خانه / گزارش سفرهای سال86 / ۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه

۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه

۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه

مقدمه:

داخل اتاق سیگار(منظور اتاقی است که برای سیگار کشیدن آزاد است) که یک در هم سمت چپش برای عبادت ایزد باز می شه، نشسته بودم ! که یه هو احساس کردم یه قطار داره به سمت من حرکت می کنه. به خودم که اومدم یه ماشین سنگین بود که از کوچه ای لا اقل ۱۵ متر با من فاصله داشت رد شده بود.

چند وقتی بود عجیب قاطی کرده بودم و زمین و زمان حالم رو به هم می زد. خسته از این شهر بزرگ ،شلوغ ، کثیف و آدم هایی که رفتارشون بوی گند می داد. بعد از ظهر داشتم برمی گشتم خونه تو قفس متحرکی به اسم تاکسی که اصلا نمی دونم از کجا به سرم زد برم از این شهر پلشت برم و ایران رو با دوچرخه بگردم!!!!!!

آخرین باری که سوار دوچرخه شده بودم حداقل بر می گشت به حدود ۱۵ سال پیش وقتی یه کوچیک بچه بودم.

نمی دونم این ایده اصلا از کجا به مخم اصابت کرد چون من تو این نخ ها نبودم حتی یه بار هم تجربه سفررو به منظور سفر نداشتم.

تا خونه رسیدم زنگ زدم به هادی احمدی همکار گلم که مدتی با گروه دماوند ،کوه رفته بود که شاید بتونه راهنماییم کنه.

خلاصه باید می رفتم پس کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و کلی سوال. کجا ها باید برم ؟چطوری باید برم؟ میتونم رو دوچرخه بشینم؟ چه تجهیزاتی نیاز دارم؟ چه اطلاعاتی نیاز دارم؟ دوچرخه که ندارم چطور دوچرخه ای باید بخرم؟ مرخصی رو چه کنم؟ پول از کی قرض بگیرم؟

این سوال ها هیچ کدوم خیلی مهم نیست. یک هفته بعدش دوچرخه داشتم و ۲۰ روز بعد از اون راه افتادم.

باهزار تا قرطی بازی ۲ ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم که از اول رمضون شروع می شد به اضافه ۵ روز مرخصی دیگه که با دو تا پنج شنبه و جمعه می شد ۷۰ روز فرصت برای زندگی.

تو این ۲۰ روز به ۱۰۰۰ نفر زنگ زدم ۱۰۰۰ تا سایت رو چک کردم. با امید حازق که صحبت می کردم می گفت اگه یه دست و یه پا هم داشته باشی دور دنیا رو می تونی رکاب بزنی.

نتیجه کند و کاش در اینترنت شد کانون گردشگران جوان ایران و شماره ای که اونجا بود از امیرحسین خالقی.

با امیر حسین تماس گرفت که رفتارش برای من عجیب بود. از ایده من استقبال کرد گفت کمکم میکنه و قرار شد برم اکوتور اونجا با هم صبحت کنیم. برام عجیب بود چون با خیلی ها تماس گرفته بودم همه می گفتند وقت نداریم و … . به دفتر اون آقای ایکس که سبیل های پهنی داره زنگ زدم حتی وقت نداد یه نگاه به مسیرم بندازه.

رفتم پیش امیرحسین آدمی بی ادعا در کمال تجربه و دانش. گفت اول باید بری غرب و بعد شرق و…

و گفت یاشار نظمی یک و نیم ماه است که راه افتاده و می تونه کمکت کنه.

یاشارعزیز هر جور اطلاعاتی که داشت در تمام سفر بی دریغ در اختیارم گذاشت و اکثر مسیری که طی کردم مسیر یاشار بود.

۱۳۸۶/۰۶/۲۳ راه افتادم به امید اینکه از یه سری چیزها که دوست نداشتم فاصله بگیرم.

نوشته هام اکثرا توصیف جاده است از دید یه دوچرخه سوار به امید اینکه لطفی که یاشار به من کرد من هم برای دیگری تکرار کنم، همین .اگه اشتباه تاریخی در اون دیده می شه به خاطر اینه که من فقط اطلاعاتی که آدم های محلی به من دادند رو نقل قول کردم. نوشته ها ویرایش نشده شاید بیشتر بیانگر لحضات سفر باشه.

 iran
  سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶

بارم را بستم و برای اتوبوس های ساعت ۶:۳۰ به سمت میدان آزادی راه افتادم. نرسیده به سر ارباب یادم افتاد کارت سایکلتوریستم را جا گذاشتم ، برگشتم و گرفتم ، و جالبه که به میدان امام حسین نرسیده یک هویی ظرف ۲ ثانیه سرعت از ۲۰ به صفر رسید . تمام وسایلم ولو شد وسط خیابان دماوند . کاملاً با آرامش رفتم وسط خیابان همه را جمع کردم یک گوشه و شروع کردم به جمع کردن مجدد آنها ، آنقدر عالی توانستم ببندم که دیگر نریخت . بعد از آنهم که پا زدم نریخت . از اولین شکستم بسیار خوشحال و سرخوش شدم.

قرار بود دیروز حرکت کنم ولی نتونستم. چرا ؟ چون میخواستم همه وسایلم را یک روزه جمع کنم . جالبه که برنامه شروع نشده ۱ روز عقب افتاده . ساعت۷:۳۰ از تهران با اتوبوس حرکت کردم . بلیط که نداشتم آقای راننده میخواست ۱۰ هزار تومان هم اضافه بگیره با زور ۵۰۰۰ تومان بابت دوچرخه دادم. ساعت ۱۳:۰۰ رسیدم به پلیس راه چالوس . پیاده شدم و ساعت زدم و راه افتادم . تا تنکابن کاملاً کفی بود ، ولی تنکابن تا سلیمان آباد یک کم سربالایی و از اونجا تا خانه خاله سربالایی بیشتر شد . یک تجربه دیگر هم افتادن پلاستیک عینکم بود که اگر گم می شد یه وسیله به دردبخور را از دست می دادم . کیلومتر شمار دوچرخه ۳۰/۷۸ را نشان میداد که ۱۰ کیلومتر آن مال صبحه و بقیش هم برای رسیدن تا اینجا .

مسیر طی شده ۳۰/۷۸

شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶

از دیشب تا صبح بارون اومد . دیشب تماس گرفتم با شماره هیات گیلان گفت ردیف میکند که ظهر که به رشت برسم با آقای نیک بین رئیس تربیت بدنی گیلان قرار بگذارم. امروز هم بارونیه به خاطر همین موندم خونه خاله. صبح هم که زنگ زدم اداره هواشناسی تنکابن گفت تا ۹-۱۰ صبح هوا خوب میشه . ولی تا ظهر باران یک تکه اومد و الان هم که شب شده داره باران میاد. خوشحالم که پسر خاله ام با خانوادش اینجاند و کلی امروز خوش گذشته ولی اعصابم حسابی خرد بود و عصبی بودم. امیدوارم هوا فردا صبح خوب بشه تا من راه بیفتم .

یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶

بالاخره ساعت یک ربع به هفت از سلیمان آباد راه افتادم . نرسیده به رامسر تجربه بعدی من شکل گرفت . لاستیک عقب پنچر شد و من بعد از حدود ۱۵ سال مجبور شدم تیوپ را عوض کنم . تا خورجین را باز کردم و تیوپ را عوض کردم ۳۰ دقیقه گذشت. تا رامسر یک کم هوا بارانی بود ولی بعد از آنجا تا انتهای مسیر که ساعت ۱۸:۳۰ بود و در مهمانسرای ورزشکاران رشت ساکن شدم خبری نبود و باران نیامد. بعد از پنچرگیری دیدم ترمز عقب نمی گیره و بالاخره بعد از یک تلاش ۳۰ دقیقه ای متوجه شدم از زیر کاور – روکش سیم ترمز از جاش درآمده . مسیر تا رشت گاهی با شیب کم و گاهی هم کفی کم بود ولی در کل میانگین شیب صفر بود . در مسیر وقتی از محلی ها در مورد این مطلب که کمربندی یا جاده داخل شهر، کدام کوتاهتر است می پرسیدم همه کمربندی را پیشنهاد میدادند. به نظر من که تا رامسر مسیر خیلی جذاب بود و بعد متوسط شد و بعد آزادراه رشت هم که خیلی بی خود بود . امروز کیلومترشمار عدد ۵۰/۱۴۴ را نشان میدهد .

میانگین سرعت ۶/۱۸- ۷:۴۵ مدت زمان رکاب زدن- حداکثر سرعت ۲۸

 دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶

امروز ساعت ۷ از خواب بیدار شدم و دیدم باران می آید و تا ۹:۳۰ این وضع اسف بار ادامه داشت . رفتم پایین پرس و جو کردم که در مسیرهای بعدی ام آیا ورزشگاهی برای استراحت هست؟ گفتند آره فقط باید هماهنگ کنی. زنگ زدم از آقای آهنگران پرسیدم . گفت برو پیش آقای ستوده . رفتم و خوشبختانه کار من را راه انداخت . زنگ زدند به انزلی و رضوانشهر و هشتپر و آستارا و من رو معرفی کردند و گفتند که به این شهرها خواهم آمد .

ساعت ۱۰ بود که زیر باران راه افتادم . بعد از حدود ۴۵ دقیقه باران بیشتر شد . و چه بارانی! خوب این هم تجربه بعدی من . اما به پلیس راه رشت- انزلی که رسیدم کاملاً خودم را مجهز کردم .

حالا باران و باد شدید هر دو کار را بسیار سخت کرد . طوری که من ساعت ۱۵ رسیدم انزلی .

رفتم ورزشگاه انزلی و اسکان پیدا کردم . ضمناً می خواستم بروم مرداب که گفتند ۴۰۰۰۰ تومان میشود . در ضمن هوا هم طوفانی بود . گفتند نمی برند همه جا را نشان بدهند خوب من هم نرفتم. مردم بین راه خونگرم بودند. مردم خود شهر یک خورده خشک و سرد بودند .

میانگین سرعت ۵۹/۱۶ – ۹:۰۸ مدت زمان رکاب زدن- مسیر طی شده ۶۸/۸۴

 سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶

تجربه امروز به من میگه اگر تصمیم گرفتی تو روز بارانی رکاب بزنی هرچه سریعتر اینکار را انجام بده و منتظر قطع شدن باران نباش. امروز ساعت ۹ از انزلی راه افتادم . حدود ۵۰ کیلومتر اول جاده بسیار خراب بود و شانه نداشت . به پونل رسیدم که تقریباً تا اونجا یه کم سربالایی بود تمام خستگی من در رفت . بسیار طبیعت زیبایی داشت و یک جاده که به سمت چپ می رفت . با یک آقا سر صحبت را باز کردم که اسمش مهران بود و صافکار و نقاش بود و میگفت: این جاده میره به سمت دوران . من فکر میکنم دوران خیلی باید جذاب باشد . به سمت راست آمدم تقریباً سرپاینی شروع شد از اینجا به بعد سربالایی تمام شد و بده بستون های جاده دیده می شد. تا حوالی پره سر طبیعت فوق العاده بود. به خصوص چند تامسیر انحرافی به خاطر تعمیر جاده وجود داشت که باعث شد طبیعت بسیار زیبای این منطقه را بهتر ببینم . آنقدر زیبا که زیر باران ایستادم و دوربینم را درآوردم و چند تا عکس انداختم. چند دقیقه بعد دوچرخه افتاد و زنجیر تو طبق جلو گیر کرد که خودش خیلی وقت گیر و اعصاب خردکن بود . کم کم به شهر زیبای اسالم رسیدم که دیگه از طبیعت این شهر چیزی نمیگم . از این به بعد مسیر شانه نداشت و ماشینهای بزرگ به سرعت می رفتند و خیلی خیلی خطرناک بود.

ساعت ۱۶ رسیدم به هشتپر و در ورزشگاه پوریای ولی ساکن شدم . امروز تماماً در باران رکاب زدم .

میانگین سرعت ۶۳/۱۴ – ۵:۲۲ مدت زمان رکاب زدن- حداکثر سرعت ۳۶- مسیر طی شده ۵۴/۷۸

 چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶

ساعت ۹ راه افتادم . هوا خوب بود . کم کم که راه افتادم دیگه از شانه های آسفالتی خبری نبود و هر چه بود شنی بود ، که پا زدن در چنین مسیرهایی بسیار خطرناک است . به خصوص وقتی که به آستارا نزدیک شدم پر بود از ماشینهای سنگین در حال حرکت . ۴۵ کیلومتر مانده به آستارا چنان طبیعت زیبا بود که راننده ها هم کنار زده بودند و از مسیر لذت می بردند. در کل این مسیر دیگر کفی دیده نشد و هرچه بود سربالایی و سرپایینی های خفیف بود. بعد از حویق شیب جاده به سمت پایین بود ، در حالی که قبل از آن شیب به سمت بالا بود. برای ناهار ۱۵ کیلومتری آستارا که خیلی هم زیبا بود ایستادم و با دو برادر دوقلو – آقا مهدی و میلاد آشنا شدم . کلاس سوم راهنمایی بودند و یکی از اونها خیلی ناراحت بود که معدلش ۰۳/۰ از اون یکی کمتر شده. میگفتند خانه شان نزدیک جنگل است. چند روز پیش اون سمت سیل اومده بود. بالاخره ساعت ۱۵ به آستارا رسیدم. خدا را بسیار شکر میکنم که امروز خیلی صحنه های زیبایی دیدم . امیدوارم فردا هم بارانی نباشه.

میانگین سرعت ۹/۱۶-۴:۲۳ مدت زمان رکاب زدن -حداکثر سرعت ۴۲ – مسیر طی شده ۴۷/۷۴

پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۶

اول مسیر را بررسی می کنم . ساعت ۸ از آستارا حرکت کردم . ابتدای مسیر داخل شهره و به محض اینکه وارد جاده خارج شهر می شیم با یه جاده که آسفالتش خیلی بده مواجه می شیم تا برسیم به ابتدای جاده اصلی.

داشتم می رفتم و اصلاً تو فازهای این شکلی نبودم تا اینکه به ابتدای جاده حیران رسیدم ، ناخودآگاه زدم زیر گریه . آنقدر این مسیر زیباست که هرچقدر راجع به آن گفته بشود کم است . حدود ۱۸ کیلومتر شیب متوسط داشتم و بعد از آن شیب بسیار زیاد میشه تا کیلومتر ۵۷/۳۰ که به خود حیران رسیدم . دیگه همه جا را کاملاً مه گرفته بود و هرچی دنبال تابلوی حیران گشتم جز یک تابلوی پاسگاه حیران چیزی ندیدم . برای ناهار هم آنجا ۳۰ دقیقه ماندم و بعد سریع حرکت کردم . دیر راه افتاده بودم و خیلی کند حرکت میکردم . ولی لذت دیدن و عکس گرفتن را به هیچ وجه از دست ندادم . به دلیل همین رفتن به کناره های جاده که دوچرخه پنچر شد . جالب بود وسط این همه مشکل و سربالایی و کمبود وقت و زیبایی مسیر ۴۵ دقیقه پنچری گرفتم . تو راه سعی کردم به هر کسی میرسم صحبت کنم و نظرش را راجع به زندگی در این محل بپرسم، همه میگفتند خوبه اما امکانات مناسب برای زندگی نداره ، همان حرفهای قدیمی ……

از آستارا که راه افتاده بودم طبق معمول هفته اخیر باران می آمد ولی در گردنه حیران باران قطع شد و حتی برای لحظاتی چشممان به دیدن جمال خورشید خانم هم روشن شد. به نظر من که این می توانست بهترین هوا برای این محل باشه. باز هم خدا را شکر که در حیران به باران نخوردم مگر در انتهای مسیر که اون هم طبیعتش همینه .تو راه از هرکس پرسیدم چقدر سربالایی داریم کسی جواب درستی به من نداد و این خودش انگیزه ای شد که من تمام مسیر رو رکاب بزنم که حداقل مسیرها را درست ثبت کنم . همه می گفتند تا تونل سربالایی است ولی چقدر تا تونل مانده را هرکسی هرچی می خواست میگفت . ساعت ۱۴ بود که به حیران رسیدم و ۱۴:۳۰ بعد از ناهار ادامه دادم . تا ساعت ۱۷ که کیلومتر شمار ۲۲/۴۳ را نشان می داد و من تونل را در ۲۰۰ متری می دیدم، افت بدنی بسیار شدیدی حس می کردم. ۲ راننده محترم که با اینکه سربالایی شدیدی بود و برای این ماشینهای سنگین ایستادن و راه افتادن مجدد کار بسیار سختی بود ولی ایستادند و یک سری پیشنهادات بی شرمانه ( منظورم حمل دوچرخه با ماشینه نه چیز دیگه ) به من دادند که من بسیار از محبت آنها ممنونم ولی دوست داشتم با اینکه زمان خیلی کمی داشتم و ممکن بود به شب بخورم این مسیر را پا بزنم. تازه سرعت دوچرخه ام هم برای این مسیر زیاده به سرم زده بعداً برای یک دفعه این مسیر را پیاده بیام . به تونل رسیدم، مسافت تونل ۸۴۰ متر بود. بعد از تونل هم یک تابلوی بزرگ که عکسش رو می بینید مسافت تا نمین و اردبیل را نوشته . طبیعت دو طرف تونل کاملاً متفاوت است. قبل از اون کاملاً جنگلی و کوهستانی و بعد از آن کاملاً استپ و کوهپایه ای . بعد سرازیری شروع شد تا ۳ کیلومتری نمین . بعد یک سربالایی تند بود و سربالایی بعدی هم خود نمین و بعد تا اردبیل مسیر کاملاً کفی بود .کم کم داره شب میشه بعد از پلیس راه ۱۲ کیلومتر تا اردبیل مانده بود ، که تو این مسیر نزدیک بود ۷-۸ تا سگ گردن کلفت من رو بخورند که من بیچاره هم آنقدر با سرعت پا زدم و در رفتم که دیگه قلبم رو تو مخم احساس می کردم . بالاخره ساعت ۳۰/۱۷ به استادیوم تختی اردبیل رسیدم که قرار بود شب بمانم . ولی در اینجا بسیار بد با من برخورد شد که من مسئول همه اینها را آقای ولی پور و هیات دوچرخه سواری اردبیل می دانم . او به من گفته بود چون معرفی نامه نداری خودت با مسئولین صحبت کن. در صورتی که می توانست این رو دیشب به من بگه تا برای اسکان به جای دیگری فکر کنم . بالاخره خوابگاه را ۱ شب به من داد که هرچه از پلشتی این خوابگاه براتون بگم کم گفتم. دیگه قر نمی زنم. امروز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود که بابتش خدا را بسیار شکر می کنم.

میانگین سرعت ۲۰/۱۲- ۷:۰۸ مدت زمان رکاب زدن – حداکثر سرعت ۵۴- مسیر طی شده ۲۱/۸۷

  جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۸۶

آنقدر در اردبیل با من بد برخورد شد که تصمیم گرفتم در آنجا استراحت نکنم و به سرعین بروم . ساعت ۱۳:۳۰ بود که بعد از یک خواب حسابی و سرویس کامل دوچرخه رفتم که بقعه شیخ صفی الدین رو ببینم . برام خیلی جالب بود ولی احساس می کردم یک مقدار این محیط مذهبی شبیه به مقبره شده. ولی هنوزم اینجا گیرایی مذهبی خودش را داشت . به سمت سرعین راه افتادم. تا سه راهی سرعین جاده کفی بود. از سه راهی تا خود سرعین ۵/۷ کیلومتر فاصله است که ۵ کیلومتر آن سربالایی و ۵/۲ کیلومترش هم سرپاینی و کفی . اونجا دو تا آبگرم به من پیشنهاد شد. یکی قامیش گلی ( گاومیش+ دریاچه کوچک یا یه همچین چیزی ) که اینجوری که از اسمش پیداست قبلاً گاومیش ها از این محیط لذت می بردند و حالا آدمها. و دیگری پهن لو . رفتم قامیش گلی گفتند تا ساعت ۲۰ برای خانمهاست و از آن به بعد برای آقایان. که من تصمیم گرفتم برم پهن لو. دوچرخه ام را به کاسب روبروی پهن لو سپردم و رفتم داخل . آب اونجا بسیار گرم بود ( بعداً متوجه شدم این دو گرمترین آبهای معدنی اینجا هستند با دمای ۴۷ درجه ) حدود ۱ساعت تا ۱:۳۰ دقیقه داخل بودم و موقع بیرون آمدن کاملاً حالم بد شد طوری که روی زمین پهن شدم . موقع شام که با محلی ها صحبت کردم میگفتند ما که هر روز میرویم نیم ساعت نمیتوانیم اون تو بمانیم ، تو یک ساعت و نیم رفتی اون تو !! طبیعیه که پس بیفتی . شب هم رفتم کنار خیابان چادر زدم که تا صبح ۱ یا ۲ ساعت بیشتر نخوابیدم ( از صدای ماشینها که فکر می کردم در چادر هستند و دارند میان تو )

با مسئول دوچرخه سواری آذربایجان شرقی صحبت کردم، خیلی با من بد برخورد کرد و احتمالاً فردا برای جا مشکل دارم .

میانگین سرعت ۲۳/۱۴- مدت زمان رکاب زدن ۲:۳۱- حداکثر سرعت ۳۶- مسیر طی شده ۹۹/۳۵

شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶  

امروز ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم . تا چادر و کیسه خواب و خورجین را جمع کردم و یک صبحانه مختصر خوردم. ساعت ۷:۳۰ شد . راه افتادم و از هرکس پرسیدم تا سراب جاده چطوره گفتند کفی است و بعد از سه راهی هم تابلوی سراب ۶۳ کیلومتر دیده می شد. بعد از حدود ۱۰ کیلومتر کفی سربالایی شروع شد و تا ۲۵ کیلومتر مانده به سراب ادامه داشت که خیلی سنگین بود و کاملاً متفاوت با چیزی که انتظار داشتم . حدود ۲ کیلومتر جاده کفی بود و ۲۳ کیلومتر بعدی هم کاملاً کفی و سرپایینی. ساعت ۱۳:۳۰ بود که به سراب رسیدم و حدود ۱۴:۳۰ هم مستقر شدم . امروز قرار بود برادرم برود فدراسیون و نامه معرفی نامه بگیرد که خوشبختانه این کار به درستی انجام شد و سرکار خانم داورزنی عزیز محبت نموده و برای آقای بهزادیان که نماینده شرکت در سراب است فکس کردند . رفتم بگیرم که آقای بهزادیان نبود ولی تعمیرکارش گفت من اونجا آشنا دارم باهات میام . آمد و بدون هیچ مشکلی کارم راه افتاد و در خوابگاه تربیت بدنی سراب ساکن شدم . اونجا با آقای عطاپور آشنا شدم که نقاش ساختمان بود و خیلی دوست داشتنی و با محبت . که بعداً یک افطار حسابی ( سوپ جو ) که خود ایشان زحمت پختش رو کشیده بودند خوردیم. سر سفره متوجه شدم برادر حسین آقا در تربیت بدنی تبریز کار می کنه که با چند تا تماس خوابگاه تبریز هم جور شد . الحمدا…

برای خرید خوردنی رفته بودم بیرون که متاسفانه تاثیر بدی از این شهر گرفتم. چون چندتا پیرمردی که دیدم همه عصا به دست بودند و مشکل بدنی به وضوح در آنها دیده می شد. صورت مردها و بچه ها آنچنان که باید شاد نشان نمی داد و دخترها هم به پسرها نگاه نمیکردند!! یک کم جلوتر یه پسره تو گاری خوابیده بود و واقعاً شبیه یک سراب راست راستی بود. حسین آقا میگفت گرسنه بودی همه چی رو اینجوری دیدی. خوب شایدم راست می گفت. یک ظرف ماست تو سراب گرفتم و دلی از عذاب درآوردم.

میانگین سرعت ۵۷/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۴:۱۰- حداکثر سرعت ۷۲- مسیر طی شده ۲۳/۷۳

یکشنبه اول مهر ۱۳۸۶  

به پیشنهاد یاشار خان ساعت ۶:۱۰ از سراب راه افتادم تا بستان آباد یک کم شیب جاده به سمت بالا بود و از ده کیلومتری بستان آباد باد مخالف شدیدی وزیدن گرفت.

ساعت ۱۰ بود که به بستان آباد رسیدم . وقتی از یک مغازه دار پرسیدم آب جوش داره یا نه ؟ گفت: آره بیا تو مغازه و اینجا صبحانه بخور . شروع کردیم صبحانه خوردن که متوجه شدم این دوست عزیز « عادل خان » نفر چهارم مسابقات دو کشوری است . بستان آباد تا سراب فاصله چندانی نداره ولی به نظر من که مردمش خیلی سرحال تر از سراب هستند . خلاصه سر صحبت را باز کردیم و عکس گرفتیم و …. ساعت ۱۰:۴۰ بود که حرکت کردم به سمت تبریز . مسیر مثل قبل یک مقدار به سمت بالا « خیلی کم » شیب داشت. در حدود ۳۰ کیلومتری تبریز دست راست دریاچة قوری گل را دیدم که از دور زیبا به نظر می رسید . حدود ۲۸ کیلومتر مانده به تبریز گردنه شیبداری به طول ۳ کیلومتر شروع شد و بعد از آن تا خود تبریز کاملاً سرپایینی شدید بود . ساعت ۱۳:۳۰ به تبریز رسیدم و تا خوابگاه تربیت بدنی را پیدا کردم ساعت ۱۴:۳۰ بود . اسکان پیدا کردم . یک زنگ هم به آقای طاهری زدم و ایشان را ملاقات کردم . بعد هم رفتم ایل گلی را دیدم . فردا صبح می خواهم بروم کندوان را هم ببینم.

میانگین سرعت ۷۰/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۶:۴۰- حداکثر سرعت ۷۵/۶۸- مسیر طی شده ۲۵/۱۳۸

 دوشنبه دوم مهر ۱۳۸۶

امروز صبح ساعت ۷:۳۰ بود که از خوابگاه به قصد کندوان زدم بیرون . متوجه شدم که این فصل مردم زیادی به این شهر دیدنی نمی روند و من مجبورم به سختی خودم را به آنجا برسانم . رفتم راه آهن و از آنجا سوار ماشین های سهند شدم . سهند هم تا کندوان ۲تا ۳ کیلومتر بیشتر نبود. از اونجا مجبور شدم دربست بگیرم برم تا کندوان. در نگاه اول خیلی خیلی کوچک به نظر میرسید. ولی من رفتم انتهای شهر و شروع کردم از کوه بالا رفتن و از بالای روستا یک مسیر شنی خطرناک که حتی یک مرتبه هم زمین خوردم رد شدم.

86-7-2-2

86-7-2-1

خیلی برایم جالب . خوشحال بودم که این زمان را برای دیدن کندوان صرف کردم . موقع برگشتن هم کلی نشستم کنار جاده تا یکی پیدا بشود من را برگرداند . بالاخره ۲ تا پیرمردی که داشتند برمی گشتند محبت کردند و من را هم بردند . تو مسیر برگشت هنوز ۱ تا ۲ کیلومتر از کندوان دور نشده بودیم که با تابلوی « حیله ور شهر مدفون» مواجه شدم. خواهش کردم که نگاه دارند و حدود ۴۵ دقیقه در آنجا گشتم. بسیار جذاب بود . یک شهر مانند کندوان که در اثر حفاری های باستان شناسی پیدا شده بود و عملیات حفاری در آنجا ادامه داشت. آن مدتی که منتظر ماشین برای برگشتن بودم با آقای خالقی تماس گرفتم و ایشان شماره آقای افشین ایران پور را به من داد و من بعد از تماس حدود ساعت ۱۴ با ایشان قرار گذاشتم . برگشتم تبریز و رفتم برای بازدید از مسجد کبود که بسیار شگفت زده شدم . داخل مسجد چندتا ویترین فلزی گذاشته بودند و مجسمه می فروختند ! بعد نوبت به موزه رسید که چند چیز جذاب داشت ( البته به نظر من ) زیر زمین مجسمه های بسیار زیبایی دیدم که و طبقه اول هم اجساد انسانهای ۳۰۰۰ سال پیش که به روش جنینی دفن شده بودند . در ضمن زیورآلات چند هزار ساله که به نظر من بسیار زیبا بود.

86-7-2-4

86-7-2-3

 خلاصه رفتم پیش آقای ایران پور که بسیار با محبت و صمیمی بود و کلی از برنامه های من رو به هم ریخت . که البته بابت اینکار ازش بسیار ممنونم . دیگر فرصتی نداشتم چون فردا باید مسیر تبریز تا ارومیه را پا میزدم .

پا نویس:افشین ایران پور عزیز نیز از این روز تا انتهای سفر هر موقع نیاز به راهنمایی داشتم در کمال محبت راهنمای من بود.

 سه شنبه سوم مهر ۱۳۸۶

ساعت ۶:۳۰ بود که راه افتادم . بعد از پلیس راه تابلوی جزیره اسلامی ۷۵ دیده می شد . تا اینجای مسیر کفی بود . تا این که به جاده جزیره اسلامی رسیدم . یک جاده که به نظر من منحصر به فرد بود . مثل خط کش ، نه به سمت چپ و راست می رفت و نه بالا و پایین . تا حدود ۲۵ کیلومتری جزیره هیچ مغازه ای دیده نمی شد. مسیر برایم جالب بود چون هم سمت چپ و هم راست جاده دید تا بی نهایت بود و هیچ چیز جلوی اون رو نمی گرفت.

86-7-3-3

86-7-3-2

۱۰ کیلومتر که وارد این جاده جذاب شدم باد مخالف وزیدن گرفت و تا خود ارومیه اصلی ترین مشکل امروز من بود ۲۵ کیلومتر مانده به اسکله و دیگر از جاده کفی خبری نبود و سربالایی و سرپایینی ها شروع شد و به نظر من شیب یک مقدار به سمت بالا بود . ۱۳:۱۰ به اسکله رسیدم تا شناور آمد و به آن سمت دریاچه رفتیم ساعت ۱۴:۲۰ بود. مسیر روی دریاچه بسیار برای رکاب زدن جذابه چون در کل این مسیر دریاچه زیبای ارومیه را می بینید که اگر آفتاب هم روش بتابد بسیار دل انگیز می شه . ساعت ۱۷:۱۵ رسیدم پیش آقای فتوحی – نماینده محترم شرکت در ارومیه برای گرفتن نامه تربیت بدنی که از تهران براش پست شده بود. یک ساعت بعد در ورزشگاه تختی ارومیه مستقر شدم . امروز باد بین ۵ تا ۱۰ کیلومتر سرعت من را کم کرد . امروز خیلی خسته کننده بود.

میانگین سرعت ۸۸/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۷:۵۶ – حداکثر سرعت ۵۰ – مسیر طی شده ۱۴/۱۴۲

86-7-3-1

چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۸۶

ساعت ۹:۳۰ از خواب بیدار شدم . حسابی خستگی ام در رفته بود . رفتم از اداره تربیت بدنی استان برای هماهنگی جهت اسکان شبهای بعدم که با آقای رحمت خدا معاون تربیت بدنی حسابی حرفم شد . ولی نامه مربوطه را گرفتم و بیرون زدم . نوبت رسید به کلیسای ننه مریم که از لحاظ قدمت دومین کلیسای قدیمی دنیاست !!

86-7-4-1

رفتم داخل که مسئول اونجا گفت ساعت ۱۶ به بعد بیا ، الان زمان نظافته که من خواهش کردم چون زمان ندارم اجازه بده از کلیسا دیدن کنم . که خوشبختانه محبت کرد و قبول نمود . داخل ساختمان که شدم فضای بسیار روحانی داشت که من چند لحظه گیج این زیبایی بودم . البته کلیسا بازسازی شده بود ، ولی قالب کلی به هم نریخته بود . محرابی زیبا که فقط اسقف ها می توانستند بروند . جایی که بچه ها را غسل تعمید می دادند و مکانی که نان مخصوص جشنهای بخصوص مسیحی را آماده میکردند . بعد رفتم موزه که بسته بود ، ولی همان کلیسای ننه مریم برای کل امروز من کافی بود . حالا می خواهم بروم بند و شام را اونجا بخورم و یک نگاهی هم به آدم ها بیندازم .

86-7-4-3

86-7-4-2

پنج شنبه پنجم مهر ۱۳۸۶

ساعت ۶:۰۵ استادیوم تختی ارومیه را به قصد نقده ترک کردم . حدود ۲۵ کیلومتر جاده کاملاً کفی بود و بعد از آن حدود ۴۰ کیلومتر سربالا و سرپایینی . کنار دریاچه ارومیه هوا هم یک مقدار خنک شد. صبحها یه خورده سردم میشه . چند کیلومتر بعد سمت راست یک دریاچه زیبای دیگر دیدم که این دفعه رنگ آبش به جای آبی دریای ارومیه به سبز می خورد که احتمال دادم این دیگه ربطی به دریاچه ارومیه ندارد . کم کم که جلو رفتم تابلوی سد مخزنی حسنلو را دیدم . رفتم و از نگهبان این تاسیسات چندتا سوال کردم . حجم این سد حدود ۶۹×۱۰۶ متر مکعب بود و آبی که از ارتفاعات نقده می آمد اینجا جمع می شد. بعد از چند کیلومتر دیگر به محمدیار رسیدم . رفتم یک مغازه صبحانه بخورم ، یک سری خرت و پرت گرفتم و خوردم و شروع کردم گپ زدن با صاحب مغازه . موقع خداحافظی هم هر کاری کردم از من پول نگرفت و گفت شما مهمان ما هستی . جالبه !

کمی جلوتر سمت راست به سمت حسنلو حرکت کردم . البته مجبور شدم اول ۶/۱ کیلومتر برم تو جاده محمدیار- نقده و ساعت بزنم و برگردم چون دیگر پلیس راه نداشتم . حدود ۵ کیلومتر بعد به تپه حسنلو رسیدم . قدمت این تپه در حدود ۶۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است . به زور دوچرخه را کشاندم بالای تپه و رفتم بغل کانکس نگهبانی . آقایی آمد و خیلی من را تحویل گرفت ، به من چای و میوه داد.‌ ( تو ماه رمضان خیلی هم طبیعی نیست ) و چندتا نقشه و بروشور که مربوط به حسنلو و آذربایجان غربی می شد. تپه حسنلو را حسابی برانداز کردم و کیف کردم . موقع رفتن هم از همان دوست عزیز خواهش کردم از من عکسی انداخت و تشکر و خداحافظی….

86-7-5-1

برگشتم میدان اصلی حسنلو تا بستنی معروف حسنلو را بخورم . داخل بستنی فروشی از صاحب مغازه درخواست بستنی کردم ایشان هم اجابت نمود. « بستنی از شیر گاومیش» اگر راستش را بخواهید خیلی خوشمزه است . طبق معمول این آقا هم هرچه درخواست کردم از من پول نگرفت. گفت شما مهمان ما هستید. گفتم بابا همه مهمان هستند. گفت : نه شما مهمان ورزشکار هستید.

حدود ۱۰ کیلومتر بعد شهر نقده را دیدم. جاده محمدیار به نقده حدود ۵۰۰ متر خاکی داره و بقیه جاده هم تعریفی نداره ولی آسفالته است. در نقده هم تو میدان اصلی شهر با چندتا جوان خوش و بش کردم و آنها هم به من خوش آمد گفتند و دعوت کردند که شب برم خانه آنها . من هم بسیار شرمنده از این رفتار محبت آمیز آنها ازشان تشکر کردم و به سمت تربیت بدنی راه افتادم و در آنجا ساکن شدم . ساعت حدود ۱۴ را نشان میداد و من هم هوس کرده بودم یک نگاهی به کتیبه اژدها بلاغ بیاندازم . رفتم و ماشین های اشنویه را گرفتم و با یک راننده گرم گرفتم و  در مورد کتیبه پرسیدم. گفت می داند کجاست و حدود ۲۰ تا ۲۲ کیلومتر تو راه ارومیه است . در مورد دلیل این اسم پرسیدم که گفت : سر در این کتیبه یک اژدها بوده که دو چشمش هم از الماس بوده که حالا زیر جاده مانده ! ( بلاغ و چشمه ) به اشنویه که رسیدم کیفم را درآوردم و دیدم ۴۰۰۰ تومان داخلش بیشتر نیست ۱۰۰۰ تومان به راننده دادم. از راننده اشنویه به ارومیه را هم که پرسیدم گفت ۲۰۰۰ تومان . خوب می ماند ۱۰۰۰ تومان پول و مسیری که باید برمی گشتم. ولی دلم می گفت برو و رفتم . تو راه سرصحبت را با آقای راننده باز کردم و در مورد این مکان پرس و جو کردم. گفت : محلی های اینجا به این محل می گویند « عین روم » دلیل را پرسیدم گفت : وقتی مغولها به ایران حمله کردند و از آذربایجان شرقی به این سمت آمدند عثمانی ها و کردهای اینجا با هم اعتلافی تشکیل داده و مانع سپاه روم شدند !!!! ( شاید رومی ها هم از این فرصت استفاده کرده و از ضعف داخلی برای حمله استفاده کرده باشند. ) این شد که اینجا روستایی تشکیل شد به همین نام و این هم سر در اصلی همان روستا است که روی این سر در با خط میخی چیزهایی نوشته شده!!! ( خط میخی و عثمانی ها چه ربطی به هم دارند، نمی دانم! این حرف همان راننده بود نه من ) دیگر به چشمه رسیده بودیم پیاده شدم و کرایه را دادم و اصلاً به بازگشت هم فکر نمی کردم . سر در را پیدا کردم که تقریباً ویران شده بود و فقط یک تکه هایی از آن دیده میشد.

86-7-5-2

چندتا عکس گرفتم و رفتم کنار جاده که برگردم. یک پژویی نرسیده به چشمه آهسته حرکت کرد ولی باز به حرکتش ادامه داد و جلوی من ایستاد. و من هم از خدا خواسته پریدم تو ماشین . گفت می خواستم یه آبی بخورم ولی نرفتم به جایش شما را سوار کردم . این آقا با اینکه مسیرش پیرانشهر بود من را رساند تا نقده و باز هم طبق معمول هرچه درخواست کردم از من پول نگرفت . امروز از رفتار مردم و طرز برخوردشان به وجد آمدم و خوشحال هستم که اینجام. این آقای با محبت آخری گفت که « کردشهپر»و « بش قارداش» را هم برم. شاید هم یک روزی رفتم .

میانگین سرعت ۲۵/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۵:۲۱ – حداکثر سرعت ۵۴- مسافت طی شده ۴۸/۱۰۸

جمعه ششم مهرماه ۱۳۸۶

امروز ساعت ۶:۳۰ نقده را ترک کردم. بعد از حدود ۱۵ کیلومتر سربالایی و سرپایینی های جاده شروع شد. ساعت ۱۰:۲۵ بود که به پیرانشهر رسیدم. اصلی ترین مشکل من امروز حمله ۷-۸ سگ بود که باعث شد یک مسیر حدوداً یک کیلومتری را برگردم و از ترس سرپایینی را به سرعت بروم و فرار کنم . حدود نیم ساعت منتظر ماندم تا یک وانت من رو ببره حدود یک کیلومتر دورتر تا از سگها رد بشوم . ولی کسی برام نگه نداشت . آخر سر از یک نفتکش خواهش کردم این یک کیلومتر را آرام پشت سر من بیاد تا از سگها رد بشوم. ایشان هم محبت نمود و قبول کرد . حدود ۳۰ تا ۴۰ دقیقه صبحانه خوردن در پیرانشهر طول کشید و بعد به سمت سردشت حرکت کردم .

86-7-6-1

 دیگه کم کم جاده علاوه بر حالت کوهستانی ، جنگلی هم می شد. طبیعت بسیار فوق العاده در این مسیر خیره کننده است . پیچ و خم ها ، سربالایی و سرپایینی ها ، رودخانه میان دره و جنگل در سمت دیگر جاده . تا کوپر کاملاً سربالایی بود . به کوپر که رسیدم یه پسره سمت چپ جاده ایستاده بود . سلام کرد و من هم سلام کردم و سر صحبت را با هم باز کردیم . حدود ۵ دقیقه بعد یک ماشین اومد و پسره پرید کنار جاده و سمت چپ جاده که یه جاده فرعی بود را بهش نشون داد. از نگاه من متوجه شد که موضوع را گرفتم و خودش بدون اینکه من چیزی بگویم گفت : ما هم مجبوریم قاچاق کنیم دیگر. من تا حالا فکر می کردم اینها خیلی کیف می کنند که اینکار را انجام می دهند . ولی باور کنید حالت صورت این پسره از کاری که میکرد شرمگین بود. بعداً که از علی آقا که وصفش را خواهم کرد پرسیدم گفت : بیشتر به عراق گازوئیل قاچاق میشه و تو هر قاچاق حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار تومان گیر اینها می آید. از کوپر تا ۲ کیلومتری میرآباد اکثراً سرپایینی بود و کمی سربالایی شد. تا خود میرآباد. در میرآباد رفتم از یک آقا پرسیدم در این مسجد قفل داره ! می توانم شب تو مسجد بمانم ؟ گفت : چرا نمی توانی ، اصلاً شب بیا خانه من . همین جاست . آنقدر اصرار کرد که من هم قبول کردم . به دو دلیل: اصرار این آقا و دوم می خواستم برم پیشش و رفتار خودش و خانواده اش را ببینم و شب پیشش باشم . بعد هم برد منو با ماشینش تو میرآباد گرداند و میوه و چای و بعد هم که شام . موقع نماز ظهر هم ایشان جلو ایستاده بود و به سنت سنی ها نماز میخواند و من کنارش و به روش شیعه ها .

86-7-6-2

86-7-6-3

علی آقا بسیار با محبت بود و تصدیقی بر حرفهایی که یاشار میزد. یادم رفت بگم ساعت ۱۴:۱۵ بود که به میرآباد رسیدم. فردا می خواهم بروم سردشت و آبشار شلماش.

میانگین سرعت ۱۵/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۵:۴۱ – حداکثر سرعت ۶۲- مسافت طی شده ۶۴/۹۷

شنبه هفتم مهر ۱۳۸۶

امروز ساعت ۷:۳۰ خانواده علی آقا را که تشکیل می شد از خودش ، پدر و برادرش هادی و همسرش و دختر خوشگلش ژیوان و پسرش ژیلوان ( این دو اسم آخری هر دو به معنی نو ، مبارک ، بهار هستند و ژیوان برای دختر و ژیلوان برای پسر ) را ترک کردم. دیشب تا ساعت ۱۱ با علی آقا صحبت می کردیم . به خاطر همین بود که صبح دیر راه افتادم . مسیر امروز هم بسیار بسیار زیبا بود. پر از پیچ و خم و سربالایی و سرپاینی همراه با جنگلهای فراوان .

86-7-7-1

اکثر مسیر کفی به سمت پایین شیب داشت و سربالایی اصلی از ۷ کیلومتری سردشت شروع شد . پلیس راه سردشت ۵ کیلومتر تا سردشت فاصله داره که فردا برای رفتن به بانه باید این ۵ کیلومتر را برگردم . اونجا با یک آقای نظامی آشنا شدم که اصفهانی بود و خوشحال از اینکه بالاخره بعد از یک هفته که اینجا منتقل شده با یک فارس صحبت می کند . از امنیت پرسیدم که گفت : خوبه ولی گه گاهی هم ناجور میشه ، ما برای گشت همیشه با آرپی جی و نارنجک و ….. می رویم.ولی عوضش اینجا ۴۵ روز هستم و ۱۵ روز مرخصی میدهند . پرسیدم به ماشینهای قاچاق هم گیر می دهید که گفت : ما پلیس هستیم و فقط ماشینها را از لحاظ میزان بار و …. بررسی میکنیم . به سردشت که رسیدم ساعت حدود ۱۳ بود . بعد از حدود ۴۵ دقیقه رئیس تربیت بدنی سردشت پیدا شد و برخورد خوبی با من داشت و با دیدن نامه آقای خدادوستِ خوش اخلاق من را خودش راهنمایی کرد به جایی که باید می ماندم . امروز تا پیرانشهر آمدم ( مسیر اصلی من بانه بود ) فقط به دلیل اینکه آبشار شلماش را ببینم . ولی ماه رمضان بود و وسط هفته هیچ ماشینی به سمت آبشار نمیرفت.

86-7-7-2

86-7-7-3

خلاصه یکی پیدا کردم که من رو ببره.- آقا منصور- شغل برادر آقا منصور از همین تجارتهای مرزی بود از سختی راه و خطرات تیراندازی نیروی انتظامی و …. برایم گفت و اینکه هر کدام از این ماشین ها هر باری را به ازای ۱۰۰ هزار تومان جا به جا می کنند. که با توجه به این خطرات اصلاً نمی ارزید ولی چاره ای هم نبود . آبشار شلماش خیلی جالبه . آبشاری که سه تکه بود. از دو عدد متوسط و یک آبشار بسیار بزرگ تشکیل شده بود . جذاب ترین فصل برای دیدن آبشار فصل بهاره ، ولی من همین فرصت را هم برای دیدن غنیمت شمردم و یک نگاهی به این طبیعت زیبای ایزد یکتا انداختم .

86-7-7-4

میانگین سرعت ۱۹/۱۴ – مدت زمان رکاب زدن ۳:۰۹ – حداکثر سرعت ۵۹ – مسافت طی شده ۷۰/۴۴

  یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶

از سردشت ساعت ۶:۳۰ راه افتادم و ساعت ۱۳:۱۰ بانه بودم . ۵ کیلومتر اول تا پلیس راه که تماماً سرپایینی بود و از آن به بعد هم حدود ۱۵ تا ۲۰ کیلومتر سربالایی که البته سربالا و پایین می شد تا کوخان و بعد هم تا بانه مسیر مساعد بود . بین سردشت تا بانه بزرگترین اجتماع انسانی در کانی سور دیده میشود. وقتی از کانی سور رد شدم انتهای شهر تابلوی زیبای « تا شقایق هست زندگی باید کرد» را دیدم . کلی کیف کردم و دلم نیامد چند تایی عکس با این تابلو نیاندازم . یه موتوری رد می شد، ازش خواهش کردم از من عکس بگیره .

86-7-8-1

 آقا حامد رئیس تعاونی کانی سور بود و گفت : نزدیکی کانی سور یک پرورش ماهی راه افتاده « فکر کنم در سیوج » که حالا تفرجگاه خوبی برای مردم شده ، چرا اونجا نرفتم ؟ که برایش شرایط مسافرتم را بیان کردم . حدود نیم ساعتی در مورد اوضاع کردها صحبت کردیم و گفت حدود یکی دو هفته پیش در نقطه صفر مرزی به دلیل پمپاژ گازوئیل توسط پمپ آب ، آتش سوزی اتفاق افتاده و حدود ۴ تا ۵ میلیارد سرمایه مردم سوخته . خیلی متاسف شدم . وقتی در کوخان هم که برای استراحت ایستاده بودم با چند نفر به خصوص چند جوان حوش و بشی کردیم و عکسی انداختیم که خیلی هم چسبید . به بانه که رسیدم فوری در تربیت بدنی اسکان پیدا کردم که خیلی هم خوب با من برخورد شد. مثل دیروز که در سردشت بودم و آقای رئیس تربیت بدنی سردشت خوب با من برخورد کرد و حتی امروز هم که با خانواده در جاده من را دید ایستاد و یک احوال پرسی گرم با من کرد . بعد از اسکان راه افتادم به سمت سقز – با مینی بوس- که اون وسیله ای که آقای طاهری در تبریز برایم خریده بود رو بگیرم . مسیر بانه به سقز پر از سربالایی و سرپایینی است و کاملاً خشک و به نظر حقیر غیرجذاب . تو مینی بوس که رفتم و آمدم با دو نفر رفیق شدم و کلی صحبت کردیم . فردا قراره یک مسیر بسیار سخت را بین بانه و مریوان به امید خدا یک روزه رکاب بزنم.

میانگین سرعت مدت ۱۷ – مدت زمان رکاب زدن ۶:۴۰ – حداکثر سرعت ۵۵ – مسافت طی شده ۵۱

 

دوشنبه نهم مهر ۱۳۸۶  

ساعت ۶:۰۵ از بانه راه افتادم . باید کاملاً جدی پا می زدم . چون می دانستم مسیر بسیار دشواره . ابتدا باید به سمت جاده « بوئین » می رفتم و بعد از چند کیلومتر به سمت چپ جاده مریوان حدود ۲۰ کیلومتر سربالایی خفیف و کفی و بعد از آن حدود ۷ تا ۸ کیلومتر سربالایی بسیار سنگین که از اون به بعد سرپایینی شروع می شه تا دوآب . کیلومتر دوچرخه ۲۷ را نشان میداد که جاده از حالت طبیعی آسفالت درآمد تا حدود ۳۰ کیلومتر کاملاً خاکی و حدود یک کیلومتر از ۳۰ تا آسفالت بدی داشت . ولی این مسیر خاکی به من چسبید .

86-7-9-1

چون دیگر از رفت و آمد اتومبیل خبری نبود و هرچه بود طبیعت بود که البته مثل روزهای قبل سرسبز نبود . از دوآب به بسطام ساعت ۱۲:۳۰ رسیدم . کمی سربالایی بود و از حدود ۱۰ کیلومتری قمچیان سربالایی شروع شد . ساعت ۱۴ که به قمچیان رسیدم رفتم از مردم در مورد ادامه مسیر سوال کردم . حدود ۵ کیلومتر سربالایی بسیار شدید و بعد از آن سرپایینی بسیار شدید با جاده بسیار سرسبز و زیبا با پیچ و خم های بسیار جذاب تا چناره . از چناره تا مریوان ۲۴ کیلومتر راه بود که حدود ۴ کیلومتر خاکی و آسفالت بود و ۷ تا ۸ گردنه نه چندان بلند که برای کسی که ۱۰۰ کیلومتر پازده و ۳۰ کیلومتر هم در خاکی بوده این ۷ تا خیلی خسته کننده است .

86-7-9-2

 امروز یکی از سخت ترین مسیرهای سفرم را گذراندم . ساعت ۱۶:۳۰ به مریوان رسیدم و ۱۷ در تربیت بدنی ساکن شدم . نکتة بدی که در مریوان با اون مواجه شدم این بود که وقتی سوار هر تاکسی شدم کرایه دربستی با من حساب میکرد و به نظر می رسید در این شهر توجه مناسبی به مسافر نمی شود و کسی روی اینگونه مسائل هیچ نظارتی نداره . آنقدر خسته ام که بدون تردید فردا را در مریوان خواهم ماند . دریاچه زریوار را می بینم و یه سری برای سرویس دوچرخه به آقای جهانی میزنم .

میانگین سرعت ۶۹/۱۵- مدت زمان رکاب زدن ۹:۰۷ – حداکثر سرعت ۶۰ – مسافت طی شده ۲۶/۱۴۳

 سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶

صبح ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدم با توجه به مسیر دیروز یک استراحت حسابی کرده بودم . قرار بود ساعت ۹ با آقای جهانی تماس بگیرم تا آدرس رو به من بده . تماس گرفتم و رفتم پیش ایشان . در نگاه اول هرکسی میتواند محبت و وجد را در چهره آقای جهانی ببیند. یک نگاهی به دوچرخه انداخت و گفت هیچ مشکلی نداره . یک مقدار با هم صحبت کردیم و نگاهی به مسیرهای مختلف انداختیم . بعد قرار شد من بروم دریاچه را ببینم و برای ناهار برگردم و مهمان آقای جهانی باشم . تصمیم گرفتم در صورتی که کنار دریاچه مردم چادر زده بودند ، من هم اینکار را انجام بدهم ولی بعد هیچ کسی را کنار دریاچه ندیدم که محلی ها دلیلش را ماه مبارک می دانستند . که در غیر اینصورت آین مکان بسیار مناسب برای شب مانی است . یک جاده حدود ۳۵ کیلومتر دور دریاچه را طی میکند که اگر من از قبل میدانستم ، حتماً زمان برای رکاب زدن دور دریاچه می گذاشتم . چون پشت دریاچه خیلی دست نخورده تر به نظر می رسه و پر است از روستاهای اقماری کوچک. برگشتم پیش آقای جهانی ، سر سفره با اطمینان جالب و خاصی به من گفت : شما سربازی نرفتید . پرسیدم از کجا میدانید ؟ گفت: از نحوه خوردن و تعارف کردنت معلومه ! این برایم خیلی جالب بود. بعد از ناهار مسیرهای دوچرخه سواری اطراف مریوان را نگاه کردیم که مناسب ترین آنها منطقه اورامانات تخته که بهترین فصل برای رکاب زدن در این ناحیه بهار است. مناطق دیدنی و تاریخی این ناحیه‌، اورامانات ، پیرشالیار ، حجیج ( برادر امام رضا ) و روستای داریان ، غار قوری قلعه و آبشار زیبای روانسر است . در مورد زبان کردی صحبت کردیم که به دو دستة اورامی و سورانی تقسیم می شود . سورانی بیشتر در نواحی بانه و سقز و مهاباد و … صحبت می شود و اورامی معمولاً در محدودة اورامانات .

راستی پیرشالیار هم یک داستان جذاب داره .

یک شاهزاده خانم بسیار زیبا که نمیدانم اسمش چی بود و کجا زندگی میکرده دچار بیماری خاصی میشود که نه خوب می خوابیده و نه خوراک مناسبی داشته .به گوش پدر ایشان میرسه که در نقطه ای در اورامانات پیر درویشی زندگی میکند که می تواند دخترش را درمان کند. شاه گرامی دختر را با وزیرش « شالیار» به سمت اورامانات روانه می کند. کاروان آنها تا به طبیعت زیبای این محدوده برخورد میکند کم کم حال دختر خوب می شود و تا به پیر درویش می رسند کاملاً به حالت عادی برمی گرده . دختر از پیر خواهش می کند که با او ازدواج کند و دختر همان جا بماند که پیر قبول نمی کند و می گوید: من درویشی هستم که نوع پوشش و خوراک و زندگی من کاملاً با شما متفاوت است و شما نمی توانید این شکلی زندگی کنید. ولی با اصرار دختر این وصلت فرخنده صورت میگیرد. « طبق معمول » از آنجایی که پیر گرامی توجه بسیار زیادی به این آقای وزیر « شالیار » داشته ، اورامانی ها میگفتند : « دیگر این پیر ما نیست و پیر شالیاره » هر ساله در چلة زمستان مردم منطقه در مراسم مذهبی که به گفته آقای جهانی شبیه به یک جشن هم هست هر کس هر چه خوراکی دارد می آورد و یک غذایی درست میکنند و بعد مثل نذری همه از آن استفاده می کنند .

دیگر بعد از ظهر شده بود و باید برمی گشتیم سر کارمان . با تشکر از خانواده محترم جهانی « به قول مردم : استاد حسن » برگشتیم مغازه ، ایشان یک بولتن جالب از فعالیتهای هئیت دوچرخه سواری مریوان به من نشان داد که به نظر ایشان با این امکانات این هیئت از سنندج هم فعال تر بود. به اضافه اینکه یک دوچرخه سوار هم به مسابقات استانی فرستاده اند ، که تا به حال سنندج موفق به این امر نشده . ایشان خیلی خوشحال افتخار میکرد از اینکه تا چند سال پیش دختری در مریوان سوار دوچرخه نمی توانستید ببینید. ولی حالا این مورد در مریوان یک امر کاملاً عادی است که برای بنده هم باعث خوشحالی می باشد . آقای جهانی عزیز اصرار زیادی داشتند برای اینکه من شب را در خدمت ایشان باشم اما فردا مسیر بسیار سختی را باید رکاب میزدم و باید برمی گشتم و زود می خوابیدم .

چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۶

ساعت ۶:۱۵ بود که از ورزشگاه زاگرس مریوان زدم بیرون . نرسیده به سروآباد یک گردنه بلند و اساسی حدود ۵کیلومتر وجود داره که با توجه به اینکه تا اینجا هم کلی سربالایی پازده بودم به سختی گردنه را رد کردم . آنقدر سربالایی شدید و سرپایینی تا نگل زیاده که دیگر یادم رفته مسافت هایشان را بنویسم. حدود سرآباد بود که زاغه های متعددی را دیدم که حدود هفت یا هشت موتورسوار کنارآنها نشسته بودند. بالاخره طاقت نیاوردم و کنار یکی ایستادم و به بهانه خوردن چای « البته اول آنها تعارف کردند من هم از خدا خواسته قبول کردم » سر صحبت را باز کردم که شما اینجا چه می کنید ؟ گفتند : ما اینجا قاچاق می کنیم ، که البته کاملاً هم واضح بود و نیازی به گفتن نبود. چون این مسیر پر بود از کاروانهای قاچاق « ۵ یا ۶ تویوتا که با سرعت و بدون توجه معمولاً مسیر را طی می کنند » بعد از خوردن چای تشکر کردم و راه افتادم .ساعت ۱۰:۳۰ به نگل رسیدم و رفتم مسجد نگل و قرآن خطی را دیدم – مردم نگل بسیار این قرآن را دوست دارند و آنرا شناسنامه و ثروت خود میدانند ، چند بار قرآن به سرقت رفته و دوباره پیدا شده و بازگردانده شده است- و تا یک صبحانه ای هم خوردم ساعت ۱۱:۳۰ بود که به سمت سنندج حرکت کردم. از نگل تا سنندج ۵ تا ۶ گردنه وجود دارد که دومی از همه بلندتر است و حدود ۵ تا ۶ کیلومتر است . اولی هم کمی سخته ، سومی کوتاه است ولی بسیار شیب دارد. بقیه هم چندان سخت نیستند. ولی برای کسی که یک روزه تا اینجا آمده سنگین است. ساعت ۱۷:۳۰ به سنندج رسیدم ۲۱ رمضان و روز تعطیل . حالا چطور باید خوابگاه را پیدا می کردم ؟ آقای ایمانی مسئول هیئت سنندج محبت کرد و خوابگاه را برایم هماهنگ کرد . ساعت ۱۸:۳۰بود که اسکان پیدا کردم . حدود ۱۰ روز بود شهری به این بزرگی ندیده بودم. کلی شلوغ و پرترافیک و پوشش مردم کمی شبیه به مردم پایتخت و کاملاً متفاوت با شهرهای کوچک اطراف .

میانگین سرعت ۷۵/۱۴- مدت زمان رکاب زدن ۹:۲۲ – حداکثر سرعت ۶۰ – مسافت طی شده ۱۲/۱۳۸

 

پنج شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶

خوابگاه سنندج کاملاً با خوابگاه های دیگر این چند روز فرق می کند. حداقل کاملاً مرتب است و امکانات اولیه اسکان را دارد. بعد از خوردن صبحانه رفتم داخل شهر یک نگاهی به مکانهای دیدنی بیندازم . خانه آصف « خانه کرد » امارتی بسیار زیبا از لحاظ معماری است و شما در این مکان می توانید ماکتهای زیبای زندگی کردی را ببینید.یک نمایشگاه عکس بسیار زیبا هم برقرار بود از عکسهای همین مناطق . نحوه زندگی ، نوع پوشش ، جواهرات ، مرد کردی و زن کردی و نحوه زندگی پیشین این مردم به خوبی در این مکان قابل دیدن و تجسم بود. نوبت رسید به موزه شهر « خانه سالار سعیدخان »  جالب ترین چیزی که به نظر بنده در این موزه رسید معماری عمارت و شیشه کاری بسیار زیبای یک سمت اتاق اصلی بود _ اوروسی کاری ها _ که واقعاً چشم نواز بود. این موزه شامل قسمتهای مختلف از قبیل اشیاء پیش از تاریخ ، دوران باستان ، دورة اسلامی و …. می شد. بعد رفتم به امارت خسروآباد که فکر می کنم از همه بزرگتر است ولی مرمت آن هنوز خیلی کار دارد و مسئولین مرمت در این مکان مشغول کار بودند . و سر در امارت نوشته بود « لطفاً تقاضای بازدید ، فیلم برداری و عکس برداری نفرمایید » رفتم تو. معماری بسیار جذاب این عمارت باعث شد یک لحظه ، شب بسیار زیبایی رو مجسم کنم که صاحبان خانه با میهمانانشان مشغول بودند به لذت بردن از زندگی راست راستی. یک آقا گفت : می توانی بروی اونجا و مجسمه ها را هم ببینی. از اون نردبان برو. از نردبان رفتم بالا، سر درآوردم از وسط اتاقی که چند نفر نشسته بودند و چند نفر هم کار می کردند. با پوزش خواستن از پنجره وارد اتاق شدم. چندتا مجسمه عالی دیدم که کار آقای استاد سید ضیاء الدین هاشمی بود که خودش هم مشغول به کار بود. یک دوری هم توی حیاط زدم و رفتم دنبال مسجد جامع که هنر معماری دوره قاجار را می شد به خوبی در بنای این مسجد درک کرد. کاشی کاری های هنرمندانه که دیدنش باعث شعف هر روحی میشود. عمارت زیبای بعدی خانة وکیل بود که متاسفانه ملکی است شخصی و توانستم فقط از بیرون بنا عکس بگیرم . بازار سر پوشیدة سنندج هم جذاب به نظر می رسیدو پر از زندگی. برای امروز کافیه و باید برای فردا آماده بشوم .

جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶  

ساعت ۶:۳۰ بود که از سرای ورزشکاران سنندج زدم بیرون و رفتم خیابان پاسداران تا به سمت کرمانشاه حرکت کنم. امروز با اینکه مسیر نسبتاً طولانی است « حدود ۱۳۰ کیلومتر» ولی مسیر خیلی سخت نیست. داخل خیابان پاسداران به سمت پایین حرکت میکردم که یک پیکان از فرعی آمد و محکم زد به دوچرخه و پرتم کرد وسط خیابان . یک چند دقیقه ای طول کشید تا سرحال آمدم و خودم را جمع کردم و دوچرخه را بردم کنار خیابان . نگاه کردم دیدم طوقه عقب کاملاً لنگ و داغون شده بود و دیگر امکان حرکت با این وسیله وجود نداشت. یک خورده صبر کردم که خیلی هم مزاحم مسئول دوچرخه سواری سنندج نباشم و بعد به ایشان زنگ زدم. گفت : دیگر امشب به بنده جا نمی دهد و دوچرخه ساز ماهر هم در سنندج ندارند. بهتره بروم کرمانشاه . « این هم به نوبه خوش رفتار جذابیه » خلاصه اون آقایی که به من زده بود که اتفاقً پیرمرد دوست داشتنی بود وسایلم را گذاشت پشت ماشین و آهسته رفتیم به سمت ترمینال . ناگفته نماند که این آقا اول می خواست به زور من را ببرد بیمارستان که نگذاشتم . دوچرخه و وسایلم را سوار یک پیکان کردیم و راه افتادیم به سمت کرمانشاه . به کرمانشاه که رسیدیم زنگ زدم به آقای « ادبی» مسئول هیئت دوچرخه سواری کرمانشاه ، گفت : بروم خیابان مسکن ، دوچرخه سازها آنجا هستند. رفتم ولی همه بسته بودند. همین طور که دنبال دوچرخه سازها می گشتم یک پارچه نوشته شده دیدم که یک شماره تلفن همراه رویش نوشته شده بود و تغییر مکان مغازه را به آدرس دیگر نشان میداد. زنگ زدم ، گفت : الان خودم میایم دنبالت و آمد و رفتیم و دوچرخه را خیلی خوب درست کرد. عکسی هم با هم انداختیم و رفتم ناهار و بعد طاق بستان که از دو قسمت طاق ها و موزه سنگ تشکیل شده بود . موزه سنگ بیشتر شامل پایه های سنگی ستونهای بزرگ میشد که البته نقوش حجاری شده روی آنها بسیار بی نظیر بود. تماس گرفتم با آقای ادبی و گفت بیا درب مغازه . بنده رفتم و ایشان را دیدم. چند دقیقه ای در مورد مسیر و اینطور چیزها صحبت کردیم و ایشان بنده را به یک نوشیدنی دعوت کرد و یک ساعتی گرم صحبت شدیم. کم کم چند نفر از دوچرخه سواران کرمانشاه را هم دیدیم و خوابگاه هماهنگ شد. موقع رفتن یک کیسه بزرگ پر از خشکبار به زور به من داد و گفت بیا داخل مغازه کارت دارم.

– امشب من اینجا شیفتم و نمی تونم باهات بیام ، بیا این رو بگیر « تو دستش پول بود » و خودت برو و من خیلی شرمنده ام که نمی تونم باهات بیام.

داشتم شاخ در می آوردم. این آقا شروع کرد به اصرار و تا وقتی اشک را تو چشمم ندید اصرار را ادامه داد و آنقدر ازش خواهش کردم و گفتم این کار خوبی نیست تا بی خیال شد. البته ایشان به هیچ وجه قصد آزار بنده را نداشت و کاملاً از روی محبت و دلسوزی این درخواست را داشت . با یکی از بچه های دوچرخه سوار روانه خوابگاه شدیم و صحبت که میکردیم می گفت: این جزء رفتارهای آقای ادبی است و تا جایی که میتواند به بچه ها میرسد تا حدی که در اردوهای گروهی با استانهای دیگر آن بچه ها ترجیح می دهند با گروه ما باشند تا خودشان.

شب شده بود رفتم و شام گرفتم ، گفتم بد نیست یه سری هم برای خداحافظی به آقا سیامک « به قول بچه های دوچرخه سواری کرمانشاه داش سیا » بزنم. رفتم و با بچه ها نشسته بودند در مغازه و گرم صحبت و شوخی و خنده. کم کم چند نفر دوچرخه سوار دیگر هم آمدند و صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم ، بعد مراسم خداحافظی و…..

با آقای ادبی حرکت کردیم به سمت خوابگاه . داشتیم می رفتیم که یک نفر کنار خیابان بساط کرده بود . جناب آقای سیامک ادبی یکباره نشست و گفت آقا می خواهم ازت باطری و اینجور چیزها بخرم . اون آقا گفت : فیلتر سیگار هم می خواهی؟ با اینکه فکر کنم ایشان اصلاً سیگار نمی کشید، بسته فیلتر سیگار و یک سری خرت و پرت دیگه برداشت و حساب کرده و پول داد و رفتیم . می گفت این آقا هفت هشت ده سال اسیر بوده ، چند دفعه هم آمدند و ازش فیلم گرفته اند، ولی یکی پیدا نشد ماهی یک حقوقی به این آقا بده که اینجوری خرج زن و بچه اش را درنیاورد. دیگر شیفته مرام آقا سیامک شدم و دوست نداشتم ازش دل بکنم . ولی مجبورم بروم کنگاور و همدان . خوشحالم هنوز انسانهای این شکلی دیده می شود و داش ابراهیم هم که همه اش میگوید مردانگی افسانه شده چرت می گوید. آقا سیامک عزیز همیشه تندرست و خوشحال باشی.

شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶

تا بار و بندیلم را جمع کردم یک خورده دیر شد. ساعت ۶:۴۵ دقیقه بود که از کرمانشاه به سمت بیستون به راه افتادم. ساعت ۹:۲۳ دقیقه بود که به بیستون رسیدم . در کل این مسیر سمت چپ کوههای بسیار زیبایی وجود داشت شبیه به کوههای اطراف طاق بستان که بیشتر حالت دیواره های بسیار بلند داشت . مسیر در بیشتر مواقع کفی بود و سه یا چهار سربالایی خفیف هم داشت .

داخل محوطه بیستون شدم و شروع کردم آثار را یکی یکی دیدن که البته قبل از آن با آقای شیرزاد صاحب قهوه خانه جمشید آشنا شدم که دل پرخونی داشت ، به قول خودش « دلم پرخون و لب خاموش » تاکید می کرد که رفتار مردم را ثبت کنم و واقعیتهای رفتاری مردم را هم بگویم . ابتدا کتیبه ها را دیدم سپس فرهاد تراش ، مجسمه هرکول ، غارها ، باقی مانده قصری « فکر کنم دوره ساسانی» و کاروانسرای شاه عباسی. دنبال سنگ دلاش هم رفتم که هر چه گشتم پیدا نکردم. ساعت شده بود ۱۱:۳۰ که راه افتادم به سمت صحنه ، دیشب که با آقای سلیمانی عزیز صحبت می کردم گفت : حتماً سرخاک سید خلیل هم برو و بنده هم برایم خیلی جالب بود . وقتی به سمت صحنه حرکت کردم یک تراکتور دنبالم آمد و هر موقع سرعتم را کم می کردم اون هم کم میکرد و تا خود صحنه دنبالم آمد . بعد که با هم صحبت کردیم گفت: می خواستم ماشینهای پشت سرت با فاصله ازپشت شما رد بشوند که اذیت نشوی. این آقا اهل حق بود و وقتی پرسیدم قبر آقای سید خلیل کجاست دقیقاً به من نشانی داد که البته حدود نیم ساعتی من در مورد آیین ها و سلوکشان از ایشان پرسیدم و با هم صحبت کردیم. رفتم به سمت قبر سید خلیل که متاسفانه در مقبره بسته بود . نشستم کناری و با خود می گفتم خدایا میشه یکی بیاید و در را باز کند بروم داخل که آقایی که از کنار من رد میشد ، من را که دید گفت : از کجا آمدی ؟ می خواهی بروی تو؟ من هم از خدا خواسته گفتم بله . در را باز کرد و رفتم داخل و حسابی کیف کردم . با مسئول دوچرخه سواری کنگاور صحبت کردم گفت : ما اینجا جایی برای اسکان نداریم . به سرم زد شب همین جا بمانم و بروم دخمة مادها را هم ببینم که محلی ها می گفتند فرهاد کنده و جایی است که شیرین و فرهاد آنجا بوده اند . خلاصه تو نمازخانة تربیت بدنی اسکان پیدا کردم. بعد از ظهر هم رفتم دربند و از کوه بالا بالا رفتم . دم دخمه ها که رسیدم دیدم دارند اذان شب را میدهند. متاسفانه فرصت نشد کاملاً آنجا را ببینم و برگشتم به سمت محل اسکان .

میانگین سرعت ۴۶/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۳:۱۵ – حداکثر سرعت ۳۸ – مسافت طی شده ۷۰/۶۶

یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۶  

از شهر صحنه که ساعت ۶:۳۰ بیرون زدم تابلوی کنگاور ۲۵ کیلومتر دیده می شد. جاده شیب کمی به سمت بالا داشت و حدود ۳ کیلومتر بعد کم کم گردنه آغاز شد و حدود ۷ تا ۸ کیلومتر به طول انجامید . گردنه بلند بود با شیب متوسط و بعد از آن جاده به حالت معمولی درآمد. اصلی ترین نقطة دیدنی شهر کنگاور معبد آناهیتا است که ۹:۳۰ به آن رسیدم و حدود ۱ ساعت معبد را نگاه میکردم که حالا فقط چند ستون و نمای کلی از آن به جا مانده ، ولی خوشبختانه فضای اطراف معبد از اشخاص خریداری شده و تحت نظر میراث فرهنگی است . به سمت همدان حرکت کردم که بعد از کنگاور حدود ۸۵ کیلومتر به آن مانده بود . جاده معمولی بود و شیب زیادی نداشت تا حدود ۱ کیلومتر مانده به اسدآباد که کمی به سمت بالا شیب پیدا کرد و حدود ۱۶ کیلومتر بعد از اسدآباد گردنه شروع شد و حدود ۱۰ کیلومتر به طول انجامید. اصلی ترین مشکلی که امروز داشتم باد شدید بود که گهگاهی از کنار و بعضی اوقات از روبرو با من مخالفت میکرد. این مشکل حادترین مسئله سه مسیر قبلی من هم بود که به نظر میرسه طبیعت این فصل است و چاره ای برای آن هم وجود ندارد. ۱ کیلومتر مانده به بالای گردنه باد بسیار شدید شد و نم باران هم با آن همراه شد. حسابی ترسیده بودم ، اگر با این شرایط باران هم میگرفت ، دیگه کارم حسابی زار می شد. بالاخره به بالای گردنه رسیدم و حدود یک ربعی استراحت کردم و یک نوشیدنی خوردم و راه افتادم به سمت همدان . تا خود همدان مسیر یا سرپایینی بود یا کفی . حدود ساعت ۱۶:۳۰ به همدان رسیدم و رفتم به تربیت بدنی ورزشگاه قدس ( اولین جایی که برای اسکان از بنده پول گرفتند ) مستقر شدم و یاد آقای آرش خان افتادم ، یک تماس گرفتم و با برخورد بسیار گرم آرش مواجه شدم و گفت : همین الان میام پیشت . سریع آمد و به گرمی بنده را در آغوش گرفت و شب مهمان خانواده گرم آرش بودم . مادر آرش بسیار مهربان بود و پدرش هم یک کوهنورد کهنه کار . بعد از حدود ۲:۳۰ شب یک خواب راحت را منزل جناب آقای« آرش خزایی » تجربه کردم .

میانگین سرعت ۷۸/۱۶- مدت زمان رکاب زدن ۷:۱۳ – حداکثر سرعت ۶۵ – مسافت طی شده ۲۴/۱۲۱

دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۶

دیشب کلی با آرش حرف زدیم و عکسهایمان را نگاه کردیم و یک نگاهی هم به مسیر انداختیم و برای امروز برنامه ریختیم. امروز را آرش مرخصی گرفته بود و کاملاً بنده را خجالت زده خودش کرد. آرش نه تنها یک دوچرخه سوار خوب و انسان با محبت و دوست داشتنی است، بلکه یک کارشناس به تمام معنی میراث فرهنگی هم هست. امروز من را به تپه هگمتانه ، گنبد علویان ، بازار ، آرامگاه بوعلی و باباطاهر برد و کاملاً هم از لحاظ تاریخی و باستان شناسی توضیحات مفیدی را به من داد . ظهر هم برگشتیم منزل آرش خان و ناهار را در کنج « کتابخانه » جذابی که برای خودش درست کرده بود خوردیم و ساعتی را به خوشی گذراندیم. با این رفتار آقا آرش می ترسم دیگر سفرم را ادامه ندهم و همین جا تو همدان بمانم . شب هم رفتم گنجنامه و کتیبه ها و آبشار را دیدم که البته بسیار دیر شده بود. ولی خالی از لطف نبود. امروز تمام نقاط دیدنی همدان را با دوچرخه رفتم .

میانگین سرعت ۰۴/۱۲- مدت زمان رکاب زدن ۱:۴۳ – حداکثر سرعت ۳۴ – مسافت طی شده ۷۹/۲۰

سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶

امروز را اختصاص داده بودم به دیدن غار علیصدر که حدود ۷۵ کیلومتر از همدان فاصله داشت . این ۷۵ کیلومتر مسیری است که هر دو طرف جاده روستاییان به کشاورزی مشغول هستند . در نتیجه به نظر می رسد فصل بهار ، این منطقه بسیار زیبا خواهد بود .ساعت ۸ از ترمینال مینی بوسهای بین شهری راه افتادیم و حدود ۹:۱۵ بود که به علیصدر رسیدیم و چند دقیقه ای هم داخل غار منتظر ماندم تا چند نفر بیایند و راهنما ما را با قایق به دیدن نقاط مختلف داخل غار ببرد. خوب تنها بودم و تو قایق اول کنار آن آقایی که پدال میزد نشستم . این مکان بهترین جا برای کسی بود که می خواست عکس بگیرد. ولی امروز هم مجبور شدم حدود ۱ ساعت این دفعه تو این قایق پدالی پا بزنم. غار علیصدر را با همه شگفتی هایش دیدم . به انتهای مسیر قایقرانی داخل غار که رسیدیم از پله ها بالا رفتم و یک آقایی شروع کرد به آواز خواندن و گوشه مثنوی دستگاه شور را به زیبایی اجرا کرد که تو این فضا بسیار دلنشین بود . حدود ۱۱:۳۰ بود که بیرون غار بودم و برای برگشت به همدان ابتدا باید با تاکسی می رفتم به گل تپه و بعد با مینی بوس به همدان برمی گشتم . خواب بعد از ناهار هم که خیلی چسبید. شیرسنگی محافظ شهر همدان هم دیدم و امروز هم به پایان رسید. فردا قرار است با آرش ۱۰- ۱۵ کیلومتر اول مسیر را رکاب بزنیم .

 

چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶  

ساعت ۵:۴۵ بود که آرش را از خواب بیدار کردم و به سمت خانه آنها راه افتادم. اصولاً من از خداحافظی زیاد خوشم نمی آید ، به همین خاطر این مراسم بدرقه یک خورده من را اذیت میکرد. چون اصلاً دوست نداشتم رسماً آرش را ترک کنم . حدود ۱۰ کیلومتر رفتیم و هر چه از آرش خواهش کردم که بابا ۱۰ کیلومتر آمدی برگرد ، این کار را نکرد و در ۱۵ کیلومتری بود که یک دور برگردان وجود داشت ، با کلی اصرار و خواهش ازش درخواست برگشتن کردم و او هم قبول کرد. طبق معمول امروز هم هوا بسیار سرده و باد شدیدی من را اذیت می کند. تمام تلاشم بر اینه که تا بروجرد که حدود ۱۴۵ کیلومتر است را امروز طی کنم و تازه قصد داشتم تپه باستانی نوشیجان را هم ببینم. از همدان که خارج شدم تابلوی ملایر ۷۵ کیلومتر به چشم می خورد که نقشه ۹۵ را نشان می داد و این خودش به آدم روحیه می داد. اگرچه در پایان روز وقتی به بروجرد رسیدم کیلومتر شمار به جای ۱۴۵ عدد ۱۵۲ را نشان می داد. تا روستای الفاوت جاده سربالایی ملایمی داشت و بعد از آن تا سه راه جوکار کاملاً کفی یا سرپایینی بود. ۱۰ کیلومتر به ملایر مانده بود که سمت راست تابلوی تپه باستانی نوشیجان به چشم خورد . این مسیر حدود ۳ کیلومتر تا تپه ادامه پیدا کرد. کارشناس این مجموعه قدمت زندگی در این مکان را تا حدود ۳۰۰۰ سال پ.م تخمین می زد که با این حساب حسنلو کمی قدیمی تر است. با این تفاوت که این بنا بسیار سالم تر از تپه حسنلو به جای مانده که دیدنش بسیار لذت بخش بود و انسان را به تعجب وا میداشت که چطور در آن زمان طرز تفکر کاربردی علم معماری اینقدر پیشرفته بوده؟ حدود ۱:۳۰ در این مکان بودم و حسابی هم کیف کردم. بقیه مسیر هم سربالایی ملایمی بود تا حدود ۲۵ کیلومتر مانده به بروجرد که مسیر به صورت سربالا و پایین در آمد ولی با شیب به سمت پایین. ۱۰ کیلومتر مانده به بروجرد هم با روستای زیبای «کرکیخان» برخورد کردم که کاملاً سرسبز بود و یک جلوة خاص بهاری در فصل پاییز داشت. به بروجرد که رسیدم با هماهنگی که قبلاً انجام داده بودم در سرای ورزشکاران آموزش و پرورش بروجرد ساکن شدم. میانگین سرعت۱۱/۲۲- مدت زمان رکاب زدن ۶:۵۳ – حداکثر سرعت ۶۰ – مسافت طی شده ۲۶/۱۵۲

پنج شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶

دیروز حسابی خسته شده بودم. پس صبح حدود ۶:۳۰ بود که راه افتادم. دیشب با جناب آقای « بابک فرزاد » مسیر امروز را کاملاً بررسی کرده بودیم و می دانستم چطور مسیری را پیش رو دارم. امروز هم باد سرد مخالف را داشتم تجربه میکردم و دیگر مطمئن شده ام که این فصل زمان مناسبی برای طی کردن چنین مسیرهایی نیست. حدود ۳۹ کیلومتر طی کردم تا به پلیس راه رسیدم که سمت چپ پلیس راه میرود به سمت دورود و ازنا و در نهایت شهرکرد. ولی من سمت راست را انتخاب کردم ، چون می خواستم خرم آباد را هم ببینم . از حدود ۲ کیلومتر قبل سربالایی ضعیف شروع شده بود و حالا یک گردنه طولانی را پیش رو داشتم . طول این گردنه حدود ۱۳ کیلومتر بود که بعد از آن حدود ۷ کیلومتر سرپایینی طی شد. گردنه بعدی که البته پرشیب بود ولی طولانی نبود حدود ۵/۲ کیلومتر است. ساعت حدود ۱۱ بود که من با آقای یاوری رئیس هیات دوچرخه سواری خرم آباد تماس گرفتم تا تکلیف خوابگاه را برایم روشن کند . خیلی راحت و در کمال آرامش و با برخوردی کاملاً نامناسب فرمودند : من الان تهرانم و باید دیروز زنگ می زدی و الان هیچ کاری انجام نمی دهم . تنها کاری که کردم شماره تربیت بدنی خرم آباد را از ایشان گرفتم و با کلی تماس تلفنی بالاخره خوابگاه جور شد و من هم راه افتادم. حدود ۹ کیلومتر سرپایینی و کفی و گردنه بعدی حدود ۳-۴ کیلومتر. بعد کفی و سرپایینی تا خود خرم آباد.

حدود ۲۵ کیلومتر تا خرم آباد فاصله داشتم که طبق معمول چون گردنم خسته شده بود جلو را نگاه نمیکردم و فقط پایین را می دیدم که ناگهان با یک سنگ با شعاع ۱۵ سانتیمتر در وسط جاده برخورد کردم ، متاسفانه کاملاً چرخ عقب را لنگ کرد و دیگر امکان طی مسیر وجود نداشت . حدود ۳۰ دقیقه باهاش ور رفتم که البته نشد. آچار پره ای هم که گرفته بودم اندازه نبود و به درد نمی خورد . دیدم فایده ندارد ، ترمز عقب را باز کردم و راه افتادم تا اینکه به خرم آباد رسیدم . خیلی خسته و عصبی بودم ، رفتم تربیت بدنی ساکن شدم و با آقای بهروز فرزاد تماس گرفتم و نشانی یک دوچرخه ساز ماهر را در خرم آباد گرفتم که البته او هم جناب آقای ….. را معرفی کرد. وقتی در مغازه ایشان رسیدم تابلوی هیات دوچرخه سواری را بالای در دیدم . ایشان برخلاف آقای یاوری دوچرخه بنده را تعمیر کرد و هرچه اصرار کردم هیچ هزینه ای هم نگرفت و درخواست کرد رفتار بد مسئولین محترم را به ورته فراموشی بسپارم.

میانگین سرعت۷۷/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۵:۴۵ – حداکثر سرعت ۶۴ – مسافت طی شده ۹۴/۱۰۷

جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶

استراحت مفصلی کردم، یک صبحانه مفصل ( البته در این شرایط معنی مفصل کمی متفاوته)‌ ) خوردم و راه افتادم به سمت قلعه فلک الافلاک یا به قول خرم آبادی ها ۱۲ برج . قلعه بسیار زیبا و جذاب بود و موزه مردم شناسی خیلی خوبی هم داشت.

86-7-20

 تنها مشکل هم این بود که به دلیل مقاوم سازی و عملیات ساختمانی حیاط پشتی و پشت قلعه قابل بازدید نبود . نوبت بعدی سنگ نوشته ای بود که در خیابان شمشیری قرار دارد. تعاونی یک هم همین جاست. فرصت خوبی تا بلیتی که رزرو کرده بودم را بگیرم. بعد مناره آجری را دیدم که خیلی جذاب بود. با پرس و جو متوجه شدم یک پل شکسته هم چند کیلومتری همین مکان هست . کل مسی را باید پیاده می رفتم ولی ارزشش را داشت. پل کلی درب و داغون بود و اطرافش هم پر از زباله . به زور تابلویی پیدا کردم که قدمت پل را دوران ساسانی نشان میداد و می گفت که بر سر راه « احتمالاً ابریشم » قرار داشته . یک همچین پل پر ابهتی در آن زمان ، به راستی برایم عجیب بود . عکس میگرفتم که دیدم دیدم چند نفر نزدیک پل هستند که مشغول مارگیری بودند ، تا پوستش را در بیاورند و روی کمربند بیندازند. یک نفر هم بالای پل بود پرسیدم چطور میشود رفت بالا ، یک راه ناجور را بغل پل نشان دادند « راه که نبود خود پل بود » گفتند: تو سوسولی نمی تونی بری بالا ، من هم که بهم برخورده بود خودم را کشاندم بالای پل . راه رفتن روی این پل یک جورایی برایم افتخارآمیز بود که دارم از مسیر باستانی حرکت میکنم. روی پل هم یک عکس انداختم . برگشتم به سمت میدان تختی و اونجا هم گرداب سنگی را دیدم که زمانی مکانی بوده برای تقسیم بندی آب این قسمت خرم آباد. روز خوبی بود.

شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶

قسمتی از مسیرامروز رو به پیشنهاد افشین خان ایران پور به دلیل احتمال عدم امنیت با اتوبوس طی کردم. نیم ساعت زودتر « ساعت ۷:۱۵ » در ترمینال بودم ، تا ساعت ۷:۴۵ صبر کردیم و بالاخره با هزار چانه زنی با کرایه ۳۰۰۰ تومان دوچرخه را سوار بر اتوبوس بار نمودیم . تا به تیران راننده حسابی اعصابم را خرد کرد، چون چند جا ایستاد و کلی وقت تلف کرد و ساعت ۲:۱۵ هم در تیران پیاده شدم که به نظر خودم خیلی دیر بود . از تیران تا حدود ۲ کیلومتر بعد از پلیس راه « ۱۵ کیلومتر قبل از شهرکرد » مسیر کفی و با شیب ملایم به سمت بالا بود که بعد کاملاً کفی شد . ساعت ۵:۳۰ رسیدم به شهرکرد که کم کم هوا هم داشت تاریک میشد و غروب آفتاب بسیار زیبا بود . رفتم تربیت بدنی و طبق معمول ورزشگاه تختی را پیدا کردم که دیدم آقایی با ماشین آمد که دربان گفت: این رئیس هیات دوچرخه سواری است. ماشین را پارک کرد و یک احوال پرسی گرم به اضافه روبوسی انجام داد که این اولین بار بود تو سفرم که یک رئیس هیات دوچرخه سواری اینچنین برخوردی با من میکرد . خلاصه با اینکه امروز تعطیل بود (عید فطر) به راحتی خوابگاه جور شد و رفتم برای استراحت تا فردا که کم کم قسمت سخت مسیر سفرم شروع می شود.

میانگین سرعت ۴۲/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۳:۰۸ – حداکثر سرعت ۵۹ – مسافت طی شده۹۱/۶۳

86-7-21

یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶

ساعت حدود۶ صبح بود که راه افتادم هوا بسیار سرد بود و باد خیلی سردی می وزید. بهترین مسیر مسیری است که از شلمزار و گندمان رد می شه . شما می توانید تالاب زیبای شلمزار را ببینید و گز معروف بلداجی هم بخورید . ضمناً حدود ۱۰ کیلومتر در طی نمودن مسیر صرفه جویی کنید. ولی من ترجیح دادم راه اصلی بروجن را انتخاب کنم. چون احساس می کردم کمی از لحاظ سختی مسیر ، مسیر ساده تری است. ساعت ۱۰ صبح بود که به بروجن رسیدم . ۳۰ کیلومتر اول مسیر سربالایی خفیف بود و بعدش هم حدود ۳۵ کیلومتر سرپایینی و کفی و بعد جاده به صورت معمول جاده های کوهستانی در می آمد. همینطور کوههای سر به فلک کشیده ادامه پیدا میکردند و تمامی نداشتند . حدود ۳۵ کیلومتر مانده به آلونی بود که ۱۳ کیلومتر سرپایینی داشتم تا به گردنه گردپیشه رسیدم ، که یکی از سخت ترین گردنه های مسیر بود و قبل از گردنه بیشه ۲-۳ روستای کوهستانی و سرسبز بسیار زیبا مشاهده می شد که سیب های خیلی سرحال و خوشمزه ای داشتند . به گردنه که رسیدم ۵ کیلومتر سربالایی شدید را طی کردم و بعدش یک تونل به طول ۲۰۰ متر . بعد از تونل هم یک کیلومتر سربالایی شدید بود تا به سه راهی رسیدم و به سمت آلونی حرکت کردم . هرچه به آلونی نزدیک می شویم در اصل به محوطه لردگان وارد می شویم که طبیعت از حالت کوهستانی صرف در می آید و مقداری حالت مرتع پیدا می کند. نزدیک بعد از ظهر بود و مرتع های اطراف جاده بسیار زیبا به نظر می رسید .

86-7-22

حدود ساعت ۴:۳۰ که به شهرداری آلونی رسیدم طبق هماهنگی قبلی که یاشار و خودم با آقای مرادی انجام داده بودیم برای اسکان خدمت ایشان رسیدیم . زبان مردم آلونی لری است. با آقای مرادی که صحبت می کردیم میگفت: « سمت لردگان متاسفانه قانونمندی آنچنانی وجود نداره و مسائل بیشتر قومی قبیله ای حل می شه ، ولی آلونی از این لحاظ بهتره.‌» فردا روز سختی دارم و باید حدود ۱۴۰ کیلومتر را تا یاسوج طی کنم.

میانگین سرعت ۲۴/۱۴- مدت زمان رکاب زدن ۷:۴۶ – حداکثر سرعت ۶۰ – مسافت طی شده ۲۳/۱۰۶

دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۶

صبح خیلی زود که بیدار شدم ۵:۳۰ بود ، کاملاً آماده بودم، ولی هوا کاملاً تاریک بود و صلاح نمی دیدم حرکت کنم. حدود ۵:۴۵ هوا کمی گرگ و میش شد و امکان حرکت وجود داشت. مسیر امروز تا جادة اصلی یاسوج با مسیری که دیروز تا آلونی آمدم فرق میکند. از چند تا روستای کوچک گذشتم تا به جاده اصلی برسم. واقعاً این وقت صبح این روستاها بسیار زیبا هستند. باد سرد آرامی می وزید و گهگاهی چادرنشین ها کمی دورتر از جاده دیده می شدند که دود زیبایی هم از جایی که قرار داشتند به هوا میرفت و گله گوسفندانشان را برای بردن به چرا آماده می کردند. کمی دورتر کوههای سمت چپ رو می بینید که هاله ای از مه اطرافش را گرفته اند و خورشیدی که هنوز کاملاً بالا نیامده و رنگ سرخش را به سبزی مراتع اطراف اضافه می کند. کاش می شد همین جا بمانم.

86-7-23-1

گهگاهی هم سگ ها واق واق میکردند ، ولی تا می ایستادم به سویم نمی آمدند. ۱۸ کیلومتر طی شد تا به مسیر اصلی برسم. دیگه کم کم آن حالت بکر طبیعت از بین رفت و مستی صبحگاهی من هم به پایان رسید. ۳۰ کیلومتر اول مسیر سربالایی بود. البته گردنه دار و شدید نبود. بعد هم کفی و سرپایینی تا حدود کیلومتر ۵۵ که به یک پل رسیدم ، سربالایی و گردنه شروع شد تا ابتدای اولین تونل. کل این گردنه ۸ کیلومتر بود .

86-7-23-2

اولین تونل هنوز درست نشده و ماشین های راه سازی داخل تونل کار می کردند، ولی من با پررویی تمام از تونل رد شدم و مسیر را ادامه دادم. ۱۱ تونل دیگر هم طی شد که مابین آنها سربالا و سرپایینی بود . داخل تونل باید توجه کنیم که امکان دارد بغل های تونل سنگهای بزرگی باشد که وقتی ماشینهای بزرگ از پهلوی شما رد می شوند ، این سنگها نباید شما را به سمت آنها منحرف کند . پس داخل تونل آرام برانید و هرجا سنگ دیدید به جای منحرف شدن بایستید. آخرین تونل که تمام شد کیلومتر ۹۳ دیده میشد. تا پاتاوه ۹۵ کیلومتر از آلونی راه است که از تونل ها تا پاتاوه مسیر سربالا و پایین معمولی جاده های کوهستانی را دارد. ۴۵ کیلومتر مابقی مسیر هم اکثراً سربالاست ، ولی سرپایینی هم دارد. ساعت ۱۶:۱۵ به یاسوج رسیدم ، در حالی که از لحاظ بدنی به صفر مطلق رسیده بودم و تا خود یاسوج هم سربالایی بود. تا به حال اینقدر ضعف بدنی را حس نکرده بودم.طوری که آخرهای مسیر دوچرخه به دست حرکت می کردم. به یاسوج هم که رسیدم با آقای صلاحی تماس گرفتم . گفت میدان جهاد منتظر بمان من می آیم. با چند تا از بچه های دوچرخه سوار یاسوج آمدند و حرکت کردیم به سمت « هتل ارم » که ایشان محبت کرده و برای من رزرو کرده بودند و هرچه اصرار کردم برای پرداخت هزینه هتل قبول نکردند و گفتند خوابگاه اینجا برای شما مناسب نیست و باید اینجا استراحت کنید و دو سه ساعت بعد لوحی در دست داشتند که پیش من آمدند و در آن از من به خاطر طی کردن این مسیر تا یاسوج از طرف هیات دوچرخه سواری کهکیلویه و بویراحمد تقدیر شده بود!! امروز یکی از سخت ترین روزها و بهترین شبها را تجربه کردم.

86-7-23-3

میانگین سرعت۱۰/۱۶- مدت زمان رکاب زدن ۹:۰۷ – حداکثر سرعت ۵۸ – مسافت طی شده۹۳/۱۴۶

سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶        

با خستگی مفرطی که دیروز داشتم ، ساعت ۷ زودتر نتوانستم را بیافتم. روحیة خوبی برای حرکت نداشتم و ضعف را در پاهایم حس میکردم . بهترین راه برای رسیدن به سپیدان آبشار مارگون است که می توانیم هم این آبشار بسیار زیبا را ببینیم و هم مسیر کوتاه تر و ساده تر از مسیر اصلی است . ولی من مسیر اصلی را انتخاب کردم . این کوههای سر به فلک کشیده تا آخر دنیا ادامه دارد.

86-7-24-1

جنگلهای بلوط را دیروز هم دیده بودم ، ولی پوشش گیاهی مسیر امروز انبوه تر بود. حدود ۱۰ کیلومتر کفی و سربالایی بود تا از شهر خارج شدم و به سمت سپیدان حرکتم شروع شد و بعد از آن ۲۰ کیلومتر سربالایی مطلق وجود داشت که نفس مرا برید . سربالایی که حتی ۱ سانتیمتر هم سرپایینی به دنبال نداشت. دیگه از بده بستان جاده خبری نبود و همش بستان بود. بعد از آن هم ۱۰- ۱۵ کیلومتر سرپایینی و بعد هم جاده های معمولی کوهستانی تا حدود ۱۵ کیلومتر مانده به سپیدان که دیگر کاملاً خسته بودم. به زور چند کیلومتر رفتم جلو و حدود ۸ کیلومتر گردنه بود و بعد سرپایینی و کفی و سربالایی تا خود سپیدان. شاید اگر حدود ۵ کیلومتر دیگر پا میزدم گردنه تمام می شد ولی دیگر حوصلة رکاب زدن تو این مسیر را نداشتم. جلوی چند تا ماشین دست تکان دادم که یکی ایستاد و من را تا سپیدان برد که فکر کنم این مسیر در حدود ۱۰ کیلومتر شد . ساعت ۱۲:۳۰ بود که به سپیدان رسیدم و رفتم تربیت بدنی و آنجا هم خوابگاه را که حدود ۲- ۳ کیلومتر با شهر فاصله داشت به من معرفی کردند . مسیر امروز در عین سختی بسیار مسیر زیبایی هم بود و اطراف جاده روستاهای بسیار زیبایی دیده می شد که درختان راجی ( تبریزی ) گاهی کاملاً سبز و گاهی هم کاملاً زرد نمای خاصی به آن می داد.

86-7-24-2

 بعداً که با مسئول خوابگاه صحبت کردم از دیدنی بودن نقاطی چون بزم فیروز، بهشت گمشده و مارگون و مرتع سرعهد صحبت میکرد. ( کل مسیر یاسوج تا سپیدان ۷۲ کیلومتر )

میانگین سرعت۹۸/۱۳- مدت زمان رکاب زدن ۴:۳۰ – حداکثر سرعت ۵۰ – مسافت طی شده۰۹/۶۳

چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶

صبح یک مقدار دیرتر راه افتادم ، مسیر کفی و کمی سربالایی بود . نرسیده به گردنة شول حدود ۵ کیلومتر سربالایی شدیدتر شد و بعد از آن تا خود شیراز سرپایینی و کفی بود. ساعت ۶:۳۰ راه افتادم و حدود ۱۲:۳۰ به شیراز رسیدم .

86-7-25

با آقای صیادی رفتیم تربیت بدنی که گفتند اینجا قرار است خواهران بیایند و از آنجایی که آقای صیادی رئیس دوچرخه سواری بسیج بود سریع رفتیم خوابگاه باشگاه مرصاد و آنجا بنده با فوتبالیست های تیم مرصاد شیراز هم اتاق شدم.

اما در مورد شهر شیراز: حدود ۱۵ کیلومتر به شیراز مانده بود که به آسمان نگاه کردم و دیدم دیگر از آن آبی لاجوردی بکر و دست نخورده خبری نیست و تو دلم گفتم : وای دارم باز هم به یک شهر می روم. داخل شهر که شدم ، دیدم کاملاً درست فکر کرده بودم همه ماشینها تو هم می لولیدند و با سرعت به این طرف و آنطرف میرفتند و تا خوابگاه رسیدم ۲ تا تصادف دیدم « دلم نمیخواهد اینجا بمانم » ولی چاره ای نیست. بعد از ظهر هم آقای آرمان عزیز به بنده پیوست که باعث خوشحالی من بود . اولین جایی که رفتیم حافظیه بود. بعدش هم برگشتیم و فالوده خوردیم و شام هم با آقای آرمان خوردیم . برگشتیم خوابگاه . فردا پنج شنبه است و من می خواهم آثار باستانی اطراف شیراز را ببینم.

میانگین سرعت۳۵/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۵:۰۴ – حداکثر سرعت ۵۱ – مسافت طی شده ۲۶/۱۰۳

پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶

ساعت ۷:۳۰ بیرون زدم و رفتم ترمینال کاراندیش سوار ماشین های سعادت شهر شدم. تا سعادت شهر و از آنجا تا پاسارگاد حدود ۲۵ کیلومتر بود. ابتدا مقبره کوروش کبیر را دیدم .

86-7-26

آثار بعدی هم یک کیلومتر آنطرف تر به سمت راست بودند که من چون ماشین نداشت همه را پیاده رفتم. تل تخت ، زندان سلیمان ، کاخ اختصاصی ، کاخ پذیرایی ، پل و …. که واقعاً جالب و زیبا بودند . حالا مانده بود نقش رستم و نقش رجب و تخت جمشید . راه افتادم به سمت مرودشت و در دوراهی نقش رستم پیاده شدم . آن طرف جاده سمت چپ نقش رجب را دیدم و حدود ۲-۳ کیلومتر آنطرف تر نقش رستم و آثار زیبای موجود در آن و کعبة زرتشت و بعد میدان تخت جمشید پیاده شدم. حدود ۵ کیلومتر به سمت راست خود تخت جمشید و موزه آن وجود داشت. ۳-۴ ساعت از وقت من را تخت جمشید به خود اختصاص داد و ساعت حوالی ۶:۳۰ بود که به شیراز رسیدم . روز پرباری بود . شب هم با آقای آرمان عزیز رفتیم شاطر عباس. البته قبلش باز هم فالوده خوردیم. مثل شب قبل حسابی یخ زدیم و خوش گذراندیم و برگشتیم خوابگاه .

 جمعه ۲۷ مهر ۱۳۸۶

 خیلی خسته بودم و حسابی استراحت کردم . تازه ساعت حدود ۹ بود که رفتم به سمت عمارت زندیه ( ارگ کریمخانی ) . در آنجا با آقای سید محمد ابراهیم افسریان آشنا شدم که استاد معرق بود. بحث گل انداخت و حدود ۱:۲۰ با هم صحبت کردیم . تا رسیدم خوابگاه ساعت حدود ۱۲ بود. رفتم دوچرخه را سرویس کنم که آقای سرویسکار نبود ، ولی پسرش که خودش مغازه داشت نگاهی انداخت و گفت: میزونه. برگشتم و یک قیلوله نمودم . شب هم رفتم و شاهچراغ را زیارت کردم که خیلی چسبید و کیف کردم . فردا مسیر سنگینی را باید رکاب بزنم.

86-7-27

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶

ساعت ۵:۲۰ بود که راه افتادم . حدود ساعت ۶ صبح ۱۰ کیلومتر طی شده بود و به جاده رسیده بودم . وقتی به پلیس راه رسیدم ۲۰ کیلومتر را طی کرده بودم .

تا حدود ۵۰ کیلومتر ابتدای مسیر شیب کمی را پا زدم و گهگاهی هم کفی تا وقتی که دیگر از ساحل مهارلو دور شدم . حدود ۳۵ کیلومتر کفی کامل و بعد هم ۱۵ کیلومتر گردنه که البته شیب تندی نداشت. ۵-۶ کیلومتر سرپایینی ، حدود ۱۶ کیلومتر سربالایی و بعد از آن هم کفی و سرپایینی تا جایی که کیلومترشمار ۱۱۵ را نشان میداد و سمت چپ امام زاده اسماعیل دیده می شد که چای صلواتی داشت و دار و درخت و مکان مصفایی برای استراحت . حسابی خستگی ام در رفت . حدود ۱۵ کیلومتر بعد وقتی کیلومتر ۱۳۰ را نشان می داد پلیس راه را دیدم که روبروی آن هم استراحتگاه امامزاده اسماعیل که مکان بسیار مناسبی برای شب مانی به نظر می رسید وجود داشت. تا رونیز جاده کفی بود با بده بستان های معمولی و از رونیز تا استهبان حدود ۳۰ کیلومتر کفی و سربالایی ملایم . ساعت ۱۶:۳۰ بود که به استهبان رسیدم . آقای حسام را دیدم و رفتم خوابگاه و اسکان پیدا نمودم. یک کم خرت و پرت خریدیم و برگشتیم خوابگاه. استهبان یک آبشار هم دارد که ۹۰ سال پیش به صورت مصنوعی ساخته شده که به نظر من خیلی هم جالب نبود . راستی در حدود ۴ کیلومتری روستای مومن آباد کاخ ساسانی وجود داشت که بنده متاسفانه زمان بازدید آنرا نداشتم . در ضمن مسیر فردا را هم می شود از راه اصلی طی کرد و هم از راه جدید که از بعد از دریاچه بختگان میگذرد. یک راه هم ۱۳ کیلومتر قبل از استهبان وجود دارد که به سمت دریاچه میرود و شیب کمتری دارد. ولی به گفته آقا حسام همین راه ( راه اصلی ) بهتره.

میانگین سرعت۸۳/۱۹- مدت زمان رکاب زدن ۹:۰۹ – حداکثر سرعت ۵۰ – مسافت طی شده ۶۳/۱۸۱

86-7-28

یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶

و اما امروز که ساعت ۶:۴۵ راه افتادم حدود ۹ کیلومتر بعد از شهر جاده دریاچه بختگان دیده می شد و سربالایی گردنه کم کم شروع شد و حدود ۵ کیلومتر طول داشت و بعد کفی و سرپایینی و بعضی اوقات هم بده بستان تا نیریز . ساعت ۹ رسیدم نی ریز، رفتم مسجد جامع کبیر نی ریز را پیدا کردم ، ولی دیدم درش بسته است! و هرچه گشتم کسی را پیدا کنم در را برایم باز کند نشد.

86-7-29-1

 از طرفی زنگ زدم به آقای مغنی زاده که اسکان بنده را در قطرویه مهیا کند و گفت بیا تربیت بدنی . تو راه تربیت بدنی با آقایی به نام رضایی آشنا شدم که معلوم بود این نوع سفر برایش جالبه و گفت : من هم میخوام بعد از درسم با یکی از دوستانم این کار را انجام بدم. من هم تا جایی که زمان اجازه می داد راهنمایش کردم و با صحبت هایی که کردیم معلوم شد ایشان هم دستی در هنر دارند و معرق و منبت کار می کند. بعد رفتیم آرامگاه شیخ احمد نی ریزی که از معروفترین خوشنویسان قرن ۱۲ ه.ق است. راه افتادم به سمت قطرویه . از داخل نی ریز کم کم سربالایی شروع شده بود . با پلیس راه حدود ۵ کیلومتر راه است که این فاصله سربالایی کمی دارد و حدود ۲ کیلومتر بعد از پلیس راه سربالایی شدیدی به طول حدود ۱۱-۱۲ کیلومتر شروع شد و بعدش هم حدود ۱۰ کیلومتر کفی و بقیه راه سرپایینی بود و ۲۰ کیلومتر قبل از قطرویه کفی شد و باد شدیدی هم شروع به وزیدن کرد که من را بابت مسیر فردا که همش داخل بیابان و کویر است به فکر انداخت. ساعت حدود ۱۴ بود که به قطرویه رسیدم و رفتم بخشداری. با بخشدار که صحبت میکردم میگفت: به دلیل چند سال خشکسالی متوالی دیگر خبری از دامداری نیست و با یک حالت کاملاً مغموم و دلسوزانه گفت: چشم ما به لطف خداست که انشاا… باران خوبی بباره و وضعیت آب را که اینجا از سفره های زیر زمینی تامین می شه بهتر بشه. در ضمن قراره یک کارخانه تولید فولاد ( مثل فولاد مبارکه ) در نزدیکی قطرویه احداث بشه که ۱۰ تا ۱۵ هزار نفر اشتغال ایجاد می کنه.

86-7-29-2

ناهار را در بخشداری خوردیم و بعد چند نفر از شورای بخش قطرویه آمدند و یکی به زور ( آقای احمد علی مسعودیان ) من را برد به خانة خودش و هرچه اصرار کردم که میخواهم تو مسجد یا مدرسه ای بمانم فایده نداشت و من آن شب را مهمان ایشان بودم . میانگین سرعت۳۳/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۵:۲۶ – حداکثر سرعت ۵۰– مسافت طی شده ۲۴/۹۴

 

دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶

دیشب تا دیر وقت با آقای مسعودیان صحبت کردیم که صحبت های ایشان خیلی روی من تاثیر گذاشت. ساعت حدود ۶:۱۵ بود که از قطرویه راه افتادم. حدود ۱۱۰ کیلومتر مسیر داشتم که کاملاً هم کفی به نظر می رسید. باد هم که طبق معمول مخالفت خودش را آغاز کرده بود . بعد از حدود ۷۰ کیلومتر به پاسگاه خیرآباد رسیدم که مکان مناسبی برای استراحت و صبحانه بود. ساعت حدود ۱۰ صبح بود که با یک آقا آشنا شدم که لیدر دو نفر استرالیایی بود و آنها را به مکانهای دیدنی می برد. صحبت که میکردیم متوجه شدم تازگی ها شهداد بوده و کمی هم من را راهنمایی کرد. حدود ۱۵ دقیقه با ایشان و مهمان هایش صحبت کردیم و با استراحت ۴۵ دقیقه گذشت و به سمت سیرجان حرکت کردم حدود ساعت ۱۳ به سیرجان رسیدم. رفتم تربیت بدنی و با آقای علی اسدی رئیس تربیت بدنی سیرجان آشنا شدم ، تازگیها یک نمایشگاه برای تقدیر از پیشکسوتان شهر سیرجان به راه انداخته بود که من را هم برای دیدن دعوت کرد ، ولی متاسفانه فرصت نکردم بروم. شب را در یک مهمانسرا که تربیت بدنی معرفی کرده بود گذراندم . سیرجان شهری است که سرد به نظر می رسید. باید ببینم فردا صبح چطور می شود. مسیر امروز کفی بود و کمی هم بده بستان داشت . نزدیکی خیرآباد هم کمی سربالایی بود.

میانگین سرعت۲۰/۱۹- مدت زمان رکاب زدن ۶:۰۷ – حداکثر سرعت ۳۱– مسافت طی شده ۵۳/۱۱۷

سه شنبه اول آبان ۱۳۸۶

  86-8-1            

به سمت بردسیر حرکت کردم. متاسفانه یک نفر مسیر خارج شدن از سیرجان را به من اشتباه گفت ، در نتیجه حدود ۳ کیلومتر راه اضافه رفتم . در راه ۳۰ کیلومتر سربالایی خفیف داشتم که حوصله ام را سر برد و بعد بده بستان های جاده شروع شد . حدود کیلومتر ۶۰ بود به که راهداری خانه سرخ رسیدم و آنجا برای استراحت و صبحانه توقف کردم. چند تا سربالایی خفیف و از حدود کیلومتر ۶۵ بود که کفی و سرپایینی شروع شد. ۳۵ کیلومتر مانده به بردسیر بودم که بالاخره آن باد همیشگی این فصل کار خودش را کرد و من را کمی منحرف کرد. از آنجایی که این جاده از بدترین جاده هایی است که تا به حال پا زدم . ( دوطرفه و بدون شانه ) ضمناً آسفالت با کناره جاده هم سطح و تراز نیست ، کشیده شدم تو خاکی و با سرعت ۴۰ کیلومتر محکم خوردم زمین. ۱ دقیقه که گیج بودم و بعد به خود آمدم و دوچرخه و خودم را کشاندم تو خاکی ، خدا رحم کرد ماشین پشت سرم نبود وگرنه حسابی ناجور میشد. زانوها و کتفم کمی آسیب دید و هر دو دستکشم کمی پاره شد ، که نشان میداد اگر دستکش به دستم نبود چه اتفاقی می افتاد. شاخ گاوی دوچرخه و آینه ها شکست و چرخ عقب هم کمی تاب افتاد ، خلاصه ۱۰ دقیقه طول کشید تا سرحال آمدم و راه افتادم به سمت بردسیر . خود بردسیر که خوابگاه ورزشکاران نداشت ، ولی آقای رئیس تربیت بدنی و من رفتیم به کارخانه قند بردسیر و با آقای ….. رئیس کارخانه آشنا شدیم. کمی از سفر پرسید و این حرفها . حدود ۷۵۰ نفر در این کارخانه کار میکنند که ۴ ماه است حقوق نگرفته اند که آقای مهندس دلیلش را واردات بی رویه قند و شکر میدانست . محل دیدار ما با آقای مهندس…. مکان بسیار زیبایی بود در وسط فضای باز جلوی کارخانه با بیدهای مجنون زیبا ، با برگهای سبز و زرد و نارنجی و بادی ملایم که خستگی را از تنم دور کرد. در یکی از مهمانسرای کارخانه اسکان پیدا کردم . ساختمانی یک طبقه با قدمتی حدود ۴۰ تا ۵۰ سال ( قدمت کارخانه ) حیاط حدود ۱۰۰۰ متر پر از درختان تنومند و زیبا ، دوست داشتم چند روز اینجا می ماندم، ولی باید فردا به سمت کرمان حرکت کنم. چون با قراری که با آقا فرشید گذاشتم قراره پنج شنبه و جمعه برویم شهداد.

میانگین سرعت ۷۸/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۶:۲۲ – حداکثر سرعت ۵۷– مسافت طی شده ۷۲/۱۱۹

چهارشنبه دوم آبان ۱۳۸۶

صبح دیر از خواب بیدار شدم و حسابی استراحت کردم . چون مسیر امروزم آنچنان طولانی نیست. ساعت ۸:۴۵ بردسیر را ترک کردم که البته دیشب حسابی با آب و هوا و آسمان زیبای بردسیر کیف کرده بودم و صبح هم طلوع زیبای بردسیر را از پشت بام این خانة زیبا از دست ندادم. از شهر که بیرون رفتم تابلوی کرمان ۵۳ دیده شد. حدود ۱۶ تا ۱۷ کیلومتر بده بستان داشتم و بعد کفی تا پلیس راه نمین . آنجا تا کرمان هم ۱۶ کیلومتر راه بود. ساعت ۱۲:۴۵ رسیدم کرمان و رفتم تربیت بدنی و نامه گرفتم برای خوابگاه و در خوابگاه ورزشکاران که میدان باغ ملی بود ساکن شدم.

تماس گرفتم با آقای فرشید عزیز و رفتیم شاخ گاوی بخریم که پیدا نکردیم و دوچرخه را بردیم پیش تعمیرکار یک سرویس حسابی انجام دادیم. بعد یک دو دو تا چهار تا با آقای فرشید انجام دادیم و به این نتیجه رسیدیم که من فردا تنها و با ماشین یک جوری خودم را به شهداد برسانم . امیدوارم فردا بتوانم کمی به کویر نزدیک تر بشوم. کویری که ۲ هفته است به عشقش رکاب میزنم.

میانگین سرعت ۶۳/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۳:۳۲ – حداکثر سرعت ۵۰– مسافت طی شده ۹۰/۷۲

پنجشنبه سوم آبان ۱۳۸۶

   86-8-4-5   

ساعت حدود ۷ بود که زدم بیرون و رفتم ترمینال که ببینم می توانم با اتوبوس های شهداد به اونجا بروم. همه وسایلم را برنداشتم ، فقط یک کوله کوچک و زیرانداز و بطری های آب همراه داشتم . کلی طول کشید تا متوجه شدم برای شهداد اتوبوسی وجود ندارد ، ولی من در تصمیم مصمم بودم و هر طوری بود باید به سمت شهداد می رفتم ، سواری های شهداد را در خیابان ۶ بهمن پیدا کردم . حدود ۲۵ کیلومتر داخل کرمان اینطرف و آنطرف رفتم و پرس و جو کردم تا به اینجا رسیدم. دوچرخه را داخل صندوق عقب گذاشتیم و راه افتادم. بعد از تونل و روستای سیرچ که ۳۵ کیلومتر با شهداد فاصله دارد پیاده شدم. چون دوست داشتم سرو قدیمی سیرچ را که ۲۰۰۰ سال عمر دارد را ببینم . بعد از دیدن سرو و چند عکس به سمت شهداد حرکت کردم.

86-8-3-1

 اکثر مسیر سرپایینی بود.ولی کمی سربالایی هم که بصورت سربالایی شدید زیر ۱ کیلومتر بود دیده میشد. عجب باد شدیدی !! حسابی داشت خسته ام میکرد . از دور چند تا آبادی سبز دیدم و از کنارشان رد شدم . بالاخره حدود ساعت ۱۲ بود که به شهداد رسیدم و رفتم اداره میراث فرهنگی و گردشگری . اونجا با آقای ابراهیمی آشنا شدم که خیلی خوب با من برخورد کرد و حسابی هم راهنمایی ام کرد . قرار شد امروز ابتدا آب انبار را ببینم بعد شهر باستانی شهداد را و بعد امام زاده و بعد به سمت کمپ کویری حرکت کنم و شب را اونجا باشم و صبح هم به سمت کلوت ها حرکت کنم .

86-8-3-2

همین طور هم شد . داخل شهر را دیدم و به سمت کمپ کویری حرکت کردم . جادة کمپ کویری از حدود ۳ کیلومتر مانده به شهداد شروع می شود که من دو راهی را رد کرده و به سمت شهداد آمده بودم. از یک جاده خاکی ، خودم را به جاده کمپ رساندم و دیگر آن ۳ کیلومتر را برنگشتم . ۱۱ کیلومتر بعد خیرآباد و حدود ۱ کیلومتر بعد شفیع آباد و بعد هم حدود ۹ تا ۱۰ کیلومتر تا کمپ کویری از سر دو راهی اصلی راه است. تابلوی ۲۸ کیلومتر کمپ و ۴۰ کیلومتر کلوتها دیده می شد. ولی من فکر می کنم از دو راهی اصلی تا دو راهی شفیع آباد حدود ۲۳ کیلومتر باشد و بعد هم ۹-۱۰ کیلومتر تا کمپ. تا خود کمپ باد مخالف حسابی آزارم داد .

86-8-4-6

86-8-3-3

هنوز کویر بکر را ندیده بودم و جاده بیشتر حالت نیمه بیابانی داشت. ولی وقتی از دو راهی شفیع آباد به سمت کمپ رفتم کم کم کویر را داشتم حس می کردم . با گرمای به خصوص ، باد به خصوص و طبیعت به خصوص خودش .

86-8-3-4

یک ساعتی به غروب کامل مانده بود که رسیدم به کمپ . آخ جان کسی به جز آقای علی مهدی آبادی که نگهبان کمپ بود اینجا نبود. ولی گفت اگر فقط خودت اینجا باشی کلید را میدهم بهت و خودم میروم . چون امشب کمی کار دارم . حسابی سرحال آمده بودم . « تنها در کمپ کویری » می توانست خیلی جذاب باشد . نیم ساعت هم نگذشته بود که دیدم علی آقا پرید بالای صندلی و از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت: داره یه ماشین می یاد . درست حدس زده بود مینی بوسی پر از آدم شلوغ. بچه های کرمان ، آمده بودند کویرنوردی و هدف بعدیشان هم احتمالاً خراب کردن برنامه بنده . یک خورده بعد چندتا ماشین دیگر هم آمدند و دیگر کمپ جای ماندن بنده نبود.

86-8-3-5

خودم را با عکس گرفتن از اینطرف و آنطرف سرگرم کردم و غصه می خوردم . از آقای مهدی آبادی مشاوره گرفتم . گفت: کاری نداره من یکی دو ساعت دیگه دارم برمیگردم شفیع آباد ( آقای مهدی آبادی اهل شفیع آباد است ) تو هم با من بیا اونجا یه قلعه هست ، شب رو برو تنهایی قلعه بمون پیشنهاد بدی نبود.

86-8-4-8

با سرپرست بچه های کرمان هم صحبت کردم و از برنامه هاش پرسیدم ، گفت : شب می خواهیم بریم کویر و صبح هم رود شور ولی به سمت کلوتها نمی ریم. دیدم شلوغ است و به درد من نمی خورد. از طرفی فردا صبح اگر قرار باشد طلوع کلوتها را ببینم باید حدود ۱۰ کیلومتر پا بزنم تا شفیع آباد و بعد هم حدود ۳۰ تا (۳۰ تا به قول آقا مهدی و ۲۰ تا هم بقیه ) به سمت کلوتها . خوب امشب را می روم قلعه و به این شکل ۱۰ کیلومتر هم به کلوتها نزدیکتر می شوم.

86-8-4-2

عجب ماه قشنگی داره امشب. ماه شب چهارده مثل یک لامپ کم مصرف وسط آسمان بی غل و غش کویر. یکی دو ساعت بود هوا تاریک شده بود و چه کیفی کردم وقتی تو نور ماه اون جادة زیبای کویری را به سمت شفیع آباد پا زدم. موتورعلی آقا هم که چراغ نداشت و من هم حسابی مست شب کویر. رسیدم شفیع آباد و رفتم قلعه را دیدم .

86-8-4-7

بسیار زیبا بود . هم می توانستم تو تراس مانندی که طبقه دوم بود بخوابم و روی بام قلعه که معلومه دومی بهتره . از یک راهروی خیلی تنگ با پله های با شیب زیاد رفتم رو بام ، که علی آقا گفت : ببخشید من باید زود برم چون امشب مهمانم و بعد هم می خوام برم آبیاری .

86-8-3-6

– چی آبیاری ، من رو هم با خودت ببر . اینطور شد که قرار شد برود مهمانی و دو سه ساعت دیگر برگردد پیش من و امشب برویم آبیاری . به جز صدای سگها و گهگاهی آدمها فقط صدای حرکت باد مابین گنبدهای قلعه به گوش می رسید . دراز کشیدم ، چشم دوختم به ماه زیبای امشب و حض بردم از آن چیزی که سالها بود به دنبالش بودم « شب کویر» ، شامم را خوردم و کم کم داشت سرد می شد که علی آقا آمد . دوچرخه را گذاشتیم تو یکی از اتاقهای قلعه و کیسه خواب و دوربین را برداشتم و رفتیم آبیاری . ساعت حدود ۹ شب بود .

داخل باغ های نخل و کرت های مزارع شدیم . ساعت ۱۰ بود که رسیدیم به مکان اسکان که اتفاقاً پسرعمو و برادر علی آقا هم آنجا بودند. خلاصه می کنم و بقیه مطالب را که هر ثانیه اش می تواند چند صفحه توصیف داشته باشد یک گوشه از ذهنم بایگانی می کنم تا یک روز به آن نگاه کنم و دلم تنگ بشود و شاید باز هم از همه چیز جدا شدم . آتش درست کردیم و چای بار گذاشتیم و پرتقالهای نرسیده دزدی چقدر خوشمزه بودند. حیف نبود این شب را می خوابیدم . فکر کنم حدود ۱۲ شب بود ، در حالی که صدای برگهای درختان که از نسیم خنک می لرزیدند و به همین بهانه گهگاهی تنی به هم می ساییدند می آمد و هوا هم کم کم با سرمایی لطیف وجود خودش را به پوست تنم ثابت میکرد ، چشمهایی که دو تا ماه گرد و یک سری خورده ستاره توش دیده می شد را بستم و خواب زیبایی که آن شب همة خستگی روح و جسمم را با خودش برد.

86-8-3-7

صدای پای آب میومد.

ساعت حدود ۳:۳۰ بود و هوا کمی خنک تر شده بود ، ارتفاع ماه کم شده بود و عوضش ستاره های بیشتری معلوم بودند و ستاره ای که از همه روشنتر بود.« به قول کاظم ستاره صبح » حجم آتش هم کم شده بود و جایش زغالهای سرخ رنگ دیده می شدند. آب هم به کرت کناری رسیده بود و با صدای خودش نه تنها گوشم که تمام وجودم را نوازش میکرد. یک ساعتی را به آسمان نگاه کردم و نفس کشیدم . کم کم باید منتظر طلوع آفتاب می شدم. آن دورترها رنگ آسمان کم کم داشت به سرخی میزد و سیاهی کنار می رفت که دوربین را برداشتم برای اسیر کردن این لحظه های زیبا . خورشید از پشت باغهای نخل داشت طلوع میکرد. از دیدن خورشید میان درختان نخل در حالی که عکس آن توی کرت پر آب جلویی افتاده به وجد آمده بودم. خلاصه کنم کلی عکس گرفتم و شب تمام شد.

86-8-4-4

خداحافظی از دوستان و حرکت به دل کویر، به سمت کلوتها . نیم ساعتی پا زدم که دیگر باد مخالف غوغا میکرد. آنقدر شدت داشت که حداکثر سرعت من را به حدود ۱۰ کیلومتر رسانده بود. با این وضعیت امکان نداشت حتی به ابتدای کلوتها برسم . دوساعتی که گذشت مینی بوس دوستای دیشبی از پهلویم رد شد و به سرعت گذشت. ولی من هنوز هم با پررویی پا می زدم . چند دقیقه بعد یک کامیون از پهلویم رد شد ، جلویش را گرفتم و خواهش کردم کمی آرامتر برود ، تا من هم تو بادش پا بزنم. قبول کرد و شروع کردم. کم کم سرعتم به ۴۰ رسید و حدود ساعت ۱۱ بود که به رود شور رسیدم . بچه های کوهنورد کرمان هم همان جا اطراق کرده بودند. کیلومتر شمار فاصلة ۴۴ کیلومتری بین سه راهی کمپ تا اینجا را نشان میداد که اگر قرار بود در حالت عادی رکاب میزدم فکر کنم تا ساعت ۳ یا ۴ بعداز ظهر (تا اینجا ) طول می کشید. رود شور یا بهتر بگویم « رود تشنه » ( تا حالا رودی که خودش تشنه باشه دیدید؟ ) کاملاً سفید و ترک ترک شده بود. رفتم و لبهای ترک خورده اش را با دستم لمس کردم . جای دستام رویش ماند. به پشتم نگاه کردم دیدم جای پاهام هم بکارت و عظمت این عطش را به بازی گرفته ، آره ما آدمها ایجوری هستیم ، اگر بخواهیم احساسی را لمس کنیم نمی توانیم بدون لگد کردنش این کار را انجام بدهیم. یک عکس دسته جمعی انداختیم و دوستان حرکت کردند و رفتند .

86-8-4-10

من تنهای تنها ماندم ۷۰ کیلومتر در دل کویر. فقط دو تا بطری آب برایم به یادگار گذاشته بودند که وقتی نگاهشان میکردم خیلی هم ارزشمند به نظر می رسیدند. ساعت حدود ۱۲ بود. بی شک امکان بازگشتم تا شهداد وجود نداشت . ولی اگر شانس می آوردم شب به کمپ کویری یا شفیع آباد می رسیدم.

86-8-4-11

تازه کلوتها را با سرعت رد کرده و ندیده بودم. پا زدم و برگشتم ، کمی جلوتر همان راننده کامیون را دیدم که کنار ماشین و چند نفر دیگر ایستاده بود . پیاده شدم و دوباره تشکر کردم و یک مقدار احوالپرسی که تعارف زد بیا چرخ را بینداز بالای کامیون و با هم برگردیم. از خدا خواسته قبول کردم و کلی هم کیف کردم . دوچرخه را بار زدیم و حرکت کردیم.

86-8-4-12

از ایشان خواهش کردم به کلوتها که رسیدیم۱۰- ۱۵ دقیقه اجازه بدهد بروم و چندتا عکس بگیرم ، که با بزرگواری قبول کرد . فاصله کلوتها از شفیع آباد مابین ۲۵ تا ۳۵ کیلومتر است . اگر بخواهیم بزرگترین و زیباترین آنها را ببینیم باید حدود ۸ تا ۹ کیلومتر داخل آنها پیاده روی کنیم که من نه جرات داشتم تنها اینکار را بکنم و نه امکانش را ، چون دوچرخه را باید یک جایی می گذاشتم .

86-8-4-9

به کلوتها که رسیدیم چندتا درشتش را سوا کردم و کلی عکس گرفتم. به زور رفتم بالای یکی و از آنجا نظاره گر کویر شدم . از هر سمتی که نگاه کردم دید تا بی نهایت بود و طبق معمول تنها چیزی که دیده میشد هیچی بود. خلاصه حدود ۶ کیلومتری شهداد رسیدیم به کارخانه سنگ شکن که مقصد کامیون بود. من هم پیاده شدم و رفتم شهداد و با ماشین برگشتم به کرمان.     پایان دو روز در کویر

86-8-4-13

شنبه پنجم آبان ۱۳۸۶  

      86-8-5-1           

دیشب تصمیم گرفتم با توجه به خستگی که دارم « ۲ روز استراحتم را رفته بودم کویر و پا زده بودم » امروز را هم در کرمان بمانم. هم خستگی در کنم و هم مکانهای دیدنی کرمان را ببینم. اولین مکان مسجد جامع کرمان بود. عمارتی بسیار زیبا با کاشیکاری های هنرمندانه . از اون جاهایی که دوست دارید ساعتها به در و دیوارش نگاه کنید. نوبت بعدی مشتاقیه یا سه گنبد : این بنا مقبره مشتاق علیشاه است. همان کسی که سیم چهارم سه تار را به آن اضافه کرده است. ایشان از دراویش نعمت الهی است و در مسجد جامع کرمان و بدست مردم کشته شده است.

86-8-5-2

بیشتر از اینکه معماری بنا جذبم کند ، فضای عرفانی آن برایم جالب بود. نماز را هم همانجا خواندم و رفتم به سمت آتشکده که در آن بسته بود و با پرس و جو متوجه شدم بعداز ظهر حدود ۳-۴ به بعد باز میشود. رفتم به مکان بعدی که قلعه دختر و تپه کناری اش قلعه اردشیر بود . وقتی به موقعیت مکانی این دو نگاه می کنی ، هر دو را بر فراز دو تپه بسیار بلند می بینی و هر دو قلعه بسیار بزرگ و وسیع به نظر می رسند ، البته حالا تلی از خاک از آنها بیشتر به جا نمانده و بالای قلعه دختر منبع آب زده اند و بالای قلعه اردشیر هم یک آنتن موبایل بزرگ می بینید. مسخره است و البته ننگ آور ، دو قلعه با قدمت دوران ساسانی و چنین وضعیتی !!!

از هر دو تپه بالا رفتم و وراندازشان کردم و رفتم به سمت گنبد جبلیه ، الان این گنبد موزه سنگ یا بهتر بگویم موزة سنگ قبر است. برگشتم و رفتم آتشکده ، داخل محوطه اش ، سمت راست خود آتشکده بود و سمت چپ موزه مردم شناسی . از آتشکده شروع کردم. آتش در این مکان مقدس ، آتشی است چند هزار ساله که به همت زرتشتیان کرمان بی وقفه فروزان بوده است . چند تا عکس و چندتا دعا و به سمت موزه رفتم و از آنجا هم بازدید کردم. کلی هم با خانومی که در آنجا بود در مورد زرتشتیان صحبت کردم و راهنمایی برای تحقیق و مطالعه گرفتم و برگشتم خوابگاه. هزینه ۸۰۰۰ تومان

یکشنبه ششم آبان ۱۳۸۶

ساعت ۶:۱۵ بود که راه افتادم. حدود ۲۷ کیلومتر تا پلیس راه باغین طی مسافت کردم. از آنجا تا رفسنجان ۸۰ کیلومتر راه مانده بود که مسیر کاملاً کفی بود و گهگاهی بده بستانهای خفیف وجود داشت. حدود ۳۵ کیلومتر مانده به رفسنجان در کبوترخان ایستادم . اصلی ترین مشکل مسیر باد مقابل بود که از کبوترخان به بعد شدت زیادی گرفت و حسابی خسته ام کرد. جاده تا حدود ۷-۶ کیلومتر مانده به رفسنجان آزادراه و یک طرفه است و تا رفسنجان دارای شانة مناسب آسفالتی است. ساعتِ حدود ۱۳ به رفسنجان رسیدم و ۱۳:۳۰ اسکان پیدا کردم . از کرمان تا رفسنجان هر دو طرف جاده کارخانه های متعددی دیده می شود و دیگر آن حالت لختی قطرویه را اینجا نمی بینیم. با مسئول میراث فرهنگی رفسنجان صحبت که کردم قرار شد بعد از ظهر با یکی از افراد میراث فرهنگی بروم خانة حاج آقا علی را ببینم که طی مسائلی ساعت ۱۸ این اتفاق افتاد. هیچ چیز از داخل ساختمان ها ندیدم ، چون هوا کاملاً تاریک بود . ولی با آقای رزاقی حسابی صحبت کردم و ایشان کلی داستان تعریف کرد و من هم کیف کردم.

86-8-6

خانة حاج آقا علی :

بزرگ ترین عمارت خشتی دنیا با حدود ۳۰۰۰۰۰۰ قطعه خشت به مساحت ۱۴۰۰۰ متر مربع و زیربنای ۷۰۰۰ مترمربع دارای ۱۱۰ اتاق ، که هر اتاق به طور مجزا دارای تاقچه و کمد می باشد و مناسب برای اسکان یک خانواده . بنا مربوط به دوره قاجاریه است و مجهز به آب انبار ، آشپزخانه ، اتاق پذیرایی ، اتاق انتظار ، انبارهای متعدد و …. کل بنا متقارن و دارای دژهای محافظتی در اطراف بنا می باشد. این خانه زیبا در قاسم آباد حدود ۱۰ کیلومتری رفسنجان واقع شده است.

حاج آقا علی :

در ابتدا پیله وری ساده بود (پیله ور: فروشنده دوره گرد) به قاسم آباد می آید و شروع به کشاورزی می کند و در کشاورزی موفق شده و به « زعیم ا… » معروف میشود. ( زعیم : کشاورز ) روزی در حال حمل بار گندم به انبار بوده است که به فردی « ظاهراً مستمند » برخورد می کند. این آقا از حاج آقا درخواست گندم می کند و ایشان میگوید: هر چه میخواهی بردار. مستمند میگوید: اینطور نمی شود ، برگرد تا من راحت بردارم. حاج علی هم میگوید باشد. برمیگردد….. چند دقیقه ای و چند ده دقیقه ای طول می کشد، می بیند خبری نیست و صدایی نمی آید. برمیگردد میبیند خبری از مستمند نیست. گندمها دست نخورده و فقط جای دستی که روی آنها مانده مشخصه. گندمها را به انبار می برد و برمیگردد با تعجب میبیند هنوز هم گندمها در آنجا وجود دارند. انبارها کاملاً پر شده بود و هنوز گندم روی زمین بود. دکتر پاریزی در کتاب پیغمبر دزدان ، مستمند را به حضرت خضر تعبیر میکند. و اینطوری می شود که کار و کاسبی حاج آقا رونق پیدا می کند و به جایی میرسد که املاک و زمینها و مستغلات ایشان ۶۰ فرسخ از هر طرف کرمان را فرا میگرد و حاج آقا معروف به امین التجار می شود و بزرگترین و تنها تاجر ایرانی که صاحب کشتی بوده و کار صادرات و واردات کالا به هند و پاکستان و چین و بنگال و ترکیه را انجام میداده است. سن حاج آقا که به ۷۰ میرسد دو فرزند ناصالح ایشان با رشوه دادن به قاضی کرمان او را به دیوانگی متهم میکنند. یکی ۱۰۰ هزار تومان و دیگری ۵۰ هزار تومان می پردازد. مشخص است که کدام برنده این بازی می شود. حاج آقا متهم می شود به دیوانگی و اموال ایشان را می برند به سمت تهران . همین هنگام بوده که این مطلب برای « عباس میرزا » جالب می شود و درخواست می کند با حاج آقا دیدار کند که بعد از دیدار ۴۰ دقیقه ای دقیقاً میگوید : « ایشان از هر بزی سالم تره » ( شاید منظور از بز فرزندان و قاضی خودفروخته بوده است ) و به این شکل اموال حاج آقا به خودش برگردانده میشود. ولی مسلماً قسمت زیادی از آن در راه غارت می شود و از بین میرود . در حدود ۸۰ ساله بوده که تمام اموالش را وقف امام حسین می کند. بارزترین خاصیت ایشان عدم تجمل گرایی و تغییر در ظاهر به سبب ثروت بوده است . مرکب و نوع پوشش ایشان هرگز عوض نشده است.

روایتی دیگر :

هر ساله مراسم عزاداری امام حسین در موقوفه حاج آقا انجام می شود . تابستان گرمی مستشاران حاج آقا گرمای شدید و مشکل عزاداران را به اطلاع ایشان می رسانند و درخواست سرپناهی برای مکان عزاداری میکنند . چادری بسیار بزرگ که حدود ۱۰۰ هزار تومان هزینه دربرداشته که با موافقت حاج آقا مواجه می شود. بعد متوجه می شوند برای برپایی این چادر نیاز به دو تیرک بسیار بزرگ است. تنها چاره رفتن به شهری حدود ۱۰ تا ۲۰ کیلومتر دورتر از قاسم آباد و تهیه نوعی درخت مخصوص برای این کار بوده است. وقتی این بار سنگین به سمت قاسم آباد راه می افتد با تمام پیش بینی هایی که برای آب و خوراک حیوانات انجام شده بوده ، حیوانات تاب و تحمل از دست میدهند و در زیر این بار از بین میروند . مطلب به گوش حاج آقا می رسد و جواب حاج آقا : خود امام حسین یک فکری به حالمان میکند .

باران و سیل شدیدی به راه می افتد « باران سیل آسا در این منطقه از کویر واقعاً به ندرت دیده شده » و چوبهایی که در بین راه مانده بودند توسط سیل تا خود قاسم آباد به خودی خود حرکت می کند . هنوز هم این دو تیرک در حسینیه حاج آقا علی توسط مردم حفظ و نگداری می شود.

کلام زیبای آقای رزاقی من را مسحور خودش کرده بود . این امارت فقط یک بنای منحصر به فرد نیست، وقفی است کاملاً خالصانه برای اعتقادات پاک مردم. حالت روحانی عمارت وقتی داخل آن هستید کاملاً قابل درک و ملموس است و از طرفی مهندسی این عمارت کاملاً خارق العاده و عجیب است . آقای رزاقی ۴۰ سال پیش به این عمارت که آن موقع مدرسه بوده آمده و صحبت در مورد در و پنجره های چوبی و شیشه های رنگی ، نور زیبای خورشید تابستانی که در حوض های زیبای پر آب کویری دیده می شود ، آب را از لب و لوچه آدم راه می اندازد. کاش بتوانم یک روز داخل عمارت را هم کامل ببینم.

میانگین سرعت ۸۸/۱۹- مدت زمان رکاب زدن ۵:۴۹ – حداکثر سرعت ۳۸– مسافت طی شده ۵۶/۱۱۵

دوشنبه هفتم آبان ۱۳۸۶

امروز می خواستم تا مسجد حضرت ابوالفضل که در ۱۵۵ کیلومتری انار رکاب بزنم. حدود ۶:۱۵ بود که راه افتادم . از ابتدای مسیر باد شدید مخالف را داشتم که دیگر حسابی حوصله ام را سر برده بود.۲۵ کیلومتر که وارد جادة رفسنجان- انار شدم مسجدی را سمت راست جاده دیدم. مسجد ابوالفضل که کاملاً مناسب برای شب مانی بود. در صورتی که من از وجود این مسجد اطلاع داشتم. حتماً دیشب را اینجا می ماندم و حدود ۲۵ کیلومتر امروز مسیرم کمتر می شد. کم کم که جلو رفتم متوجه شدم امکان رسیدن به مسجد حضرت ابولفضل وجود ندارد. ۶۵ کیلومتری جاده بود که برای صبحانه کنار یک رستوران میان راه ایستادم . تا اینجای مسیر هم باد شدید مخالف را داشتم . جاده هم کمی سربالا و یک طرفه با شانه مناسب آسفالتی بود. صبحانه را خوردم و کاملاً سرحال آمدم و وقتی شروع به پا زدن کردم ، حس خیلی جالبی داشتم ، آسمان را نگاه کردم . جالبه بدونیم آسمان لاجوردیه ! خاکستری نیست ! اطراف را دیدم و متوجه شدم چقدر دارم لذت می برم از اینکه داخل این بیابان مسیری را طی میکنم. جای من اینجاست .

86-8-7

 توی جاده ، تو بیابان ، تو جنگل، کنار دریا ، تو کوه ، تو جنگلهای بلوط کردستان . جای من تو اون زندان بدون پنجره نیست ، که اگر پنجره هم داشته باشد رو به تاریکی باز می شود. تا خود انار مستانه پا زدم و از این سرمستی لذت بردم. خدایا شکرت. انار تا پلیس راه یک کیلومتر

میانگین سرعت ۵۵/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۵:۲۴ – حداکثر سرعت ۲۹– مسافت طی شده ۳۰/۱۰۰

سه شنبه هشتم آبان ۱۳۸۶

خوشبختانه امروز را تقریباً از ابتدای جاده حرکت میکردم و دیگر لازم نبود مسیر شهر را هم طی کنم. ساعت حدود ۵:۴۵ بود که راه افتادم ، زودتر امکان نداشت ، چون هوا راستی راستی تاریک بود . ۵ کیلومتر بعد مسجدی را دیدم که این مسجد هم برای شب مانی مناسب بود. بعد دیگر خبری نبود تا کیلومتر ۵۵ تا ۶۰ که شهرک مسجد ابوالفضل وجود دارد. بعد مهریز ، و از مهریز تا یزد را باد خوردم و در بقیه مسیر احتمالاً به خاطر ارتفاعات اطراف جاده از باد خبری نبود . ساعت حدود ۱۵ بود که رسیدم یزد و به دنبال خوابگاه .

86-8-8

خوابگاه ورزشکاران واقع بود در ورزشگاه شهید نصیری که کاملاً از شهر خارج است که البته این خودش مشکلات زیادی را در ترددهای بعدی به همراه داشت. با محسن سنایی هم تماس گرفتم . قرار شد فردا صبح بروم اردکان و بعد با هم برویم چک چک . در ضمن امشب حسین آقای اکبرزاده را هم دیدم که ورزشکاری ( دوچرخه سوار ) بود بسیار جوان « متولد ۱۳۶۸ » ولی با تجربیات فراوان.

میانگین سرعت ۱۰/۲۰- مدت زمان رکاب زدن ۷:۳۸ – حداکثر سرعت ۴۰– مسافت طی شده ۲۰/۱۵۳

چهارشنبه نهم آبان ۱۳۸۶

86-8-9-3                               

بار و بندیلم را جمع کردم و حدود ساعت ۷ بود که به سمت اردکان راه افتادم . سر راه سری هم به میبد زدم که شهری بود بسیار زیبا . نارین قلعه ، قلعه باستانی بسیار جذاب ، بافت قدیمی شهر ، کاروانسرای شاه عباسی ، مسجد جامع میبد و خانه سالاری و یخچال زیبای میبد. حسابی کیف کردم و بعد هم به سمت اردکان …..

86-8-9-1

ساعت حدود ۱۲:۳۰ بود که محسن را دیدم و رفتم منزل ایشان. ناهار را مهمان ایشان بودم و بعد حدود ساعت ۱۴:۳۰ به سمت چک چک راه افتادیم وقتی به چک چک رسیدیم ، ساعت حدود ۱۸-۱۸:۳۰ بود . تقریباً یک ساعتی را در تاریکی رکاب زدیم و کیلومتر شمار که در اردکان ۷۴ را نشان میداد حالا رو ۱۱۹ بود. (۴۵ کیلومتر)

86-8-9-2

اکثر مسیر سربالایی بود و باد مخالف داشتیم که بسیار خسته کننده بود. خوشبختانه آن شب کسی تو چک چک نبود و کاملاً سکوت حکمفرما بود. آقا محسن عدسی را بار گذاشت و چه خوشمزه هم از آب درآمد . شب بسیار زیبایی بود. کهکشان راه شیری کاملاً معلوم بود و قبله را برای نماز به ما نشان میداد. زیر آتشکده پر از اتاقک هایی است که زرتشتی ها برای اسکان ساخته اند « گویا ساخت این اتاقکها را به نوعی نذر می کنند » که ما بعد از اینکه از حدود ۶۰ پله بالا رفتیم در یکی از همین اتاق ها کمپ زدیم. با محسن که صحبت کردم شیوه زندگی اش من را حیرت زده کرد. متولد ۱۳۶۰ و این همه گذشت و طرز تفکری چنین جذاب.

86-8-9-5

آقا محسن کارت چیه ؟

– یه مغازه لوازم خیاطی داریم که گهگاهی آنجام. ولی اکثر اوقات سر زمین و باغ هستم و کشاورزی می کنم. تازه ۲ تا گوسفند هم دارم. ظهر هم که کمی دیر آمدم داشتم هیزم خرد میکردم ، برای پخت نان!!

حسابی کیف کرده بودم . نیمه شب صدای جیغ عجیبی ما را از خواب بیدار کرد که هی نزدیکتر هم می شد تا اینکه دیگر صدایی نیامد. ما اول فکر کردیم آدم است . ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً شغال بوده.

بسیار خوش گذشت.

میانگین سرعت ۲۸/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۶:۵۴ – حداکثر سرعت ۴۷– مسافت طی شده ۳۰/۱۱۹

پانویس: محسن سنایی عزیز در نیمه های شب ۳۱-۰۳-۱۳۸۷ در کوه چک چک سفر بعدی خودش را آغاز نمود.

محسن رفت…………

و به قول یکی از دوستانش : خانه ی دوست در آن آبی آرام بلند است اکنون

و من برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ام.

86-8-9-4

پنج شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶

   86-8-10-3           

صبح برای نماز بیدار شدیم و دیگر نخوابیدیم. صحبت کردیم. بساط صبحانه را به راه انداختیم و یک صبحانه حسابی خوردیم. ساعت حدود ۸ بود ، رفتیم تا ببینیم در آتشکده را باز می کنند یا نه ؟ که با بد اخلاقی آقا فریدون خادم آتشکده روبرو شدیم.

86-8-10-1

– آتشکده پیرسبز « چک چک »

از قرار معلوم هنگام حمله عربها به ایران یکی از دخترهای یزدگرد سوم از یزد به سمت کوهی متواری شده است . وقتی نیک بانو به کوه چک چک می رسد ، کوه عظیمی را جلوی خودش میبیند که امکان رد شدن از آن برایش وجود نداشته . دست به دامان ایزد یکتا میشود و عصایی که در دست داشته را به زمین می زند. زرتشتی ها معتقدند که کوه این بانوی محترم را در دل خود جای می دهد و از مکان برخورد این عصا آبی زلال جریان پیدا می کند و هنوز هم این آب به چکیدن خودش ادامه می دهد ، که به همین دلیل به اینجا میگویند « چک چک » . رطوبت باعث سبز شدن عصا می شود و این درختی که در آتشکده وجود دارد ، همان عصا است که چند هزار سال عمر دارد. این آتشکده به نوعی مهم ترین آتشکدة زرتشتی هاست که آنها سالی ۵ روز در جشنی خاص « مانند حج مسلمانان » در آن مراسم مذهبی به جا می آورند از همه جای دنیا به اینجا می آیند . فضای داخل آتشکده ، فضایی است کاملاً معنوی ، مخصوصاً وقتی یک زرتشتی با همان شیوه خاص و لهجه جالب در آن مشغول دعا کردن است.

86-8-10-2

86-8-10-4

ساعت ۸:۳۰ بود که در را باز کرد و رفتیم داخل . حدود ۳۰ تا ۴۵ دقیقه آنجا بودیم و صدای چک چک آب را گوش میکردیم و شاید هم دعا می کردیم. خیلی خوب بود حسابی آرام شدم و خستگی دیشب را فراموش کردم. ساعت ۱۰:۳۰ بود که با آقا محسن خداحافظی کردم و چک چک را به سمت « خرانق» ترک گفتم. مطمئن هستم که خاطرات این شب با آقا محسن حالا حالاها از ذهنم پاک نمی شود. به قول آقا محسن ۲۰ تا خاکی داشتم و ۷ تا دیگر تا خود خرانق. ۲۰ تا را درست گفته بود ، ولی تو دومی ۲۳ کیلومتر اشتباه داشت. وقتی خاکی تمام شد ۳۰ تا مانده بود تا خرانق که تا یکی دو کیلومتر آخر یعنی نزدیک پلیس راه همه اش سربالایی بود و بسیار خسته کننده. ۱۴:۳۰ رسیدم خرانق . درِ کاروانسرای شاه عباسی که اکنون مرکز مطالعات فناوری ایران است بسته بود . صبر کردم. نگهبانش که با موتور رد می شد را دیدم و خواهش کردم در را باز کند که این کار را انجام داد . کاروانسرا بسیار زیبا و مرتب بود و عجیب است که این یکی دیگر کاملاً بازسازی شده بود . روبروی کاروانسرا بافت قدیمی خرانق هست که بسیار زیباست و در وسط شهر قدیمی منار جنبان قرار دارد. کلید منار جنبان را هم گرفتم و از ۵۹ عدد پلة آن بالا رفتم که کار بسیار دشواری بود. چون بالای منار جنبان بسیار تنگ بود و به زحمت یک نفر از آن رد میشد.

ولی جدی جدی وقتی مناره را محکم تکان دادم شروع کرد به جنبیدن و تا شعاع ۲۰ سانتیمتر حرکت میکرد که من جرات نکردم محکم تر مناره را تکان بدهم. از بالای مناره تمام خرانق را می توان دید.

86-8-10-5

 نرسیده به بالای مناره (ورودی تنة استوانه ای مناره) سوراخ بسیار کوچکی ( به شعاع ۴ تا ۵ سانتیمتر ) وجود داشت که از آن مکانهای استراتژیک شهر قدیمی را می شد دید . بعد نوبت رسید به پل تاریخی .

86-8-10-7

پلی عظیم که فقط برای عبور آب به سمت دیگر خندق « شایدهم رودخانه » ساخته شده بود که این اهمیت آب را در اینگونه شهرهای کویری نشان میدهد. خرانق را که کامل دیدم ساعت حدود ۵ بعداز ظهر بود . دیگر امکان پا زدن تا یزد صفر شده بود.

86-8-10-6

رفتم دم پلیس راه ایستادم و از کامیونها و تریلی هایی را که رد می شدند یکی یکی پرسیدم کجا می روند . یکی میرفت یزد و من هم دوچرخه را انداختم بالای بارش و با تریلی به یزد برگشتم. ساعت ۱۹:۳۰ بود که خسته و کشته رسیدم خوابگاه و شام خوردم و تا صبح یک تکه خوابیدم.

میانگین سرعت ۷۴/۱۴- مدت زمان رکاب زدن ۴:۱۸ – حداکثر سرعت ۳۴– مسافت طی شده ۴۴/۶۳

جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶

      86-8-11-2                    

امروز را اختصاص داده بودم به دیدن شهر یزد. دیروز محسن حسابی در مورد دیدنیهای یزد صحبت کرده بود و مکان آنها را به من گفته بود. ولی من باید ابتدا بلیت بیرجند را میگرفتم« چون برایم رزرو نمیکردند» و بعد میرفتم سراغ گشت و گذار. فقط یک بلیت آن هم روی چرخ برای حقیر وجود داشت. تازه معلوم نبود آقای راننده چرخم را هم می آورد یا نه ؟ خوب چاره ای نبود. اگر برای فردا بلیت می گرفتم کلی از برنامه عقب می افتادم. بلیت را تهیه کردم و رفتم سراغ دخمه ها. حدود انتهای شهر بعد از صفاییه روی دو تپه بلند و جنب آرامگاه زرتشتیان دو سازه به چشم میخورد. سمت چپی بلندتر بود و سازه اش نیز بزرگتر به نظر میرسید. کلی از تپه ها بالا رفتم و هر دو را حسابی برانداز کردم . جالبه که اینجا شده مکان موتورسواری جوان های یزدی که از در و دیوار دخمه و تپه ها بالا میروند. وقتی دخمة سمت چپ را دیدم از هر کدام از این جوانها در مورد تفاوت سمت راستی و چپی پرسیدم هیچ کس نمیدانست. یعنی اینها که ساعتها وقتشان را با موتور از این تپه ها بالا می رفتند ، هیچ وقت ۱۰۰ متر پیاده روی و دیدن دخمه ها را به خودشان زحمت نداده بودند. موقع برگشتن از یکی از همین موتورسوارها که میخواست به سمت داخل شهر برود ، خواهش کردم من را تا مسیری ببرد . قبول کرد و البته چقدر هم جذاب بود؟!

نوبت رسید به آتشکده یزد که رفتم. ولی متوجه شدم جمعه ها کاملاً بسته است. میدان امیر چخماق و موزة آب و مسجد جامع . ناهار را در هتل ابریشم که ساختمانی قدیمی بود خوردم و به سمت قسمت قدیمی شهر یزد به راه افتادم. خانه لاری ها و زندان اسکندر و آب انبار و کلی جای دیدنی در قسمت قدیمی وجود دارد که واقعاً چشم نواز بود. ساعت شده بود ۱۶ و من هنوز خرید نکرده بودم. ساعت ۱۷:۳۰ هم بلیت داشتم . خلاصه هُل هُلی رفتم و دم و دستگاه رو جمع کردم و رفتم به سمت ترمینال و با کلی پرس و جو اتوبوس بیرجند را پیدا کردم. حدود ۱۵ سرباز با کلی وسیله و کلی بار هم آنجا بودند ، در نتیجه آقای راننده با لحنی بسیار جذاب فرمودند که عمراً دوچرخه بنده را بار نخواهند زد. رفتم دفتر و کلی سر و صدا و بعد هم پیش راننده و کلی چرب زبانی و بالاخره دوچرخه را بست روی پشت بام اتوبوس و راه افتادیم به سمت بیرجند و ……..

حیف که طبس را نمی توانستم ببینم. (بر طبق برنامه مسیر ما بین یزد تا بیرجند به دلیل کمبود زمان با اتوبوس طی شد)

شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶

خوشبختانه دیشب صندلی بغلی حقیر انسانی بزرگ منش و خوش سخن اسکان داشت که تا بیرجند از وجودش و کلامش حض بردم. ساعت حدود ۴:۳۰ بود که به بیرجند رسیدم . پیاده شدیم و حسابی یخ کردیم. خدا عاقبت بنده را فردا صبح به خیر کند که قرار است تو این سرما رکاب بزنم. تازه آقای بغلی می گفت : وقتی دمای بیرجند ۱۸ درجه است قائن به ۸ هم میرسد، که این باعث کف نمودن بنده شد. صاف رفتم تربیت بدنی و برای خوابگاه نامه گرفتم. در ضمن اسکان در قائن را هم هماهنگ نمودم.

تماس با میراث فرهنگی و ملاقات با آقای عربی و دیدار از باغ زیبای تاریخی این شهر.

86-8-12-1

 بعد نوبت رسید به محلة قدیمی بیرجند ، که کلی آثار تاریخی داخل اش هست و پهلویِ میدان شهدا است و محلة چهار درخت و قلعه بیرجند.

86-8-12-2

 تا ساعت ۱۴ اینها را دیدم و برگشتم ورزشگاه آزادی که آقای نگهبان فرمودند به دلیل سفر جناب رئیس جمهور محترم باید ورزشگاه را به محلی دیگر « هرجا که خودم دوست داشتم » ترک کنم. کلی صحبت کردم و زنگ زد استانداری و گفت: « حالا تا گیر نداده اند برو خوابگاه و…….» روز خوبی بود با حسین و آرش و یاشار هم صحبت کردم و کلی احوالپرسی و سرویس دوچرخه و تمام.

یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶

امروز ساعت ۶:۱۵ راه افتادم .حدوداً ۷ کیلومتر طول کشید تا از شهر خارج شدم و پلیس راه هم همان جا بود. سربالایی کم جاده شروع شد که ۳۰ کیلومتر طول کشید. مسیر امروز کاملاً با مسیرهای چند هفته اخیر متفاوت است و بیشتر حالت کوهستانی دارد. بعدش هم ۳۰ کیلومتر کفی و سرپایینی. نرسیده به آرین شهر برای صبحانه در یک مغازه که سماور بزرگی داشت ایستادم. صبحانه را شروع کردم که دیدم آقای مغازه دار چقدر قشنگ دارد خراسانی می خواند. به طرفة العینی Voice Recorder را آوردم و روشن کردم و شروع به ضبط. و ایشان یک آواز قشنگ برای بنده به یادگار خواند. خستگی ام حسابی در رفته بود . بعد از آرین شهر هم ۶ تا ۷ کیلومتر سربالایی و ۶ تا ۷ کیلومتر دیگر سرپایینی و بده بستان تا حدود ۲۰ کیلومتر ( بعد از گردنه خونیک ) مانده به قائن که سرازیری شد و باد امروز خیلی شدید بود . ولی خوشبختانه جهتش از جنوب به شرق بود و از پهلو به من میخورد. تا ساعت ۹ لباس را پوشیده بودم ، چون هوا خیلی سرد بود. ساعت ۱۳:۳۰ بود که به قائن رسیدم. با آقای یکه خانی تماس گرفتم و آمد دنبالم و رفتیم تربیت بدنی و ناهار و به سمت ورزشگاه و اسکان. بعد از ظهر بود که آقای یکه خانی محبت کرد و آمد دنبالم و رفتیم چند جا را دیدیم. مسجد جامع قائن که از قدیمی ترین مسجدهای ایران است. مزار بوذرجمهر که بسیار زیبا بازسازی شده بود . متاسفانه نشد از قلعه قائن که مکان مقاومت حسن صباح بود دیدن کنم. ولی مکان قلعه بالای تپه ای بود بسیار بلند و اینطور که آقای یکه خانی میگفت: حسن صباح دو سه سال در آنجا به مقاومت پرداخته بود که باعث شگفتی دشمنان بوده که چگونه غذای مردم داخل دژ فراهم می شود. که بعد متوجه شده اند از قلعه تا آب انبار مسجد جامع تونلی بسیار بزرگ و بلند « آنقدر بزرگ که آدمها و احشام با هم در آن تردد می کردند » حفر شده بوده که مردم داخل دژ مخفیانه به شهر می آمدند و مایحتاج زندگی را تهیه میکرده اند. بعد هم شام را مهمان آقای یکه خانی بودم که معتقد بود ورزشکار ، ورزشکاره از هرجا که می خواهد باشد، از قائن یا تهران. که البته لطف ایشان به بنده بسیار زیاد بود.

86-8-13-1

86-8-13-2

راستی برگشتنی از بوذرجمهر آقای قربانی « عضو هیئت رئیسه مجلس » را دیدیم. در حالی که از موبایلش یکی از آهنگهای شهرام ناظری به گوش می رسید مشغول قدم زدن و ورزش کردن بود که یک گزارش حسابی با آقای یکه خانی از ایشان گرفتیم و عکسی و مصاحبه ای برای روزنامه خراسان.

میانگین سرعت ۱۲/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۶:۰۸ – حداکثر سرعت ۵۵– مسافت طی شده ۲۴/۱۱۱

دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶

ساعت حدود ۶:۱۵ بود که از قائن راه افتادم . جاده امروز چیزی برای گفتن ندارد، جز اینکه اکثر راه تا گناباد سربالایی بسیار خفیف و کفی است و اطراف گهگاهی تپه و کوهستان دیده می شود و کمی هم باد مخالف داریم. اما فکر کنم حدود ساعت ۱۳:۳۰ بود که از دور یک گنبد و چهارتا گلدسته پیدا شد و کمی نزدیکتر تابلوی بیدخت را دیدم.

86-8-14

حسابی کیف کردم. چون فکر میکردم برای رفتن به بیدخت ابتدا باید بروم به گناباد و از آنجا ۶-۷ کیلومتر به سمت بیدخت. خلاصه رفتم داخل شهر و رسیدم به مزار. « مزار اصطلاح خود بیدختی هاست برای مکانی که فکر کنم حدود ۴ تن از اعقطاب دراویش سلسله نعمت الهی گنابادی در آنجا به خاک سپرده شده اند». و اطراف آن هم قبرستان قدیمی بیدخت. معماری بنا بسیار جالب و دلنشین است. در ضمن اینکه حالت روحانی خودش را حفظ کرده.۱:۳۰ شایدم بیشتر اونجا بودم و حسابی کیف کردم . نمازی خواندم و عکسی گرفتم و بعد به سمت گناباد به راه افتادم. تا گناباد ۵ کیلومتر راه بود. اونجا که رسیدم رفتم به مرکز شهر و خواستم از عابربانک پول بگیرم . کارتم را گرفت و پیغام داد عابربانک خراب است و دیگر هم کارت را پس نداد. فکر کنم ۴ یا ۵ تومان پول داشتم . فردا تعطیل بود و دیگر هیچ. مثل اسفند روی آتش بالا و پایین میپریدم و از هرکسی می پرسیدم که چکار میتوانم بکنم. که ناگهان آقایی که بغل ایستاده بود گفت : اوناهاش تو وانته. بدو بگیرش. به طرفة العینی به وانت رسیدم . جالبه کارمند بانکِ در را باز کرد و کارتم را داد. اقامتم هم امشب در یک دامپروری ( یا دامپزشکی یا همچین چیزی ) در گناباد بود که مکان بسیار مناسبی برای استراحت است.

میانگین سرعت ۹۱/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۶:۰۹ – حداکثر سرعت ۴۵– مسافت طی شده ۰۸/۱۱۰

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶

ساعت ۶:۱۵ بود که راه افتادم و حدود ۱۴:۳۰ رسیدم به تربت حیدریه. در شهرستان مهنه یک مسجد هست که مکان بسیار مناسبی است برای استراحت و شب مانی. جاده امروز هم مثل روزهای اخیر چیز خاصی ندارد. از مهنه به بعد باد کاملاً با بنده موافقت نمود و ۴۰ کیلومتر آخر راه ۲۵ کیلومتر سربالایی خفیف هست.۱۰ کیلومتر کفی و ۵ کیلومتر سربالایی. به تربت حیدریه رسیدم رفتم به سمت اداره تربیت بدنی . نرسیده به اداره تربیت بدنی یک آقایی پریده بود بالای جدول و دوربین به دست ایستاده بود. گفت : لطف کن یک دور دیگر بزن که تازه دوزاری ام افتاد که خبرنگار است. از ایشان خواهش کردم ما را بی خیال بشود . از خبر خراسان رضوی آمده بود ولی با اصرار بنده بالاخره بی خیال شد و کمی هم ناراحت شد و رفت. رفتم داخل چایی خوردم و کلی هم تحویلم گرفتند و …

تربت حیدریه شهری است که اکثر مردم در آنجا با کشاورزی و دامداری امرار معاش می کنند . قرار است یک کارخانه فولاد در اینجا ایجاد بشود که ۲۰۰۰ نفر اشتغالزایی می کند و یک کارخانه سیمان هم درست کنند. یک آقایی که با ایشان صحبت میکردم میگفت : ما آمادگی لازم را برای مرکز استان شدن داشتیم که متاسفانه بیرجند را مرکز کردند. محل اسکان بنده ورزشگاهی بود در تربت حیدریه و حسابی هم از من آنجا پذیرایی کردند و یک ساعت مچی هم به یادگار به حفیر عنایت فرمودند. روز خوبی بود.

میانگین سرعت ۳۸/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۷:۰۴ – حداکثر سرعت ۳۵– مسافت طی شده ۶۲/۱۲۵

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶

ساعت حدود ۵:۴۵ بود که از تربت حیدریه راه افتادم. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. تا ابتدای گردنه « فکر کنم یک پلیس راه هم همان جا بود » حدود ۱۳ کیلومتر راه بود. این ۱۳ کیلومتر سربالایی خفیف بود. خود گردنه هم ۱۰ کیلومتری طول داشت. دیشب با آقای داماد که صحبت کردم قرار شد دامادشان که مقیم گناباد است سر راه که دارد میرود به مشهد ، یک سری وسایل اضافی من را هم بگیرد و ببرد که تو همین گردنه ایشان را دیدم و وسایل اضافی ام را دادم و….. بعد از گردنه نوبت رسید به ۱۰ کیلومتر سرپایینی و بعدش هم تا تونل جاده به صورت بده بستان بود. وقتی به تونل رسیدم کیلومتر شمار ۵۲ را نشان میداد و طول تونل هم ۴۵۰ متر . تونل بعدی هم ۷۵۰ متر طول داشت و تا رباط سفید ۱۰ تا گردنه کوچک و سربالایی هایی مثلاً به طول ۱ کیلومتر وجود داشت و یک گردنه تیز حدوداً ۵/۱ کیلومتری و بعد سرپایینی و کفی تا ۴۰ کیلومتر مانده به پلیس راه مشهد. ساعت حدود ۱۵:۳۰ بود که به پلیس راه رسیدم. جالبه که امروز باد از هر طرفی دلش میخواست آمد. ولی اکثر مسیر موافق با من بود. نرسیده به بزرگراه هم توربینهای بادی را دیدم که نشان دهنده بادخیز بودن این منطقه است. از پلیس راه حدود ۴۰ کیلومتر آزادراه است. تا مشهد اکثراً سرپایینی بود. بعد تماس با تربیت بدنی و فرمودند: خوابگاه را به خانمها سپرده اند. نقداً برو سمت حرم تا ببینم چه کار می کنم.

رفتم میدان برق و منتظر تماس آقای « خوش باطن » شدم. آنجا با آقای « ابراهیم مکری» آشنا شدم که بازنشسته اورژانس مشهد بود و حالا به عنوان « موتور آمبولانس » مشغول کار بود. ایشان نقاش و شاعر بسیار زبردستی هم بودند که با توجه به نوع کارش روحیه و شخصیت جذابی داشت. کلی با هم حرف زدیم و شعر خواند و صحبت کردیم . بالاخره ساعت حدود ۱۸ بود که آقای خوش باطن تماس گرفته و فرمودند: خوابگاه هیات ژیمناستیک برای شما مهیا گردیده .که البته سوئیت بسیار راحت و مرتبی هم بود.

میانگین سرعت ۹۱/۱۷- مدت زمان رکاب زدن ۹:۳۴ – حداکثر سرعت ۶۶– مسافت طی شده ۲۸/۱۷۱

86-8-16

پنج شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۶

امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم و هیچ کاری هم نکردم ، جز اینکه رفتم میراث فرهنگی و نقشه های ایرانگردی خراسان رضوی را گرفتم و بعد هم رفتم زیارت حرم امام رضا.

جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶

صبح رفتم ترمینال و سوار اتوبوسهای نیشابور شدم . حدود ۱:۴۵ تا نیشابور راه بود. بعدش هم به سمت آرامگاه عطار ، خیام و کمال الملک و برگشتم مشهد و زیارت دوباره.

86-8-18-1

امشب هم سری به آقای مکری زدم و کلی صحبت کردیم و شعر برایم نوشت و …… رفتم خوابگاه دیدم به به کلیدم را گم کرده ام . ساعت حدود ۱۰ شب بود. تاکسی گرفتم و برگشتم آنجا که امشب آقای مکری را دیده بودم. باز هم پیدا نشد. ساعت حدود ۲۳:۱۵ بود که برگشتم ورزشگاه و از آقای نگهبان خواهش کردم اجازه بدهد در اطاق ریاست مجموعه بمانم. قبول کرد و شانس آوردم امشب تو خیابان نماندم. چون هیچ پولی نداشتم و همه چیزم داخل خوابگاه بود.

86-8-18-2

شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۶

تا آقای قاسمی آمد ، ساعت ۷:۴۵ بود. با جستجوی کلیدها فرمودند : از خوابگاه بغلی شما ۳ تا کلید هست. ولی سوئیت شما همان یک کلید را داشته. یک خورده کلافه بودم ، ولی مطمئن بودم که مسائل به خوبی حل می شود. آخرین تیر کمان دیدن کشوی آقای بنایی بود که چندتا کلید آنجا بود، شانسی انداخت تو قفل و باز شد. خلاصه تا جمع و جور کردم و راه افتادم ساعت شده بود ۸:۳۰٫ تا چناران حدود ۵ کیلومتر راه بود که اکثراً کفی بود و بده بستان هم داشت. ۷۵ کیلومتر دیگر تا قوچان مانده بود. چناران را ترک کردم. ۱۵ کیلومتر رفته بودم که باد مخالف « بهتره بگم طوفان مخالف » شروع به وزیدن کرد. ساعت ۱۵ حدود ۳۰ کیلومتر تا قوچان مانده بود . با سرعت حدود ۱۰ کیلومتر « آنهم تو این جاده کفی » که به معنی وجود باد شدیدا مخالف است، مطمئن شدم به قوچان نمیرسم . سمت راستم یک کارخانه دیدم. ۲ گزینه داشتم : ۱- ماشین میگرفتم و میرفتم قوچان. ۲- شب را در کارخانه می ماندم. دومی را انتخاب کردم. رفتم داخل و از نگهبان خواهش کردم با توجه به این شرایط اجازه بدهد شب را در محوطة کارخانه بمانم. قبول نموده ، بنده را به مسجد کارخانه سیمرغ « کارخانه مرغداری با حدود ۴۰۰۰۰۰ مرغ راهنمایی کردند که بعدا متوجه شدم درست است که این کارخانه در داره ، ولی دیوارهایش که بصورت حصار و سیم خاردار بود از بین رفته و بماند اون شب چطور با ترس و واهمه و چند مشکل غیرقابل کتابت دیگر سر شد.

میانگین سرعت ۴۸/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۵:۳۱ – حداکثر سرعت ۳۳– مسافت طی شده ۱۰/۱۰۲

 

یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶

   86-8-20-1                

ساعت حدود ۶:۴۵ را نشان می داد که با خوردن یک چای در اطاق نگهبانی کارخانه را به سمت قوچان ترک گفتم. ۳۰ کیلومتر تا قوچان راه بود که اکثراً سربالایی خفیف بود. حدود ۴ کیلومتر بعد از کارخانه امامزاده جلیل بود که اگر می دانستم یک همچین جایی اینجاست شب را حتماً اینجا می ماندم و ۳ کیلومتر بعد از آن هم مسجدی دیگر که آن هم برای شب مانی مناسب به نظر میرسید. در قوچان رفتم موزه مردم شناسی بعد رفتم موسسه فرهنگی کرمانج را پیدا کردم و چندتا CD دوتار خریدم.

86-8-20-2

راه افتادم به سمت شیروان حدود ۱۰ کیلومتر بعد از قوچان شهرکهنه بود و امامزاده اسماعیل و دیگر خبری نبود تا شیروان .

از قوچان جاده کفی بود تا حدود ۱۰ کیلومتر مانده به شیروان که به صورت کفی و سربالا درآمد. دیگر از جاده های کویری و بیابانی خبری نیست و کنار جاده ها پر شهر و روستا و کارخانه است. کم کم که از مشهد به سمت قوچان و بعد وارد ترکمن زبانها می شویم زبانها ترکیبی از ترکمنی و ترکی و کردی و فارسی است. شیروان را در ورزشگاه آزادی ماندم که خبری از وسایل گرمایشی نبود و فقط ۲ تا پتو داشتم و یک شب سرد….

میانگین سرعت ۰۹/۲۳- مدت زمان رکاب زدن ۴:۱۱ – حداکثر سرعت ۳۷– مسافت طی شده ۴۷/۹۶

دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶

امروز مسیر طولانی را نداشتم . بین شیروان تا بجنورد حدود ۶۲ کیلومتر فاصله است. باد امروز هم باد غربی بود، یعنی موافق با بنده. اما تا حدود ۲۰ کیلومتر مانده به بجنورد کمی از پهلو وزید.

نمیدانم چرا فواصل مسیر امروز را خوب به یاد نمی آورم. فقط می دانم مسیر ابتدا سراشیبی بود و بعد به تونل رسیدم . تونلی به طول ۳۲۴ متر « فکر کنم کیلومتر ۴۵ ، ۱۴- ۱۵ کیلومتر مانده به بجنورد »

86-8-21

مسیر امروز دقیقاً کوهستانی بود و سمت چپ و راست پر بود از کوه و تپه های زیبا. ولی مسیر کفی بود و سرپایینی . تا حدود ۱۸ کیلومتر آخر که سربالا شد. در ۵ کیلومتری بجنورد به شهر بابا امان رسیدم. ساعت ۱۱ بود که رسیدم بجنورد و رفتم تربیت بدنی و سری هم به میراث فرهنگی زدم و در خانه کشتی علیدخت ساکن گشتم. فردا باید بروم به سمت رباط ، هنوز شک دارم که صبح زود راه بیافتم یا به دلیل سرمای شدید کمی دیرتر بروم. الان یک طوفان شدید هم درگرفته و دارد درختها را از جا میکند.

میانگین سرعت ۸۴/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۳:۲۴– حداکثر سرعت ۴۴– مسافت طی شده ۹۵/۶۳

 

سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۶  

صبح حدود ساعت ۷:۴۵ راه افتادم . اثرات طوفان دیشب امروز هم به صورت باد خنک دیده میشود. بعد از طی حدود ۶ کیلومتر سربالایی خفیف به پلیس راه رسیدم و از همانجا هم گردنه بدرانلو به طول ۷ کیلومتر شروع شد. بعد از گردنه حدود ۱۳ کیلومتر سرپایینی داشتم و بعدش هم تا کیلومتر ۴۳ اکثراً سرپایینی بود و فقط ۳ تا نیم گردنه ۵/۱ کیلومتری وجود داشت. از کیلومتر ۴۳ تا ۶۶ سربالایی نسبتاً خفیفی وجود داشت و البته مابین آنها هم در کیلومتر ۴۵ شهر آشخانه قرار داشت. از ۶۶ تا ۸۰ گردنة چمن بید که دیگر حسابی خسته شده بودم. ولی اینجا دیگر آخر سربالایی محسوب می شود تا خود استان مازندران .

86-8-22-1

 سه کیلومتر بعد در کیلومتر ۸۳ پلیس راه چمن بید و حدود ۱۵ کیلومتر کفی و سربالایی تا خود قره بیل. مسلماً تو این روستا خبری از تربیت بدنی یا مهمانسرا نبود. پس رفتم پیگیر شدم ببینم می توانم امشب را در مدرسه بخوابم یا نه. البته مسجد هم گزینه دیگر بود ، ولی احتمال می دادم بخاری نداشته باشد ، که با توجه به سرمای این فصل و این منطقه خیلی منطقی نشان نمی داد. با مسئول مدرسه صحبت کردم. گفت : مدرسه نمی شود و بخاری ندارد و از این جور حرفها ، برو پیش آقا سید!!

آقا سید محمد باقر

تنها سید روستای رباط قربیل است. که خودش چندتا اتاق اضافه دارد که آن با افتخار آنها را به زائرین امام رضا میدهد و هیچ هزینه ای هم دریافت نمیکند. « البته اینها را بعداً متوجه شدم »

خلاصه رفتم پیش آقا سید که مغازش بغل خانه اش بود و گفتم برای شب جا نیاز دارم. اسمم را پرسید و گفتم محمدم و یک صلوات بلند فرستاد و گفت : من هم محمدم . رفتیم و اتاق را به من نشان داد . اتاق مربوطه اتاقی بود با سقفی چوبی و پنجره قدیمیِ بسیار زیبا و یک بخاری نفتی قدیمی هم وسطش بود.

86-8-22-3

86-8-22-2

کلی از فضای اتاق خوشم آمد و نفت بخاری را آقا سید پر کرد و من هم روشنش کردم. البته خیلی هم بخاری گرمی نبودو من تا صبح بخاری را بغل کرده بودم. شب شد و آقا سید با یک قوری چای و یک پیاله ماست و یک کیسه پر از میوه و خرت و پرت آمد و ما را حسابی شرمنده خودش کرد.

میانگین سرعت ۳۰/۱۵- مدت زمان رکاب زدن ۶:۵۷– حداکثر سرعت ۴۴– مسافت طی شده۲۶/۱۰۶

چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶

امروز را با نصیحت های آقا سید شروع کردم. دو چیز آدم را به بهشت می برد: ۱- احسان ۲- اخلاق نیکو

امروز آدمها قدر ثواب را نمی دانند وگرنه بیشتر احسان و نیکوکاری انجام میدادند.

یک چیز دیگر هم گفت.« ۳ جور آدم ملعون هستند: ۱- آنهایی که شب تنها میخوابند(کنایه از مجرد بودن) ۲- آنهایی که تنها میخورند. ۳- آنهایی که تنها سفر میکنند.»

که بنده هر سه صفت را یک جا با هم دارم و با توجه به این مطلب پلشت ترین موجود روی زمین هستم.

خلاصه تا ساعت ۸ بنده را نصیحت فرمودند که البته نوع کلام و برخورد و رفتار ایشان بسیار آرامش بخش بود. من هم با جان و دل حرفهایش را شنیدم. ساعت۸:۲۰ بود که راه افتادم . هوا بسیار بسیار سرد بود. « با توجه به اینکه تازه در راه افتاده بودم » و بنده هم بسیار خسته بودم. یک مسجد حدود ۴ کیلومتر بعد از خانه آقا سید « خانه ای که روی درش کلمه ا… و یاا… نوشته شده » وجود داشت و روبروی مسجد هم موزه حیات وحش و سرمحیط بانی میرزا بایلو بود. که هر دو بسته بودند. حدود ۳۵ کیلومتر جلوتر به ابتدای جنگل گلستان رسیدم.

86-8-23-2

تا اینجا فقط سرپایینی داشتم و اصلی ترین مشکل سرمای طاقت فرسا بود. حدود ۲ کیلومتر جلوتر کمپ جنگلی است. جنگل حدود ۲۰ کیلومتر طول کشید که در این فصل خیلی زیبا به نظر میرسد. کلی عکس گرفتم و کیلومتر ۷۵ یعنی ۲۰ کیلومتر بعد ، دیگر خبری از کوههای پوشیده از بلوط اطراف جاده نبود. پلیس راه هم۲ کیلومتر بعد از جنگل بود. تا انتهای جنگل اکثراً سرپایینی داشتم و بعدش تا پلیس راه بده بستان جاده شروع شد و سپس یک خرده سربالایی و رسیدم به مینودشت. ۱۵ کیلومتر بعدش هم گنبدکاووس قرار داشت. تو ۳۰ کیلومتر آخر اصلی ترین مشکل باد مخالف بود. در گنبد در مهمانسرای فردوس که توسط هیات دوچرخه سواری معرفی شد اسکان پیدا کردم و با آقای محمد ناصری که در هیات دوچرخه سواری گنبد مشغول بودند آشنا شدم. خود ایشان هم زمانی دوچرخه سوار حرفه ای بودند و الان هم دست از رکاب زدن برنداشته اند. شب بنده را به دیدن گنبدکاووس ابن وشمگیر بردند که بلندترین برج آجری دنیا با ارتفاع ۵۵ متر است و امسال هم هزارمین سال بنا شدن این برج معروف است.

86-8-23-3

در شهر گنبدکاووس دیدن خانمهایی با پوشش جذاب ترکمنی بسیار معمول است که خالی از لطف نبود. در اصل اینجا زمانی ترکمن صحرای معروف بوده که دیگر ازش خبری نیست و متاسفانه هرچه هست شهر است. در گنبد هرساله کورسهای اسب سواری متعددی برگزار میشود که نوبت بعدی پس فردا در آق قلا است که من خیلی دوست داشتم یکی را از نزدیک می دیدم که متاسفانه امکانش نیست « شاید وقتی دیگر »

میانگین سرعت ۸۵/۲۱- مدت زمان رکاب زدن ۵:۳۸– حداکثر سرعت ۴۷– مسافت طی شده ۰۱/۱۲۳

پنج شنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶

    86-8-24-1                

ساعت ۷:۱۵ بود که از گنبد راه افتادم. امروز قرار بود بروم گرگان و آنجا یک روز هم استراحت بکنم. بعد بروم به سمت اینچه برون و گل فشان را ببینم و بعدش هم فردا از بندر ترکمن به سمت ساری حرکت کنم که البته کل این برنامه به هم ریخت. تا آزادشهر ۱۵ کیلومتر سربالایی خفیف بود و بعدش هم ۲۵ کیلومتر تا پارک جنگلی دلند. کیلومتر ۳۱ بود که کنار جاده تابلوی آبشار شیرآباد ۱۰ کیلومتر دیده می شد. مسلماً برای دیدن این آبشار زمان نداشتم و در کیلومتر ۵۱ رسیدم به شهر علی آباد . تا اینجا مسیر کفی و سربالا بود و بده بستان هم داشت.

86-8-24-2

از آبشاری که در علی آبادِ بسیار شنیده بودم و با پرس و جو متوجه شدم باید بروم ابتدای جاده کمربندی که آنجا با تابلوی آبشار کبودوال مواجه شدم. حدود ۵-۶ کیلومتر به داخل جنگل رفتم و کلی هم سربالایی تند داشت و کلی خسته شدم . بعدش هم ۱ تا ۲ کیلومتر پیاده رفتم تا رسیدم به آبشار .

86-8-24-5

86-8-24-4

این یکی دو کیلومتر آخری مسیر بسیار جذاب بود. انگار اینجا تکه ای از بهشت موعوده. خیلی خوشحالم که خستگی مسیر را پذیرفتم و اینجا آمدم. کلی عکس گرفتم و کیف و حال کردم . همینطور که کیفور بودم پایم لیز خورد و دوربین محترم افتاد و به رحمت ایزدی پیوست. خیلی ناراحت شدم. چون عکاسی از باقی مسیر را بی تردید از دست دادم. یک وانت برمیگشت پایین که من را هم با خودش برد. با تربیت بدنی گرگان تماس گرفتم ، معلوم شد خانم ها در خوابگاه هستند و امکان اسکان من وجود ندارد. و اینطور شد که کل برنامه من عوض شد. شب را در مهمانسرای گرگان ماندم و تصمیم گرفتم فردا را به سمت ساری حرکت کنم و اینطوری ۲ روز از مسیر را فاکتور گرفتم. حدود ساعت ۱۶:۳۰بود که خسته و گشنه در مهمانسرا اقامت کردم . این اولین بار است که رسماً برای اقامت هزینه پرداخت میکنم.( هزینه ای که در همدان دریافت شد غیر قانونی بود )

میانگین سرعت ۳۴/۱۶- مدت زمان رکاب زدن ۶:۱۲– حداکثر سرعت ۵۳– مسافت طی شده ۳۷/۱۵۱

جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

ساعت ۶:۱۵ بود که گرگان را به سمت ساری ترک کردم. بیشترین چیزی که امروز در مسیر دیدم، طبیعت زیبای کنار جاده بود که از کردکوی تا بهشهر این زیبایی به نهایت خودش میرسد. زیبایی این مسیر خستگی یک هفته کامل و پشت سر هم رکاب زدن را از یاد من برد و امروز را به راحتی تا ساری رکاب زدم و ساعت حدود ۱۳:۵۴بود که به ساری رسیدم. اکثر مسیر امروز کفی و سرپایینی بود. یکی از زیباترین جاده ها را بین کردکوی و بهشهر مشاهده نمودم.

میانگین سرعت ۷۶/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۶:۵۹– حداکثر سرعت ۳۵– مسافت طی شده ۰۶/۱۳۱

شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۶

امروز را به استراحت در ساری پرداختم. فقط رفتم تربیت بدنی که همین بغل خوابگاه است. هزینه پرداخت شده بابت اقامت را میزان کردم و اسکان فردا را در پل سفید هماهنگ نمودم. امروز با « دایی » هم آشنا شدم که مسئول خوابگاه اینجاست. سری هم به میراث فرهنگی زدم و فرصتی پیدا شد تا در یک کافی نت به ایمیلم نگاهی بیندازم. شب هم دوچرخه را برای سه روز انتهایی مسیر حسابی تر و تمیز و سرویس کردم.

 

یکشنه ۲۷ آبان ۱۳۸۶

صبح از ساری راه افتادم. به قایم شهر که رسیدم مسیر کمربندی رو به سمت پل سفید انتخاب کردم. یادم نمییاد ولی فکر کنم سختی مسیر از شیرگاه به بعد بود.حدود ساعت ۱۴ رسیدم به پل سفیدو در خوابگاه تربیت بدنی مستقر شدم.

هوا خیلی خیلی سرده حالم بده و تنها نیستم.یک نفر علاالدین نفتی هم اینجاست.

مسافت طی شده ۷۱

 

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶

کم کم تهران داره نزدیک میشه. مسیر امروز کاملا سخت و سنگین به نظر میرسه. به پل ورسک که رسیدم ساعت ۱۱ بود و ۳۰ کیلومتر مانده بود به فیروزکوه. آقای پسر عمو زنگ زد. پرسید چقدر مونده برسی به فیروزکوه؟ خوب با توجه به میانگین سرعت ۵ کیلومتری در این شیب سنگین اکر هیچ استراحت نمی کردم، ناهار هم نمی خوردم و پنچر و این قرطی بازی ها هم نداشتم باز حدود ۱۷ می رسیدم فیروزکوه که اونوقت هوا کاملا تاریک بود.ولی برای خودم خیلی جالب بود که کاملا آروم بودم و با آرامش از تمتا مسیر لذت می بردم.

حواسم نبود یه هو یه سگ گنده پرید تو سینم. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم در این شرایط بایستم.می ایستادم ولی ناخودآگاه دلم میرزید.این دفعه اصلا تکون هم نخوردم چنان به سگه نگاه کردم که رهش رو گرفت و رفت. خوشحالم.

گردنه گدوک باشیب بسیار تند و باد شدید و سرمای آنچنانی رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به فیروزکوه.در زورخانه مستقر شدم و طبق قرار آقای پسر عمو اومد پیشم.یاشار میگه فیروزکوه تا تهران اوضاع جاده و ترافیک و رانندگی آدم ها افتضاح است و بهتر این مسیر رو با دوچرخه طی نکنم. راست میگه ولی نمیشه !!

پس تمام وسایلم رو دادم به پسر عمو ببره تا فردا بدون بار رکاب بزنم. امشب روز ورزش باستانی کارهاست. ضرب زورخانه و میل و کباده حسابی چسبید. آقاه مسول زورخانه قرار بود برام پتو بیاره فکر کنم یادش رفت در نتیجه تا صبح لرزیدم.

میانگین سرعت ۰۶/۱۱- مدت زمان رکاب زدن ۵:۲۲– حداکثر سرعت ۳۸– مسافت طی شده ۴۳/۵۹

سه شبه ۳۰ آبان ۱۳۸۶

عجب روز بدی است امروز.هوا شدیدا سرده،تنم بسیار خسته است و کمی برای خانواده دلتنگم و هرگز نمیخواهم سفرم رو تموم کنم وبرگردم تهران. حالت تهوع دارم.احساس عجیبیه.به خودم می گم باز پوستت تو اون تهران بی ریخت کنده میشه.مسیر تا حدود ۳۰ کیلومتر مونده به رودهن کاملا پر شیب و سنگینه.ماشین ها بی دقت و به سرعت و با ترافیک شدید حرکت می کنند. از رودهن به بعد هم که دیگه بوی گند یه شهر شلوغ رو میتونید واضح استشمام کنید.

۱۵:۳۰ بود که به تهران رسیدم و رفتم خونه. خانواده خوشحال بودند و محمد هم به ظاهر خوش حال.

زنگ زدم به همراه عزیزم یاشار اون هم خوشحال بود.

به تهران رسیدم ولی به شدت فاصله رو حس می کردم، چون وصل ممکن نیست و همیشه فاصله ای هست.

میانگین سرعت ۷۹/۱۸- مدت زمان رکاب زدن ۷:۰۸– حداکثر سرعت ۵۴– مسافت طی شده ۱۳۴

۶۸ روز زندگی با طی مسافی حدود ۶۸۰۰ کیلومتر که ۵۳۱۰ کیلومتر آن با دوچرخه بود به پایان رسید.

سپاس بی کران از همه ی دوستایی که کمکم کردن به خصوص یاشار نظمی عزیز، امیر حسین خالقی با محبت و افشین ایران پور دوست داشتنی.

   محمد شاه کرم                                         

 کانون گردشگران جوان ایران                                   

Share

۲ دیدگاه

  1. سلام اقا خسته نباشید ببخشید من یه شماره چیزی از شما میحواستم تا باهاتون در ارتباط باشم و ازتون کمک بگیرم
    راستش دقیقا همین مسیر رو ما قراره با دوچرخه طی کنیم لطفا کمک کنید

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !