خانه / گزارش سفرهای سال95 / گزارش سفر به آلاشت،آبشار گزو و دریاچه لفور مرداد ۹۵
گزارش سفر به آلاشت،آبشار گزو و دریاچه لفور مرداد ۹۵

گزارش سفر به آلاشت،آبشار گزو و دریاچه لفور مرداد ۹۵

گزارش سفر به آلاشت،آبشار گزو و دریاچه لفور مرداد ۹۵

 

به نام خدا

۵شنبه ۷ مرداد ماه ۱۳۹۵

ساعت ۸ صبح، پارک سوار بیهقی، ۲۴ نفر از سفردوستان کانون گردشگران ایران گرد هم جمع شدیم تا سفری خاطره انگیز را رقم بزنیم. بعد از سلام و احوالپرسی و قرار دادن کوله ها در قسمت بار، ساعت ۸:۳۰ اتوبوس وی آی پی تهران را به مقصد زیر آب ترک کرد. اتوبوس تقریبا در آرامش طی مسیر میکرد. عده ای خوابیدند و عده ای مشغول صحبت شدند. ساعت ۱۰ از دماوند گذشتیم و حدود ساعت ۱۱:۳۰ در ۲۰ کیلومتری بعد از فیروزکوه نرسیده به پل سفید توقفی نیم ساعته داشتیم که صرف خرید و استراحت و عکاسی شد. ساعت ۱۲ ادامه مسیر به سمت زیرآب، حدود ساعت ۱۳ به زیر آب رسیدیم از اتوبوس پیاده شدیم به همراه کوله ها و دیگر وسایل کنار خیابان منتظر مینی بوسی شدیم که از قبل توسط سرپرستان گروه جهت ادامه مسیر هماهنگ شده بود. درست جایی که از اتوبوس پیاده شدیم نانوایی وجود داشت که عطر نان محلی اش، وادارمان کرد تا از آنجا نان بخریم و مشغول خوردن نانهای تازه از تنور در آمده شویم.

 هنگامی که مینی بوس رسید، با توجه به کوچک بودن آن،  تعداد زیاد همسفران و نبود فضای کافی برای کوله ها،  قرار بر این شد که ۲ تن از اعضای گروه از جمع ما جدا شوند تا کوله ها و وسایل را با یک نیسان به خانه محلی که قرار بود شب را آنجا بگذرانیم منتقل کنند. سایر اعضای گروه ساعت ۱۴:۳۰ سوار بر مینی بوس راهی روستای لاجیم شدیم.

در فاصله زمانی تا رسیدن به روستای لاجیم در مینی بوس، بعضی از همسفران مشغول خوردن ساندویچ فلافل شدند که از قبل توسط سرپرستان به تعداد اعضای گروه برای ناهار خریداری شده بود. صرف ناهار به همراه دیدن مناظر بسیار زیبایی که در حال عبور از کنارشون بودیم خالی از لطف نبود.

1

 حدود ساعت ۱۵:۳۰ به روستای لاجیم رسیدیم. مینی بوس در نزدیکی برج لاجیم توقف کرد. همگی پیاده و وارد محوطه برج شدیم فضای سرسبز و با طراوت  اطراف برج جاذبه آن را چند برابر کرده بود. عده ای که ناهار نخورده بودند مشغول خوردن ناهار و بقیه مشغول عکاسی و استراحت شدند.

روستای لاجیم از توابع شهرستان سوادکوه در ۳۰ کیلومتری شمال شرقی پل سفید و ۳۵ کیلومتری جنوب شرقی ساری قرار دارد و آثاری همچون برج تاریخی لاجیم از دوره آل زیار نشانگر قدمت تاریخی این روستاست. این برج دارای یک گنبد مخروطی شکل می باشد که در کمربند زیر گنبد دو کتیبه به خط کوفی و پهلوی برروی هم قرار دارد. اهمیت برج لاجیم بیشتر به دلیل دارا بودن کتیبه پهلوی در کنار کتیبه کوفی می باشد. این امر نشان می دهد در قرن ۵ ه.ق حکمرانان وقت علاوه بر توجه به هنر دوران قبل از اسلام به خط رایج در دوره حکومت شاهان ساسانی نیز اهمیت می دادند. در کتیبه کوفی نام و القاب صاحب مرقد نوشته شده ولی نام سازنده آن مشخص نیست.

2

در ورودی برج ۶ پله بالاتر از سطح زمین و در دل برج قرار داشت.از داخل برج که مقبره ای مربوط به (کیا اسماعیل ابوالفوارس شهریار ابن عباس) قرار داشت، دیدن کردیم.

3

درآخر روی پلکان برج عکسهای گروهی انداختیم و در ساعت ۱۶:۲۰ آنجا را به مقصد آلاشت ترک کردیم.

پس از حدود دو ساعت عبور از جاده های سرسبز و مه آلود منطقه ساعت ۱۸:۳۰ به آلاشت رسیدیم. شهر کوچکی از توابع شهرستان سوادکوه و زادگاه رضا شاه پهلوی، آلاشت در زبان محلی به معنی آشیانه عقاب است و احتمالا به خاطر وجود عقابهای فراوان در کوههای بلند این منطقه می باشد. از مینی بوس پیاده شدیم و پس از طی مسافت کمی وارد خانه ای شدیم که رضا شاه در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ درآن متولد شده بود. با قدمتی بیش از ۱۵۰سال، متعلق به عموی رضا شاه، که  در دهه ۸۰ با تلاش شهردار و شورای وقت از کتابخانه به موزه مردم شناسی تغییر کاربری داد وهم اکنون به عنوان موزه مردم شناسی آلاشت مورد بازدید قرار می گیرد. این بنای چوبی در ۲ طبقه به ابعاد ۱۸ در ۱۸متر بنا شده با سقفی شیروانی و یک درخت گلابی وحشی که درمرکزحیاط  خودنمایی می کند.

4

5

عکسهای زیادی در فضای تراس طبقه بالا و سردرها گرفته شد. پس از عکاسی و بازدید از قسمتهای مختلف، از موزه خارج شدیم. سپس گروه مشغول بازدید و خرید از صنایع دستی آلاشت شدند که در جلوی موزه مردم شناسی توسط بانوان محلی آلاشت برای فروش عرضه می شد.

6

 دقایقی بعد ساعت ۱۹:۳۰ به یک سفره خانه محلی برای صرف چای رفتیم. هوا مه آلود بود و نوشیدن چای در چنین هوایی در کنار دوستان، فضای خاطره انگیزی را رقم زد.

7

سپس مجددا سوار بر مینی بوس شدیم و ادامه مسیربه سمت خانه محلی، هوا رو به تاریکی می رفت و تقریبا همگی، بخاطر ساعتهای طولانی حضور در مینی بوس، کمی احساس خستگی میکردیم که با تعریف جک و خاطره و آوازخوانی و حتی آموزش زبان ترکی این زمان را تا رسیدن به خانه محلی به شادی سپری کردیم. بلاخره حوالی ساعت ۲۱:۳۰ به خانه محلی در روستای کارمزد از توابع مرکزی شهرستان سوادکوه رسیدیم.

8

 وارد منزل شدیم. ۲ تن از همسفران به همراه کوله ها در آنجا انتظار ما را می کشیدند. هر کس به همراه کوله اش در قسمتی از فضای خانه مستقر شد پس از کمی استراحت بساط درست کردن آب دوغ به راه شد. خانمها و آقایون مشغول خرد کردن خیار و مخلوط کردن مخلفات با ماست شدند سپس سفره ای گسترده شد و آب دوغ پر از کشمش را نوش جان کردیم. بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره و شستن ظرفها حدود ساعت ۱۲ کیسه خوابها پهن، عده ای در داخل و عده ای در بالکن خانه غرق در خواب شدند.

جمعه ۸ مرداد ماه

قرار بر این بود که صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار باش داده شود اما تقریبا همه گروه زودتر بیدار شدند و مشغول جمع کردن وسایلشان شدند. از شب قبل تخم مرغ برای صبحانه تهیه شده بود. عده ای مشغول تهیه چای و نیمرو شدند و ساعت ۷:۳۰ سفره پهن و صبحانه در جمعی صمیمی صرف شد. با همکاری تعدادی از دوستان ظرفها شسته و آشپزخانه مرتب شد. سپس نوشیدن چای در بالکن مشرف به کوهی سرسبز لحظاتی زیبا از سفرمان شد.

ساعت ۸:۳۰ کوله ها را در نیسان گذاشتیم و بعد از گرفتن چندین عکس گروهی حتی در جوار کامیون، سوار بر مینی بوس راهی آبشار گزو شدیم. ساعت حدود ۹:۳۰ توقفی یک ربعه در مسیر برای عکاسی در جنگل و لذت بردن از مناظر بسیار زیبا و در مه فرو رفته داشتیم.

9

سپس سوار بر مینی بوس شدیم و ادامه مسیر تا امامزاده گزو که آخرین جایی بود که مینی بوس امکان همراهیمان را داشت .

از قبل مقرر شده بود که تمام مسیر تا آبشار گزو و بعد تا دریاچه لفور را کوله کشی کنیم ولی خوشبختانه در لحظه آخر توسط سرپرستان گروه قرار بر این شد که فقط وسایل ضروری و غذا برای ناهار را همراه داشته باشیم و برای رفاه حال همسفران کوله ها با مینی بوس و همراهی دو تن از همسفران به کنار دریاچه لفور برده شود تا ما هم پس از طی مسیر حدود ۱۴ کیلومتری کنار دریاچه به آنها ملحق شویم. بنابراین همسفران کوله ها را دو تا یکی کردند و یا کوله ای کوچکتر برداشتند و جنگل نوردی ساعت ۱۱ آغاز شد.

10

از هیاهوی اطراف امامزاده دور و دورتر می شدیم و در سکوت جنگل و زیبایی هایش غرق میشدیم. سکوتی مملو از حرف های ناگفته، مملو از آرامش و در عین حال رشد و پویایی.

مسیر پر بود از زیبایی، زیبایی حضور و مهر طبیعت و زیبایی حضور و همراهی همسفران.

در طی مسیر عکاسی برای ثبت بخش کوچکی از اینهمه زیبایی، جز لاینفک راهپیماییمان بود.

حدود ساعت ۱۲:۳۰ بعد از طی مسیری سراشیبی به بستر آبشار با عظمت گزو رسیدیم که تا دهها متر پیرامون خود را با قطرات با طراوتش خیس می کرد.

11

آبشار گزو در منطقه جنگلی و سرسبز لفور مازنداران در کنار امامزاده بزرگوار گزو در فاصله ۱۵ کیلومتری زیرآب سوادکوه قرار دارد.

این آبشار با ارتفاع ۴۸ متر از جمله آبشارهای مرتفع ایران است که در دل جنگل های هیرکانی واقع شده است. این محل به علت دسترسی مشکل یکی از مناطق کمتر دیده شده ایران است.

آبشاری سربر آورده در میان جنگلی بکر که زیبایی جنگل را دو چندان کرده است. عده ای هم که با طناب از بالای آبشار به عمق آن سرازیر بودند هیجان حضور در کنار آبشار را مضاعف می کردند. برای دقایقی همنشین آبشار شدیم، به عکاسی در کنارش پرداختیم و خربزه هایی که یکی از همسفران عزیز به سختی به آبشار رسونده بود را خوردیم و لذت بردیم و بعد خیس از حضور آبشار، حدود ساعت ۱۳ به مقصد دریاچه لفور حرکت کردیم. بعد از برگشت نیمی از مسیر رفت به دو راهی رسیدیم که مسیر خود را از مسیر امامزاده جدا و به سمت دریاچه لفور روان شدیم.

مسیر همچنان حالت سراشیبی خود را داشت.  در میانه راه از کنار آبشار و رودهای زیبا گذر کردیم. کم کم داشتیم احساس گرسنگی می کردیم که حدود ساعت ۱۵:۳۰ با نظر سرپرست گروه در فضایی مسطح زیرانداز ها پهن و بساط ناهار به راه شد.هوا عالی بود ولی مملو از پشه هایی که از روی لباس هم لطفشون را از ما دریغ نمیکردند و رسم مهمانوازی را بجا می آوردند.

نهار در محیطی سرسبز میل شد. این استراحت کوتاه بعد از طی حدود ۴ ساعت پیاده رویی، بسیار دلچسب و مورد نیاز گروه بود. بعد از صرف ناهار به فرمان سرپرست گروه ادامه مسیر را در پیش گرفتیم. پس از نیم ساعت پیاده رویی در جنگل، به جاده رسیدیم. بعد از عبور مسیری طولانی با پستی و بلندیهای مسیری جنگلی و خستگی ناشی از آن، راه رفتن در مسیر مسطح و هموار جاده، حس خوبی داشت.

12

 در آن لحظات که در جاده ی بی عبور از ماشین قدم میزدم و منظره جنگل را در اطراف جاده و بارش باران را بر سر داشتم آنقدر همه چیز زیبا بود که تمام فکرم مشغول این موضوع بود که چگونه می توان اینهمه زیبایی را در آغوش کشید و بیشتر و بیشتر لمسش کرد و در آرامش و مهر بیکران طبیعت غرق شد. این حس یکی شدن با طبیعت چنان در من موج می زد که گویی به بخشی از وجود خود رسیده بودم که چشم از دیدنش و دل از حضورش سیر نمی شد. تجربه این لحظات برای من بسیار دلچسب و فراموش نشدنی بود.

در طول مسیر همسفران به گروههای کوچکتری تقسیم شده بودند که با هم گپ و گفت می کردند و یا شعرهای دسته جمعی می خواندند و با خنده و شوخی زمان در حال سپری شدن بود.

بلاخره ساعت ۱۸:۲۰چشممان به جمال دریاچه لفور و چادرهای رنگارنگ بر پا شده در کنارش روشن شد.

13

چادرهایی که توسط ۲ نفر از همسفرانی که در کنار امامزاده از ما جدا شده بودند و برنامه عبور از دل جنگل را از دست داده بودند برپا شده بود تا ما بیشتر و بیشتر از فضای موجود لذت ببریم.

باران همچنان می بارید. کوله ها روی زیر اندازی بین چادرها قرار داده شده بودند و روی آنها هم کاور شده بود که خیس نشوند ولی بعد از مدت زمان طولانی بارش باران، قطرات باران روی زیرانداز جمع و تقریبا همه کوله ها خیس آب شده بودند. هر کس با عجله کوله اش رو بر می داشت و به داخل چادر منتقل می کرد. همه در داخل چادرها مستقر شدیم و لباسهای خیسمان را عوض کردیم.

بعد از گذشت اندک زمانی بارش باران کم و کمتر شد. دوستان آتشی به پا کردند و عده ای گرد آتش جمع شدند. هوا رو به تاریکی می رفت. تصمیم گرفتیم چای درست کنیم ولی خیلی زود متوجه شدیم بطریها تقریبا خالی و آب زیادی برای شرب نداریم. عده ای بطریهای خالی را برداشتند و پی آب رفتند ولی بعد از دقایقی دست خالی برگشتند. چون تا فاصله زیادی در اطرافمان آبی برای شرب وجود نداشت و به ماشین هم دسترسی نداشتیم. خلاصه قرار بر این شد به اندک آب باقیمانده در ته بطریها بسنده کنیم و آن شب را بگذرانیم. با کمی آب بساط چای بر پا شد و با جیره بندی تقریبا همگی چند قلپی چای نوشیدیم. همچنین در کنار آتش، هر کس، هر چه تنقلات در چنته داشت آورد و لذت خوردن آن را در کنار دوستان به اشتراک گذاشت. عده ای هم مشغول خوردن شام شدند ، در آن تاریکی هدلمپ ها ابزار بسیار مفیدی بودند . عدم نور کافی و به پا نداشتن کفش مناسب هنگام راه رفتن روی گل و لای حاصل از بارش باران، بی چون و چرا باعث سر خوردن تعدادی از دوستان شد. در پایان روز دوم سفر تقریبا اکثر دوستان تصمیم گرفتند از این تاریکی و سکوت جنگل استفاده کنند و به کیسه خواب های خود پناه ببرند تا با رفع خستگی جسمی روز آخر سفر را پرنشاط برگزار کنند.

وقتی سراغ کیسه خواب ها رفتیم متوجه شدیم بعضی از آنها که زیر باران مانده بودند خیس شده بودند به همین دلیل با همکاری هم مراسمی ابداع کردیم به نام مراسم کیسه خواب خشک کنی روی آتش، که خیلی هم باشکوه برگزار شد. خلاصه حدود ساعت ۱۱:۳۰ به داخل کیسه خوابها خزیدیم تا با تصاویر زیبای ثبت شده از طبیعت خوش چهره آن منطقه غرق در رویا شویم اما صدای خنده و شوخی و مشاعره افرادی که در چادر های اطراف ما بودند در ابتدا مانع خواب میشد که البته صبح متوجه شدیم بخشی از این سرو صدا حاصل شیطنت دوستان خودمان بود.

شنبه ۹ مرداد ماه

ساعت ۷ ، باصدای گفتگوی  تعدادی از دوستان از خواب بیدار شدم به نظرم هنوز برای بیدار شدن خیلی زود بود اما وقتی صدای هیجان زده آنها را شنیدم که حکایت از زیبایی بی حدی میکرد که در دل آن غرق بودیم و صحبت بر سر این بود که کاش این تصاویر قابلیت ذخیره شدن داشت و میتوانستیم هر روز چشم به همچون منظره ای از خواب بیدار شویم کنجکاو شدم که زیپ چادر را بکشم و خودم با چشمانم ببینم آنچه از دیگران راجعبش میشنیدم. به قول معروف “شنیدن کی بود مانند دیدن”.

زیپ چادر را کشیدم سرم را بیرون کردم منظره ای رویایی و فراموش نشدنی پیش چشمانم نمایان شد.خودم را در چادری، چادر را فرو رفته در سرسبزی و سرزندگی جنگل و جنگل را مشرف به دریاچه ای پرآب و زیبا و کوه هایی مملو از درختان سبز یافتم .  و دریافتم وقتی انتخاب آدمی طبیعت باشد و عمل او نیازردن و نیالودن آن، طبیعت هم چه بی منت و تمام قد حس زیبایش را نثارمان میکند و چه صبح بخیری بهتر و زیباتر از آن؟

14

این منظره چنان خواب از دیدگانم ربود که ترجیح دادم من هم در این قاب سبز، غوطه ور شوم و از هوای مطلوب و پر اکسیژن صبحگاهی بی بهره نمانم. وقتی با دوستان هم کلام شدم متوجه شدم که صبح وقتی ما خواب بودیم اسبها به قصد زباله ها و ته مانده غذاها به اطراف چادرها آمده بودند. البته با توجه به رعایت نظافت از طرف گروه، اتفاق خاصی در اطراف چادرهایمان نیفتاده بود ولی اطراف چادرهای همسایگانمان، زباله ها چهره زیبای آن اطراف را مختل کرده بود. که به نظرم نکته مهمی هست که اگر خواستیم در دل طبیعت شب را بگذرانیم حتما موقع خواب اطرافمان را پاکسازی کنیم.

حدودای ۸:۱۵ کم کم همه گروه هر آنچه برای صبحانه آورده بودیم را از کوله ها در آوردیم. زیر اندازها در چند نقطه بین چادرها پهن و همه همسفران در گروههای چند نفره روی زیراندازها مستقر شدند و مشغول خوردن صبحانه شدیم. بعد از صرف صبحانه، من به همراه چند نفر از دوستان عزم قدم زدن در اطراف دریاچه و لذت برد از فضای موجود را کردیم. زمین در بعضی از قسمتها همچنان گل آلود و سربود که با ترس و لرز از آن قسمتها گذشتیم و بعد در راستای دریاچه به راس آن رسیدیم. در آنجا چند اسب قهوه ای با یالهای بلند و زیبا به همراه کره هایشان غرق در آرامش و سکون بودند که جلوه زیبایی به عکسهایمان دادند.

15

 روی سنگهایی روبروی دریاچه نشستیم و برای لحظاتی چشمهایمان را بستیم و به صدای طبیعت گوش سپردیم.

بعد از آن، کمی گپ و گفت کردیم  در همین حین می دیدیم که کمی آنطرفتر روبه روی چادرها تقریبا بیشتر آقایان گروه تن به آب زده بودند و از خنکای آب لذت میبردند. بعد از دقایقی ما هم به طرف چادرها و دوستان روان شدیم وقتی رسیدیم آقایان از شنا دست کشیده بودند و در مرحله شیرجه زنی بودند. و به صورت انفرادی و دسته جمعی با هیجانی در حد مسابقات المپیک تمام توان و هنر خودشان را به نمایش گذاشته بودند و لحظات مفرحی را رقم می زدند.

قرار بر این بود حدود ساعت ۱۲ سوار بر مینی بوس به مقصد شیرگاه عازم شویم بنابراین ساعت ۱۱ به فرمان سرپرستان گروه مشغول جمع کردن وسایل و بستن کوله ها و جمع کردن چادرها شدیم. کارها را به نحوی که به زمان بندی برنامه لطمه نخورد انجام میدادیم و در انتها تمام زباله ها در کیسه های بزرگ جمع آوری شد تا همچون سفرهای قبلی خدشه ای از سوی ما به چهره زیبای طبیعت وارد نشود . البته به نظر من نه تنها این امر لطف در حق طبیعت نیست بلکه وظیفه تک تک ماست و حداقل کاری است که در قبال اینهمه سخاوت و صبوری طبیعت باید انجامش دهیم. در واقع نه تنها سفر مسولانه که باید زندگی مسولانه در قبال طبیعت را سرلوحه کارهایمان قرار دهیم.

مینی بوس راس ساعت تعیین شده یعنی ساعت ۱۲ به ما ملحق شد. وسایل جمع و کوله ها بر دوش با احتیاط از قسمتهای گل آلود و سر رد شدیم و به مینی بوس و نیسان وانتی که در جاده منتظر ما بودند رسیدیم و ساعت ۱۲:۲۰ کوله ها در نیسان و خودمان سوار بر مینی بوس راهی شیرگاه شدیم. چند تن از دوستان هم ترجیح دادند سوار نیسان شوند تا هیجان نیسان سواری در هوای مطلوب را به خاطرات سفرشان اضافه کنند. در میان راه توقف کوتاهی برای عکاسی داشتیم و سپس ادامه مسیر.

همچنان قشنگیهای جنگل به چشمانمان عادی نشده بود و در مینی بوس در حال حرکت و در لحظات آخر سفر هم با چشمانی مشتاق مشغول رصد جنگل و گونه های گیاهی آن بودیم.

در انتهای سفر نه تنها انرژی گروه نیفتاده بود که همچنان در حد بالایی قرار داشت و بازار شعرخوانی و خنده همچنان داغ داغ بود. ساعت حدود ۲ به ایستگاه راه آهن شیرگاه رسیدیم. یک ساعتی تا رسیدن اتوبوس وقت داشتیم که قرار بر این شد ناهار را در ایستگاه راه آهن بخوریم و کمی استراحت کنیم. هوا گرم بود و هر کدام سعی کردیم سایه ساری پیدا کنیم و در زیر آن مشغول خوردن آخرین آذوقه های موجود در کوله هایمان شدیم. و بعد از کمبود آب در کنار دریاچه لفور، حالا فرصت مناسبی بود که از سرویس بهداشتی آنجا استفاده کنیم و آبی به دست و صورتمان بزنیم.

خلاصه اتوبوس کمی زودتر در ساعت ۱۴:۴۵ به ما ملحق شد. کوله هایمان را به قسمت بار اتوبوس منتقل و سوار بر اتوبوس راهی تهران شدیم. در ابتدا همگی استراحت مختصری کردیم و بعد، دقایقی به اجرای پانتومیم گذاشت تا ساعت ۱۷ که در منطقه گدوک توقف کوتاه نیم ساعته ای داشتیم که به خریدن و خوردن آش دوغ سپری شد. (آش دوغی که در این منطقه خوردیم ترکیبی از آش دوغ و آش رشته بود که متفاوت از چیزی بود که قبلا دیده بودیم) تعدادی از دوستان هم نتوانستند لذت خوردن جیگر را نادیده بگیرند. سپس همگی سوار بر اتوبوس شدیم و اتوبوس ادامه مسیر را در پیش گرفت. ساعت ۱۸ آهنگ برپایی جلسه پایان سفر نواخته شد. تمامی اعضای گروه، انتقادها و پیشنهادهای خود را مطرح کردند که اهم آن شامل پرداخت حق عضویت و چگونگی مصرف آن، زمان بندی سفر و خیس شدن کوله ها و در نهایت تقدیر و تشکر از دوستانی که جنگل نوردی روز قبل را بخاطر ما از دست داده بودند.

در پایان یکی از سرپرستان توضیحات کاملی در مورد پیشنهادات و انتقادات وارد شده  در جهت برگزاری هر چه بهتر و مسولانه تر سفرهای بعدی ارائه داد.

بعد از اتمام جلسه هوا رو به تاریکی می رفت. عده ای مشغول استراحت و عده ای گپ و گفت آخر سفر را به راه انداختند و همچنین دیدن تعدادی از عکسهای سفر که در این لحظات به اشتراک گذاشته می شد بسیار دلچسب بود. بعد از گذشتن از عوارضی وارد تهران پایتخت پر دود و دممان شدیم که باعث شد خاطرات هوای دل انگیز جنگل و آبشار با طراوت و دریاچه باشکوه برایمان رنگ و لعابی مضاعف پیدا کند. کم کم از دوستان با آرزوی دیدار در سفرهای بعدی خداحافظی کردیم و حدود ساعت ۹ آخرین گام سفر را در میدان آرژانتین بر زمین نهادیم.

               مهر آبشار،

                            از بلندای محال چه بی منت بر سرمان می بارید

                و جنگل سرسبز

                                 که آغوش مادرانه اش را برایمان می گشود

                چه زیبا، نجوای زندگانی را

                                              در تلالو دریاچه به گوش جان سپردیم

                                              آن هنگام،

                            خود را حل شده در او و بخشی از او یافتیم

                                      سرمست از شکوه بی حد او

                                   تو گویی نیست شدیم در هست او

                                                                                              لیلا امینی

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

30

31

32

 

Share

۴ دیدگاه

  1. افشین ایران پور

    خانم امینی
    بسیار عالی بود
    خودم را در کنار گروه حس کردم
    سپاسگزارم

    • با سلام. ممنون از توضیحات کاملتون. واقعا جای زیبایی هست و من دوست دارم در اولین فرصت اینجا رو تجربه کنم. فقط یک سوال؟ آیا با خودرو سواری مثل پژو یا پراید میشه به این آبشار گزو رسید یا حتما باید با نیسان یا مینی بوس باشه؟

  2. یعنی مسیر برای سواری هموار ؟؟

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !