خانه / گزارش سفرهای سال 84 / حکایت خور- سنگان و یک رأس آمبولانس

حکایت خور- سنگان و یک رأس آمبولانس

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه خور بود ، یه سنگون بود ، یه مریم بود! ، یه  قاطر بود!! یه آبشار بود! یه آبشار دیگه بود!! چند تا آبشار دیگه هم بود!!! تازه … چند تا قاطر دیگه هم بود!!!!

یه محمد سعیدی بود که به خواهرزاده اش گفته بود میریم یه پیاده روی کوچولو ؛ بعد از خور برده بودش سنگون!

یه حمید بود که از قاطر اصلیه دو تا لگد آبدار نوش جان کرد و یه افشین هم بود که با جی-پی-اس همه رو سر کار گذاشت و هر چی آدم بود برد ته بن بست!

* * *

همه این قضایا روز جمعه ۱۹ اردیبهشت ۸۲ اتفاق افتاد. ماجرا از این قرار بود که یه عده طبیعت گرد به شرح زیر :

حمید، افشین ، آرش یزدانی، آرش قهرمانی،توران،محمد سعیدی، محمد زندی، آناهیتا(خواهرزاده محمد سعیدی) ،ماهان ،اشکان ،علیرضا حریری ،مریم بهروز ،علی وفایی،علی کریمی ،احمد ،بهاره ،احسان ، امید یزدان ،علی منصوری و دایی منوچهر

ساعت ۷ صبح از آریاشهر با مینی بوس فرامرز به خور رفتند و برنامه از اونجا شروع شد. طبق معمول به خاطر فتح یک آبشار  بیشتر(!) مسیر خفن انتخاب شد! بعد از فتح چهار-پنج تا آبشار به یک آبشار رسیدیم!! ولی اونجا هر چی گشتیم بقیه راه رو پیدا نکردیم.

مجبور شدیم کلی راه برگردیم و از یک راه دیگه بریم. ولی ارزششو داشت چون هر چی باشه بالاخره یک آبشار بیشتر دیدیم!

ساعت حدود یک بود که به برف خفن مناسب سرسره بازی رسیدیم.ولی نتیجه این اقدام خفن مصدوم شدن مصدوم برنامه بود!

ماجرا این بود که ماهان و علیرضا و اشکان و مریم و آناهیتا روی یک فروند سورتمه پلاستیکی  سوار شدند و با سرعت زیاد با تعدادی سنگ که اشتباها سر راه اونا قرار گرفته بود تصادف کردند و پای مریم پیچ خورد!

بعد از صرف ناهار مریم احساس کرد که پاش خیلی درد می کنه! حالا کجاشو دیدی؟ کلی راه مونده تا سنگون. از خور هم خیلی راه اومدیم . حالا چی کار کنیم؟

کولش کنیم

نه ! قلش بدیم!

برانکارد درست کنیم

نه ! بذاریم خودش بیاد!

بابا یکی بدوه دنبال لندرور! بیچاره آرش قهرمانی!!

آقا آرش یه عکس از من خوش تیپ بگیر تا زنگ بزنم  هلیکوپتر بفرسته! بپا چاقو نخوری!!

بالاخره بعد از چند ساعت به آبشار سنگون رسیدیم. دایی منوچهر زودتر رفته بود و با یک رأس آمبولانس انتظار ما رو می کشید!

قصه ما به سر رسید، مریم به خونه شکسته بند سنگون رسید!! بقیه  هم به فلکه آریاشهر رسیدند!!(ساعت حدود ۹ شب)

اشکان نامه ای

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !