست که درهمان بدو ورود به مومبایی، از فرودگاه که سوار تاکسی عتیقه شدیم به سمت هتل، نیم ساعتی بیشتر داشتم از زوایای مختلف واقعی بودن سبیل راننده را ازپشت عینک آفتابی ام بررسی می کردم. کمی که از غالب توریست خارج شدیم، ما هم عادات رفتاری هندی ها رو کسب کردیم. یادگرفتیم که حتا با هتل دارها هم باید چونه بزنیم و کاملا ممکن است که اتاقی را به جای شبی پانصد روپیه، با شبی سیصد یا سیصدوپنجاه روپیه بشود گرفت. من کاملا به طور طبیعی وقتی با فروشنده ها چونه میزدیم سرم را تکانهای بنگالی می دادم و برای سپاسگذاری کف دستها رو به هم می چسبوندم وبرای سلام هِی می گفتم: ناماسته! و این به نظرم شیرین ترین بخش یک سفر است که احساس کنی وارد جامعه و دایره ی آدمهای کوچه و بازارِ آن مکان جدید شده ای. همونقدر که بچه های گدای خندان از گفتن” هالو مامHello Mm ” راضی و هیجانزده بودند( که دارند با یک خارجی انگلیسی حرف میزنند) من هم از گفتن ناماسته namaste هیجان زده بودم و به خصوص خوشحال بودم که این واژه ی سلام گویی با حرف خودم-ن- شروع میشه!

گاهی در هند چهره هایی را می بینید که در مرحله ی گذر از انسان به موجود دیگری هستند. گداهای معتاد و نئشه که گوشه ی خیابان ولو افتاده اند و تقریبا با سگی که کمی آنطرف تر و به همان شکل ولو شده هیچ فرقی ندارند. حتا چهره ها تبدیل به چهره ی میمون یا سگ می شوند. در ایستگاه قطار احمدآباد، زنی را دیدم که گدابود و انگار جزام داشت. پای برهنه راه میرفت- که این عمومیت دارد- امادیدم که پای راستش کاملا تغییر شکل داده و مثل پای فیل شده. انگشتها رو از دست داده بود، مچ پا کلفت شده بود و مثل پای فیل با پوستی خاکستری و زمخت مثل ستون یکدست تا بالا رفته بود. واقعا عجیب بود: اون لحظه ی تماس کف پاهایش با زمین درست به همون کندی و همون سنگینی حرکت پای یک فیل بود! این زن جزامی رفت و کمی بعد خانواده ای که منتظر رسیدن قطارشان بودند از راه رسیدند و در همون نقطه از زمین نشستند و ولو شدند!…اما زیبایی ها هم واقعا شوکه کننده اند. در کنار این زشتی ها، گاهی هم چهره ی دخترانی رو میدیدم که حلقه های گل موگه می فروختند و از زیبایی شون ناماسته در دهنم خشک می شد! زیبایی ای که طبیعی بود، نه هایلایتی در کار بود نه ابروی تاتو شده ای، نه صورت بند انداخته ای و نه بینی ساخته شده و لب آمپول خورده و همه ی این بلاهایی که متاسفانه زنها و دخترها سر خودشون می آورند تا بلکه نگاهی و مهری رو گدایی کنند. تنها آرایش این چهره های درخشان و زیبا خط سرمه ی سیاه و آیینی درون چشمهای درشت و سیاه تر از شب اشون بود و البته لبخندهای راحت و رها، بایک خال درشت سُرخ میان دو ابرو. روزی که داشتیم مومبای رو به سمت دلهی که ما دهلی تلفظ می کنیم۳، ترک می کردیم یکی از این دختران گل فروش سر راهمان آمد و اصرارکرد که ازاو گل بخریم. ما هم شروع به گپ زدن و چانه زدن بودیم (باید همینجا براتون توضیح بدم که چونه زدن یکی از لذتهای فروشنده ها درهند است- راهی برای معاشرت با مشتری- حتا انگار اگرمشتری ای چونه نزنه اون پول شگون ندارد! اما بعضی از آک-توریستهای ۴ ازخدا بی خبر و از چونه بی خبرهم که دلارهای بادآورده دارند، اولین رقمی که شنیدند را بی هیچ دردسر تقدیم می کنند ودر این میان، شاید احساس یک مسیحی مومن هم بهشون دست بده که درحال کمک به ضعفا هستند! بنابراین کم کم فروشنده ها هم آیین چونه را کنار میگذارند و شاید با خودشون بگویند: اگر انقدر دارند که برای این جنس چهاربرابر نرخ واقعی اش بپردازند، خوب، بگذار بپردازند! نتیجه این میشود که: اصلا نرخ هایی رو که میشنوید باور نکنید حتا اگر به تومان مفت باشد. مگر اینکه شما هم نیاز به این داشته باشید که مسیحی یا مسلمان خوبی به نظر بیایید. درعوض بدون ترس یک سوم هر قیمتی که شنیدید را-دست کم- نرخ پیشنهادی تان اعلام کنید. اگر فروشنده آخ و اوخ کرد و گفت امکان ندارد، خداحافظی کنید و مطمئن باشید دو دقیقه ء بعد با آن کالا دنبالتان میاید و می گوید قبول! Hey…my friend!) That’s ok.) به هر حال ما مشغول چونه برای صحبت کردن بودیم. دخترک بیست و خورده ای سن داشت که من فکر میکردم حداکثر شانزده تا هجده سال دارد. بچه داشت و گفت که برای بچه اش احتاج به شیرخشک دارد. بعد از کمی صحبت یک نخ گل موگه را به دستم بست و گفت هدیه! البته که ما هم بیشتر از یک نخ موگه به او پرداختیم، اما نه برای اینکه احساس انسانیت یا مومن واقعی بودن، به خودمان تزریق کنیم. فقط چون با هم دوست شده بودیم، بهم یک لبخند زیبا داد که هرگز یادم نمیرود، و یک دستبند از موگه های تازه، در سرزمینی که پر از نشانه و علامت و نماد است! ازش قدردانی کردم و به سمت ایستگاه قطار رفتیم.

اگر می خواهید با مردم جایی ارتباط برقرار کنید، باید باآنها هم کاسه و هم قطار بشوید!به خصوص خطوط راه آهن هند که کاملا بنابرقانون تضادها اداره میشوند. گرفتن بلیط قطارازآن کارهایی است که اگرلونلی پلانت راو نداشتیم والبته صبر بودا، ممکن نبود از پسش بر بیاییم. در ایستگاه قطار، روبه روی هر باجه ای صف بلندی کشیده شده است. گهگاهی آدمهایی از خارج صف وارد میشوند که با باجه کاری ندارند، اما با جیبهای منتظران کار دارند و با مهارت روزی شان را بدست می اورند، مگر اینکه کسی به نا گاه مچ اشان را بگیرد. در ایستگاه قطار مومبایی، میبایستی بلیطهایمان راکه روز قبل پیش خرید کرده بودیم، تایید می کردیم. صف شلوغی بود. مردم تا کوله های ما را میدیدند و خارجی بودن را، می گفتند: شما بروید جلو، برای خارجی ها صف نیست. البته هم خوشمان میامد و هم نه. به هرحال تبعیض است! اما ازقضا مامور گیشه لج کرده بود و اکسکیوزمی گفتن من اصلا براش مهم نبود. کوله ام سنگین بود، هوا گرم و مرطوب، یک لحظه یادم رفت که در مومبایی ام و فکرکردم در پاریس هستم و می خواستم شروع کنم به غرزدن که این چه وضعی است…ودریک لحظه دیدم که یک آقای تروتمیزی شروع کرد یک پسرک ژنده پوش و پابرهنه ای رو با مشت و لگدزدن! درست عین دعواهای فیلمهای هندی و جالبه که مشتها هم با همون صداها و گوف گوف ها همراه بود. من که عقب کشیدم و بغضم داشت بازمیشد، بقیه هم دخالت نمیکردند اما به هندی گالا گالا کِرداهه… با هم پچ پچ می کردند و خبر میدادند که چه شده! ما که هیچ نفهمیدیم تا پسرک رو از اونجا انداختند بیرون. بعد اون آقای تروتمیز در جواب نگاه های مبهوت ما به انگلیسی گفت که: یارو داشت جیب کسی رو میزد”. خلاصه صف و گرما و رطوبت و بارسنگین فراموش شد و به جاش به این فکر میکردم که پسرک چقدر دردش گرفته! ومن چه دردی دارم؟ پشتم ازوزن کوله ای دردمیکند که تا خرخره از نیازهای کاذبم انباشته شده… ایستگاه های قطار هندوستان نیمکت برای نشستن و انتظار کشیدن دارند، اما جوابگوی جمعیت هند نیستند. بنابراین مردم از زمین خدا برای نشستن و خوابیدن استفاده میکنند. موش و سوسک هم همینطور. مسئله اینجاست که همه ی موجودات زنده به یک اندازه از زمین سهم دارند! قطاری که برای رفتن به دلهی گرفتیم یک خط خصوصی بود. دو خط خصوصی هستند که می تونید بدون وسواس سوارشان بشوید وباورتون نشود که در هندوستان هستید! یکی خط شاتابی اکسپرس و دیگری راج اکسپرس. اما مسئله اینجاست که این دو خط در مسیر شهرهای بزرگ: مومبای- دلهی و به عکس، و دلهی – بنگلور در حرکتند و همه ی مسیرها را پوشش نمی دهند. ما قطار درجه ی دو با ای-سی(ایر کاندیشنر) گرفته بودیم که واقعا تمیز وعالی بود. عصر ساعت پنج حرکت از مومبایی بود و فردا صبح حدود ساعت نه یا ده، به دلهی میرسیدیم. یک شعارمهم برای هند این است: اِکسپکتِد آن اِکسپِکتِد expected unexpected یا به فارسی : منتظر غیرمنتظره باشید! این هم در جهت مثبت است و هم منفی. نوشته شده که قطار یا اتوبوس ساعت ده روز میرسد، اما شما هند هستید، پس منتظر غیرمنتظره باشید: ممکن است ده شب برسید. این، اصلا مهم نیست اگر که صبر بودا را بشتاسید و از زندگی لذت ببرید!

در مورد تغزیه، من تقریبا در همه جای هند غذای به قول خودشان: وِج Veg، یا گیاهی می خوردم و واقعا لذیذ بود، به خصوص همان خورشت کاری و تره فرنگی با برنج سپید که در لئوپولدِ مومبای خوردم! بنابراین در قطارهم سفارش غذای وِج دادم. هم قطاری هایمان، یا بهتر بگم هم کوپه ای هایمان یک خانواده ی چهار نفره بودند از طبقه ی متوسط خوب: یک خانم تمیز و مرطب با عینک پنسی و آقایی که او هم تمیزو متشخص بود. به نظر کارمند دولت می آمد. با دو بچه ی پرانرژی و شاد: یکی دختر به اسم مینا، میدها، ویدها ( یا چیزی شبیه این چون مادرش خیلی تند اسم دخترک رو گفت وهرچه جویای تلفظ اسم شدم و چیزی رو که می شنیدم تکرارمی کردم، مادربچه باز تصحیح کنان چیزدیگری می گفت) و پسری واقعا با نمک و معرکه به اسم راجو، که در طول سفر فهمیدیم دوقلو هستند. کلی با این خانواده دوست شدیم. من شدم خاله نگاره ی بچه ها و با هم بازی می کردیم . بچه ها انگلیسی را بهتر از مادر و پدرشان و حتا ما صحبت می کردند و همین نشان میداد که والدین از طبقه ای هستند که به آموزش فرزندانشان خیلی اهمیت میدهند. وقتی مادربچه ها فهمید که من فرانسه هم بلدم با هیجان جویای این شد که آیا الان سن خوبی هست که بچه ها را به کلاس زبان فرانسه هم بگذارد؟ (بچه ها هشت ساله بودند) این پدرومادر همانقدر که به آموزش اجتماعی بچه هاشان اهمیت میدادند مراقب آموزش اخلاقی و روحانی شان هم بودند. ازجمله اینکه مبادا بچه ها درعالم کودکی، بچه گدایی رو با تمسخر و یا از بالا نگاه کنند. برایشان جالب بود که ما از ایران هستیم. من که شدیدا شیفته ی ریشه یابی کلمات و زبانها هستم، به دقت کلامشان رو گوش می دادم و از تشابه کلماتی با فارسی ذوق زده می شدم و باز به عالم اجداد کوچ کننده و آریاها می رفتم. وقتی بچه ها می دویدند و در راهروهابازی میکردند، مادرشان میگفت: آهسته آهسته! ویا : یک، دو، سه، چهار، پنج…همون چیزی که ما میگویم. بعدها در گوا وقتی با همسفرم سر قیمتی نظرخواهی میکردم و میپرسیدم: پنجاه تا به نظرت خوبه؟ یکهو دخترک فروشنده میپرید وسط و میگفت: اوکِی، پنجاه!

به جزاین خانواده یک زن و شوهر میان سال هم بودند که درشهر هریره، نزدیک دلهی اقامت داشتند و برای دیدن پسرشان که مهندس بود و در مومبای کار می کرد به این شهر آمده بودند و حالا با ما همقطار به سمت دلهی بودند. هردو چهره ی خندان و مهربانی داشتند. خانم که به چشم دخترش من را نگاه می کرد، مراقب بود که اگر کمکی میخوام یا راهنمایی خواستم سریع به دادم برسد. آقا هم که یک گوروی به تمام معنا بود! کلی با هم گپ زدیم، برای خوش آمد من از زیبایی زنهای ایرانی گفت ، واز فرهنگ و قدرت تاریخی ایرانی ها و ریشه های مشترکمان، حتا از مسئله داغ روز: انرژی اتمی . از زبان سانسکریت که به آن مسلط بود وهم خانوادگی اش با زبان هند واروپایی، اوستایی و پارسی. وگفت که فکر می کند که ایران مثل هند آفتاب تندی ندارشته باشد چون چهره ی ایرانی ها سفیدتر از هندی هاست… از آب و هوای ایران پرسید، ازما جویا شد که در ایران به چه کاری مشغولیم. من گفتم که هنر تحصیل کردم و پنداری آرتیستم و نقاشی می کنم. همسفرم هم گفت که تدریس میکنه. پرسید: چی درس میدی؟ مهدی گفت: فلسفه. بعد با لبخند وچشمهای درخشان، عاقل اندر سفیه، گویی که به جوانی خودش نگاه میکنه، با محبت گفت: ها! تو فلسفه درس میدی، و من فلسفه رو تمام کرده ام! همسفرم میون خنده و بهت درابعاد مختلف بارمعنایی این حرف تا خود دلهی، سیر میکرد !

خلاصه رسیدن به دلهی و هم کلامی با این آدمهایی که شرح دادم واقعا از بخشهای لذت بخش سفربود. کم کم حس این را داشتیم که اینها فامیل و خانواده مان هستند. وقتی در ایستگاه دلهی از هم خداخافظی می کردیم ( خداحافظ از واژه هایی است که درهند زیاد میشنوید به خصوص از مسلمانها اما غیرمسلمانها هم به کار میبرند) خانم میانسال- همسر گورو- من را بغل کرد و پیشانی هردوی ما را بوسید و دعا یی به ما فوت کرد… واقعا حس دلنشینی بود. با خانواده ی چهار نفره هم خداحافظی کردیم و از ایستگاه قطار دلهی بیرون آمدیم. ازدهام آدمها ، شلوغی، راننده هایی که به زور می خواهند سوار اتوریکشا اشون بشوید، پلیس ها با چوب دردست، گاری ها، دوچرخه ها، دکه های غذا، و بازهم سگهای ولگرد. ایستگاه قطار دلهی درمحله ی “پهارگنج”(به معنی تپه ی گنج) قرار دارد و ما هم می خواستیم در همانجا اقامت کنیم. محلی که بنابر توصیه های انجیلمان: لونلی پلانت، جای ارزان و مناسبی برای کوله به دوشها بود. خیابان باریکی که بازار قدیم دلهی است وپر از مسافرخانه های ارزان قیمت و به نسبتِ هند، تمیز. صبح رسیدیم به پهارگنج، شاید اگر شب میرسیدیم، میترسیدیم در اون محل یک لحظه بمونیم چه رسد به چند شب. اما روزی که داشتیم از دلهی به سمت آگرا میرفتیم، انگار داشتیم از محله ی آباء و اجدادیمان می رفتیم ناراحت بودیم… منتظرغیرمنتظره باشید! درپهارگنج که به نظر جای خلافی می امد همه مهربان بودند، همه شرافتمند بودند و با توریستها کاملا دوست… خوب فعلا رسیدیم به دلهی تا بعد.

* * *

هتلی که در دلهی رزرو کرده بودیم بسیار تمیز و ورودی زیبا و بار و رستورانی زیبا تر داشت. اما وقتی تمام روز را در بیرون از هتل به مشاهده ی زیبایی ها وعجایب می گذرانی، وقتی به هتل می رسی فقط بی هوش به خواب می ری. بنابراین شب اول را در هتل متروپولیس خیابان پهارگنج سپری کردیم و۱۲۰۰ روپیه برای یک شب پرداختیم و صبح روز بعد اول از هر چیز به هتل ارزان تری رفتیم با شبی ۴۰۰ روپیه دو تا ساختمان آنطرفتر از هتل قبلی! چیزی که خوب است بدانید این که بهتر است به هر شهری که میروید برای یک شب اتاقی رزرو کنید و بعد که به فضای محل و شهر آشنا شدید تغییر جا بدهید. این اتاق جدید تنها تفاوتش با اتاق قبلی این بود که یخچال نداشت که صد البته ما کاری با آشپزخانه و یخچال نداشتیم. باید براتون این را هم بگم که این خیابان پهارگنج واقعا جای دلپذیری است. یک خیابان باریک و قدیمی با ساختمانهای قدیمی و سوراخ سنبه های شگفت، و کافه ای به اسم: کافه ی چشم سوم!… ماشین کمی از اون عبور می کند و بیشتر موتور و اتوریکشا رد میشه و البته دوچرخه، سگ، گاو، و فیل! دو طرف خیابان یکی در میان کافه، رستوران، مغازه های پارچه و لباس و کیف و صنایع دستی هندی که سرتاسر رنگی است، ومسافرخانه و هتل، و مانی چنج Money Change است. در واقع این خیابان بازار مانند، متناسب با جهانگردان کوله به پشت کمی ظاهر و حال و هوای فضاهای هیپی های ده ی شست را به خود گرفته و اکثر مسافرانی را که در اینجا میبینید، بور و بلوندهای جوزده ای هستند که هیپی وار پوشیده اند و یکی یک خال سرخ هم به پیشانی دارند والبته لبخنی دوستی جویانه! در کناره هایی که خیابان پهن تر میشود گاری های چوبی ای که میوه ی تازه: موز، نارنگی، و عنبه می فروشند به ردیف، ایستاده اند. این خیابان را چندین بار از اول تا آخر گز کنید باز هم از دیدن انهمه پارچه ی رنگی، کیف های دست دوز پارچه ای و لباس و ساری، مجسمه های مینیاتوری فیل و بودا و گانش … خسته نمیشوید. اگر خواستید کوله تون را پر از سوقات کنید به نظر من همینجا ارزان ترین جاست به شرط اینکه فراموش نکنید ۷۰ روپیه میتواند به راحتی ۲۰ روپیه تمام بشود! ویا یک دست لباس ۲۰۰ روپیه ای اگر بشود دو دست، میتواند ۲۰۰ روپیه برای دو هر دو دست لباس تمام بشود . این بازار در نگاه اول ممکن است شلوغ و پر ازدهام و نا آشنا باشد، اما روز دوم تقریبا همه ی کسبه شما را میشناسند ومیدانند در کدام مسافرخانه هستید، و شما هم همینطور. دلهی هتلهای پنج ستاره و سلطنتی زیبایی هم دارد که خدمتکارانی با لباس دوره ی مهاراجه ها و عمامه ی سیک ها و سبیلهای سیاه رو به بالا و شمشیر به کمر، درهای آن را به افتخار ورودتان باز می کنند- شبی ۶۰۰ دلار به بالا- اما به نظر من هند واقعی خیابان پهارگنج است که حتا فیل هم ازآن عبور میکند!

مکانهای دیدنی دلهی زیادهستند و عجیب این که این شهر انقدر بزرگ است. شهری به نسبت نو ساز( به جز دلهی قدیم) که خیابانهای پهن و فضای سبز و درختهای بزرگی دارد. در مومبایی ما عادت کرده بودیم که فاصله ی بین مکانهای مورد نظر را پیاده روی کنیم که با آدمها هم در ارتباط باشیم. روز اول در دلهی تقریبا بیشتر زمان را در پیاده روی از دست دادیم! فاصله ها از روی نقشه یک قدم راه و نزدیک به نظر می رسید اما مثلا از میدان دو لایه ای کنفت تا دروازه هند و یادبود گاندی که بنا بر نقشه نهایتا نیم ساعت پیاده روی بود، چندین ساعت طول کشید. بنابراین از روز دوم تسلیم اتوریکشاها شدیم! طاق نصرت دروازه ی هند چیزی شبیه به همون گیت وی-آف-ایندیا Gateway of India است که در یک بولوار بسیار عریض و طولانی واقع است. دو طرف این بولوار زمین چمن، بعد کانال آب مثل استخر، و بعد پارکی پر از درختهای کهن و طوطی است. جای بسیار با صفایی است و چون فضایی باز و گسترده است، نسیم خوبی هم می وزد. راستی درباره ی هوای دلهی: وقتی مومبایی را ترک می کردیم هوا بدجوری گرم و مرطوب شده بود. اما دلهی که تقریبا شمال هندوستان است هوای خنک تری داشت. اول فره وردین هوای دهلی مثل تهران در اردیبهشتی رو به گرما بود که بادی و نسیمی هم می وزد. خشکی هوای دلهی مثل تهران است. ترافیک و آلودگی هوا کمی کمتر، اما چمن ها و درختکاری ها بیشتر و هزاربار سبزتر! کلا در هند همه ی رنگها چندین برابر رنگین تر هستند، از خاک سرخ گرفته تا لباسها، ساری ها، گیاهان و گلها وهمه چیز. یک سر این بولوار مجموعه ی ساختمانهای پارلمان ومجلس و محل اقامت رئیس جمهور است و یک سر دیگر بنایی ستون مانند ، یادبود گاندی و دروازه هند. بین ایندو یعنی مجموعه ی پارلمان تا دروازه هند کیلومتر ها فاصله است جوری که وقتی پیاده از یک سر به سوی مقابل بروید چند ساعتی طول می کشه. هی راه میرید اما ساختمان پارلمان اصلا بزرگتر و نزدیکتر نمیشود! اگر برای دیدن دلهی وقت کمی دارید، پیاده روی را فراموش کنید. در اطراف این بناها انواع و اقسام جاذبه ها برای پول گرفتن از توریستها هست: از دخترکانی که با حنا روی دستهایتان نقاشی می کنند، تا فرفره و جغجغه و بلال و بستنی و عکاس هایی که حتا اگر دوربین پیشرفته ی شما را هم ببینند، از رو نمیروند و به شما پیشنهاد میکنند که ازتون عکس یادگاری با بنا بگیرند! اکثرا آلبومی بدست دارند که تصاویرتوریستهایی خندان در فیگورهایی کاملا هندی(!) پرشان کرده است. دختر و پسرهای جوان هم زیاد اینجا گردش میکنند. در چمن های کناره های بلوار همه جور زوجی دست در گردن و عاشقانه خلوت کرده اند: بودایی یا سیک با ساری و عمامه، متمدن با شلوار جین یا بلوز دامن، و حتا اسلامی ها با بلوزهای تا زانو بلند و زنهایی پیچیده در چادر سیاه و روبند. خوب، همه ی آدمها طبیعت و طوطی و طاووس دوست دارند و کسی کاری به دیگری ندارد!

مکان دیگری که باز ما به دلیل پیاده روی نزدیک به غروب و ساعت تعطیلی به آنجا رسیدیم، مقبره ی همایون شاه بود، که باز، از روی نقشه دو قدم راه از دروازه هند تا مقبره بود ، اما… مقبره ی همایون هم در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا واقع شده که پر از درختهای کهن و طاووس است. ساختمان، بازهم از سنگ سرخ و تقریبا به شیوه ی معماری اسلامی است با اشکال تزئینی هندسی که از جمله ستاره ی شش پر(ستاره ی داوود) به وفور دیده میشود. گاهی حتا این نقوش بیش از حد یاد آور علم ریاضیات و هندسه اند جوری که مثل نقوش نجوم و ستاره شناسی می شوند. وقتی به مقبره همایون رسیدیم نزدیک به غروب بود. هوا داشت تاریک میشد و اکثر توریستها هم رفته بودند. بنابراین حس می کردیم که آن مکان و باغ اختصاصی برای بازدید ما، در نظر گرفته شده! هوای نیمه تاریک فضای خاصی به داخل عمارت مقبره میداد. از نورپردازی و این سوسول بازی ها برای اماکن توریستی هم تا جایی که ممکن است جلوگیری میشود. بنابراین در نیمه تاریکی غروب با ارواح همایون خان و دیگرانی که آنجا خفته بودند، گپی زدیم. در آخر گشتمان از این جا، چند لحظه ی شیرینی را در باغ گذراندیم: طاووسهایی که از نوک این درخت، دیگری را بر نوک آن درخت با صدای خاصشان صدا میزدند، و درختی که انگار همه ی پرنده های هندوستان را لانه داده بود، وسکوت مخملی و خواب آور این مکان، رویایی بود. من که دائم در حال دیدن فیگورها و آدمهایی بودم که در مینیاتورهای هندی از شاهان و دربارها و زنان گرداگردشان قبلا دیده بودم. شاهانی که یک بری بر روی تختهای مجلل تکیه زدند و خدمه ای در پشت سرشان، که با بادبزن های پرطاووس در حال خدمت بود، زنان رقصنده کنار حوض مربع و درختهایی که دورتا دور این مربع را پوشانده بودند، سازها و حتا صدای موسیقی، همه ی سرخوشی زندگی قدیم را میتوانستم در آن فضا بازسازی کنم و ببینم. و در همین حین هم ، پشه ها طبق معمول بوسه های خارش آوری به پاهای من میزدند!

تعریف کردنی های دلهی زیاد است. مثلا اینکه عموما سر توریستها را کلاه میگذارند و عموما وقتی میشنوند که از ایران آمده ای، آنها هم یکهو مسلمان میشند-وشیعه-! حالا هرچقدرهم که اصرار کنی که من اصلا دین ندارم و این حرفها باز اونها یا عباس میشوند یا علی یا رام الله! به اینصورت اکثر ساکنان دلهی مسلمان بودند. حالا راست یا دروغ، ولی بیشترین دغل کاریها را از مسلمانها دیدیم. به طوری که وقتی میگفتند: “اِه من هم مسلمان ام”، ما هواسمان را بیشتر جمع میکردیم. به غیر از دین و اعتقادات، اکثرا با شنیدن اسم ایران می گفتند : “اِه! من دبی بودم و خیلی خوبه، ایران کشورخوبی است!” اوایل نمی فهمیدم دبی چه ربطی به ایران دارد، اما گویا فروختن خاک ایران برای ساختن جزایر مصنوعی دبی، باعث شده که دبی را استانی از ایران به شمار بیاورند! بعدها که این تداعی دبی-ایران را در همه جای هند شنیدیم، فهمیدم که برای اکثر هندیان قشرکارگر که برای کار به دبی میروند، دبی بخشی از ایران است. شاید چون زبان فارسی در آنجا زیاد میشنوند و ایرانی های متمول در دبی زیادند، و یا شاید به همان دلیل خاک وطن فروشی باشد! فقط یک بار به راننده اتوریکشا یی برخوردیم که واقعا صادق بود(ومسلمان) و صادقانه به ما پیشنهادکرد که قبل از اینکه ما را به مقصدمان برساند، از فروشگاه صنایع دستی ای که او ما را میبرد دیدن کنیم حتا اگر هیچ خریدی نکنیم. در عوض، ریس آن مغازه برای هر مسافری که او به اونجا می برد کوپن ای برای شیرخشک و روغن و آذوغه به او خواهد داد که برای بچه ی نوزادش نیاز دارد…ما هم پذیرفتیم و در عوض او هم همان کرایه ی پیشنهادی ما رو گرفت ( گفتم که قبل از سوار شدن به هر وسیله نقلیه ای باید نرخ رو از قبل طی کنید وگرنه مسیر چهل روپیه ای را صدوپنجاه روپیه میپردازید و از همه جا هم بی خبر!).

دلهی قدیم هم جای بسیار جالب و شلوغی است. یک قلعه ی سرخ(رِدفورت) وسط شهر وخیابان و ترافیک برای دیدن هست که قلعه-شهری است متعلق به حکومت مغولها با کاخ و حرمسرا و دیوان خاص و عام و مسجد وباغ و زمین چمنهایی وسیع که با همون دیوارسرخ قلعه از دل شهر جدا شده اند… بیرون از محوطه ی قلعه یک معبد فرقه ی جین است که می توانید ببینید و راه به راه معابدی که برای ورود فقط کافی است بدون کفش و پابرهنه شوید و در آخر گشت تان بیست روپیه ای برای کمک و خیریه تقدیم کنید. مکان بعدی اگر اهل هنر هستید موزه هنرهای مدرن دلهی است. برای من که واقعا لذت بخش بود. معبد بهائی های دلهی معروف به لوتوس تمپل هم واقعا زیبا و مدرن ساخته شده که فضای سبز و باغ زیبایی دارد. ارتفاع این بنا۳۴٫۲۷ متر است به شکل یک لوتوس بزرگ که با نُه استخر دور تا دورش در میان محوطه ی بزرگی قرار دارد. کلا گویا عدد نه برای این گروه مقدس است. در بدو ورودتان بروشوری به شما داده میشود که تعریف دین بهائی است که البته به نظرم چهل تکه ای از همه ی عقاید مذهبی سرتاسر دنیاست. معمار این بنا آقای فریبرز صبا، و ساخت آن در ۲۱ آپریل۱۹۸۰ آغاز شده و تادسامبر ۱۹۸۶ که افتتاح میشود طول کشیده است. در بروشور نوشته شده که این بنا رسما به “یگانگی خداوند، یگانگی ادیان، و یگانگی نوع بشر” تقدیم شده است.

اگر اهل تصوف و عرفان و دراویش هستید هم میتونید یک سر به مقبره ی نظام الدین چیستی بزنید که همه ی دراویش و کاسه به دستها آنجا بست نشسته اند. ورودی به مقبره، کوچه ی سرپوشیده ای مثل بازار است که هر چه نزدیک تر بشوید فروشنده های گل محمدی و نقل و گلاب بیشتر میشوند. باید یک سبد که حاوی گل محمدی سرخ، نقل و هل و اینهاست بخرید(۲۰ روپی) که مبلغش خرج گداها و مریدان میشود و بعد پای برهنه وارد فضای معبد بشوید. به اینجا درگاه هم میگویند. شاید چون زنها اجازه ی ورود به اتاقک مقبره را ندارند و مریدان فقط با دست به چهارچوب در و درگاه کشیدن، میتوانند تبرکی بجویند! پنداری شیخ نظام الدین، یا شاید مریدانش، آدم ماچو وsexsisem سکسیزم یی بوده اند! مردها که وارد اتاقک مقبره میشوند باید گلها و محتویات سبد را روی مقبره بریزند، اما معمولا کسی پشتان می آید تا گلها را اگر پرپر نکنید دوباره جمع کند و در سبد بعدی دوباره ازش پولی بدست بیاورد. ما در روز اول فره وردین به اینجا رفتیم و هدیه مان این بود که در اون شلوغی مردی بسیار خوش تیپ با چشمهای روشن و کمی ریش( درست مثل نقاشی های چهرهء سعدی یا ابن سینا)، به سمت ما آمد و با لهجه ی دلنشینی به فارسی پرسید: شما برای افقانستان اید یا برای ایران؟ ما شادمان گفتیم: “ایران”. بعد او گفت: من پریشان حالم برادر کمکی کنید. و ما هم بهش اولین عیدی در سال جدید را دادیم! شنیدن زبان پارسی در هر جای دنیا که باشم واقعا برایم یک هدیه ی لذت بخش است! همسفرم که بقدری هیجان زده بود که می خواست ناهار روز عید هم به دوست افقان مون بدهد ولی دیگه دور شده بودیم. کنار منطقه درگاه یک کبابی هم هست که البته ما امتحان نکردیم اما از همه شنیدیم که شهرت خوبی دارد.

مسجدجامع دلهی جایی است که مرکز مسلمانهاست. بنابراین انتظار داشتم بنابر رعایت پاک و نجس، کمی متفاوت از جاهای دیگر باشد. تفاوت هم داشت! ازهمه جا بیشتر بوی ادرار و کثافت میداد. و ازهمه جا به مراتب ناپاک تر بود. یک خیابان بلند که دو سمتش را دست فروشها و کسبه احاطه کرده اند، به پله هایی می انجامید که به سمت بالای تپه مانندی کشیده شده است. و در بالای آن ارتفاع مسجد جامع دلهی، بازهم با سنگ سرخ و کمی به شیوه ی معماری اسلامی، با طاقی های مساجد خودمان و همینطور عناصرمعماری مغول و گوجراتی محکم ایستاده. پله ها را بالا میروید و از بالا نمایی از خیابان ادرار(!) و بقیه شهر را میبینید. کفش ها را برای ورود به مسجد باید دربیارید و برای دوربین هم باید ورودی بپردازید، اما حجاب اجباری نیست! داخل، محوطه ی باز مربع شکلی است که دورتا دورش هجره هایی است و بعضی ها در حال نمازیا نیایش هستند… درون این مربع سکوت و سکونِ آرامش بخشی دارد به خصوص که پای برهنه بر سنگهای آفتاب خورده ی داغ و سرخ راه بروید و از تماس پاها بر زمین لذت ببرید.

والبته جایی که پیشنهاد میکنم ازغذای ظهرتان بزنید ولی برای شب حتما به آنجا بروید، هتل ایمپریال و رستوران و بار این هتل است! میتونید نقطه ی اوج ثروت را در هندوستان ببینید که واقعا پرشکوه و مهاراجه ای است! بار۱۹۱۱ در هتل ایمپریال جایی بود که ما خودمان را دعوت به نوشیدنی و جشن گرفتن نوروز کردیم! درست است که پارسی ها را پیدا نکردیم تا در مراسم آیینی نوروز بینشان نوستالژی های کهن وخاک گرفته را جواب بدهیم، اما در جمع غیرپارسی ها خندیدیم و آرزوی سال پربار و زیبایی کردیم. به سلامتی خودمان نوشیدیم و تضاد مملکت هندوستان را در لوکس ترین مکان این دیار مزه مزه کردیم.

خلاصه برای فهمیدن دلهی باید در بازارها و خیبانهای قدیمی و شلوغ راه پیمایی کنید. ممکن است گرفتار بارانهای هندی هم بشید هرچند اگر فصلش نباشد. این اتفاق را هم تجربه کردیم. همان روز بود که برای بار اول سوار ریکشا شدیم. ریکشا همان دوچرخه هایی است که یک صندلی دونفره ی کالسکه مانند را میکشد. تا قبل ازآن روز، ما واقعا دلمان نمی اومد سوار این وسیله نقلیه بشویم. تصورکنید که انسانی نحیف فقط چون فقیر است، پا بزند و وزن شما را به سختی بکشد و ببرد و حتا در سربالایی ها پیاده بشود و ریکشا رو هل بدهد، تا یک لقمه نان دربیاورد! به هر حال اون روزی که در باران موش آب کشیده شدیم و چندین ساعتی را در بازارها و خیابانها جایی که یک توریست هم دیده نمی شد راه روی کردیم، از خستگی و نبودن وسیله ی نقلیه ی دیگری، به این تن دادیم که: ریکشاها هم باید پول دربیارند و اگر سوار نشویم کمکی به او نکرده ایم فقط روزی ای را ازاو دریغ کرده ایم!

برای آخرین شبی که در دلهی بودیم از روی برنامه ای که در Lonely planet نوشته بود، تصمیم گرفتیم به دیدن رقص سنتی هندی بریم. این برنامه قرار بود در مرکزپارسیان دلهی اجرا شود . بعد از کلی پیاده روی، پرسان پرسان مکان را پیدا کردیم. در راه هم، هم مسیر گروهی شدیم که راهپیمایی سیاسی در جبهه ی گروه سبز هند میکردند…با پلاکارد و همه ی وسایل مورد نیاز! ما هم چند کیلومتری در راهپیمایی شان هم مسیر شدیم! اما به انجمن مهر که رسیدیم، باز هم پارسیان نامرئی حضور نداشتند و مرکز را به یک دربان هندی انگلیسی ندان سپرده بودند. این برنامه هم به لطف پارسیان عزیزم منتفی شد! شاید همه ی پارسی های هندوستان یک جا برای تعطیلات نوروز به سفر رفته بودند…هیچ نفهمیدیم.

صبح روز بعد در تاریک روشن خاکستری رنگ، محله ی پهارگنج را به سمت ایستگاه قطار و به مقصد شهر آگرا، ترک کردیم. هنوز در حالت خواب و بیداری سوار بر یک اتو ریکشا، در پهار گنج بودیم که یک فیل بزرگ از کنارمان به آرامیو خرامان، و با ریتم خاص خودش جوری گذشت که نه تنها بیدار شدم، بلکه به این فکرکردم که” توهم بود، خواب بود، یا واقعیت”!

* * *

۱ انتشارات مرکز- ترجمه کاوه میرعباسی

۲ به خصوص وقتی میفمند از ایران به دیارشان سفر کرده اید، بیشتر ابراز علاقه میکنند! انگار که آنها هم نوستالژی آریای کهن را دارند.

۳ این یکی از کهن ترین تفاوتهای آوایی و مخرجهای بیانی میان دستهء هندگو(ایرانی) و سندگو(هندی) در زبانهای اوستایی و سانسکریت از ریشهء واحد هند و اروپایی است. برای اطلاع بیشتر به کتاب ایران نامک نوشتهء دکتر امان الله قرشی- نشر هرمس مراجعه کنید.

۴ آکبند توریست: اصطلاحی که در ترکیه به توریستهای از لای زرورق درآمده و هتل پنج ستاره رو، داده اند

Share

۳ دیدگاه

  1. محمدرضا

    بسیار لذت بردم از قلم شما و طرز بیانتون، روان و ساده و دلنشین…
    اگر عکسی هم از این سفر دارید به ایمیل من بفرستید که بزارم توی سایت کانون و گزارش زیباتون با عکس کامل تر بشه…
    سپاس

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !