خانه / گزارش سفرهای سال95 / گزارش سفر به روستای سریزد و شهرستان مهریز بهمن 95
گزارش سفر به روستای سریزد و شهرستان مهریز بهمن 95

گزارش سفر به روستای سریزد و شهرستان مهریز بهمن 95

برنامه 9516: 13 تا 15 بهمن 95

روستای سریزد و شهرستان مهریز

مسئول برنامه: علی رفیع و سمیه صمیمی

حرکت: چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵، ساعت ۲۱ از ایستگاه راه آهن تهران

بازگشت: جمعه ۱۵ بهمن ۹۵، ساعت ۲۲:۳۰

وسیله سفر: قطار و مینی بوس

هدف سفر : بازدید از دیدنی های روستای سریزد و شهرستان مهریز

تعداد همسفران : 20 نفر

چهارشنبه

چهارشنبه شب است و دلشوره ی دیر رسیدن وادارم می کند خیلی زود حرکت کنم. قطار سر ساعت حرکت می کند و نمی شود روی معرفتش حساب کرد که بماند تا من مشتاق سفر را با خود ببرد.

قرار بین ساعت 8 تا 8 و نیم در ایستگاه راه آهن تهران.

حدود یک ربع هشت به ایستگاه می رسم و بین جمعیت در هم فشرده ی سالن دنبال چهره های آشنا می گردم کم کم همسفران یکدیگر را پیدا می کنند و گپ زدن های همیشگی شروع می شود و تازه کردن دیدارها.

ساعت 9:35 می رویم برای سوار شدن به قطار. شروع واقعی سفر. همسفران در 3 کوپه ی کنار هم جای می گیرند و رفت و آمد بین کوپه ها تا بعد از نیمه شب هم ادامه دارد. رفت و آمدهایی که بخشی از خاطرات زیبای سفر را خلق می کنند. شام و خوراکی های جور وا جور، بازی های مخصوص سفر، خنده و شاد بودن در کنار هم.

پنج شنبه

بیشتر زمانم تا رسیدن به مقصد در خواب می گذرد. همراه با لالایی قطار در گهواره ای متحرک. قبل از ساعت 6 با بیدار باش نظامی سرپرست از خواب می پرم و آماده می شوم تا در ایستگاه یزد از قطار پیاده شویم.

میدل باس نو با چراغهای نئون رنگی در گرگ و میش اول صبح می درخشد. به سرعت همه ی کوله پشتی ها را در شکمش جای می دهد و ما را می برد برای خوردن صبحانه.

شهر در خواب است و در تمام طول مسیر می شود آسمان را از پنجره تماشا کرد. لااقل در مسیر حرکت ما کسی راه را بر آسمان نبسته است.

یک ربع بعد می رسیم به کافه ی «خش خوران». سماورهای شکم گنده در طبقه ی پایین کافه قل قل می کنند و چند نفر از همسفران برای همه چای تازه دم می ریزند. در خنکای اول صبح بعد از سپری کردن بیش از 8 ساعت در قطار، طعم چای تازه دم خستگی راه را دور می کند. پذیرایی در کافه با «نان لیتر» (nân-e liter) شروع می شود و بعد املت و سبزی خوردن.

ساعت یک ربع به 8 کافه را ترک می کنیم. روی نقشه گوگل می بینم که مسیر حرکت به سمت جنوب شرقی است. روستایی به نام «خویدک» (xavidak). در کنار جاده تعداد زیادی گلخانه وجود دارد  با سقفهای محدب پلاستیکی.

به آسمان زیبا نگاه می کنم و گوش می سپارم به موسیقی

«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد… »

هوا آفتابی است و تلفن همراهم دمای هوای یزد را یک درجه بالای صفر نشان می دهد.

«شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه… »

موسیقی قطع می شود و به توضیحات سرپرست در مورد قلعه ها گوش می دهیم: « بنایی که می بینید قلعه ی خویدک ئه. در این قلعه ها حصارهای چند لایه ای برای دفاع می ساختن که اگر مهاجم ها از هر حصار عبور بکنن بتونن پای حصار بعدی جلوی اونها رو بگیرن»

در حال ضبط کردن صدای سرپرست هستم اما ذهنم پرواز می کند و می رود به قلعه ای که هنوز به داخلش نرفته ام. مهاجمین به سمت قلعه حمله کرده اند و صدای جیغ و فریاد می شنوم…

«شکافهایی که بالای دیوار قلعه هست بهش تیرکش می گن و محلی هست برای اینکه تیراندازها بتونن در پناه دیوار قلعه از این شکاف ها تیراندازی کنن»

تیراندازها سر کمانشان را از تیرکش ها بیرون آورده اند و به سمت مهاجمین نشانه می روند. بعضی از آنها زخمی شده و از درد به خود می پیچند…

«در زمان قاجار هم از این قلعه استفاده می شده و روی دیوار شکاف های گرد تمهید می دیدن که تیرکش هایی متناسب با لوله ی تفنگ ئه»

تفنگچی مضطرب است و با آستین عرقش را پاک می کند. چند فشنگ بیشتر برایش نمانده.  با این اوضاع هر لحظه امکان سقوط قلعه وجود دارد. به خانواده اش فکر می کند …

میدل باس می ایستد و رشته ی افکارم را پاره می کند. باید پیاده شویم از نزدیک قلعه را ببینیم.

مسجد جامع و قلعه ی خویدک

نخستین چیزی که می بینیم، مسجدی متروک است که با دیوار کوتاهی آن را حصاربندی کرده اند. مسجد جامع خویدک یکی از قدیمی ترین مساجد ایران است که بازسازی هایی هم روی آن انجام شده. اما از آنجا که در آن در این ساعت صبح بسته است، امکان بازدید از مسجد وجود ندارد و ما از پشت دیوار فقط می توانیم طاق هایش را ببینیم. طاق جناغی ورودی مسجد نشان می دهد این بنا در دوره های دیگر مرمت شده است.

فتح یزد در زمان خلفای راشدین انجام گرفته. مردم خویدک در آن زمان مسلمان می شوند و این مسجد و مسجد جامع فهرج در همان زمان بنا شده اند.

امابنای جذابی که روبروی مسجد قرار دارد، همانی است که به قصد دیدنش از ماشین پیاده شده ایم و ما را به سمت خویش می خواند؛ «قلعه ی خویدک»

«سازندگان قلعه خویدک هم مثل سایر بناهای قدیمی مناطق کویر مرکزی ایران، از گل ورز داده شده به همراه ناخالصی های سلولزی مثل کاه برای ساخت قلعه استفاده کردن. در مناطق مرکزی ایران، عموما تابش آفتاب شدیدی وجود داره اما وقتی به سایه بیایید متوجه می شید که دمای سایه نسبتا خنک و مطبوع ئه. به همین علت معماران این مناطق سعی کردن تا با ساختن طاقها و دیوارهای بلند سایه های بیشتری در فضای داخلی بنا ایجاد کنن…»

برای ورود به قلعه باید از یک هشتی عبور کرد. شکاف هایی بالای بعضی طاق ها تعبیه شده که به نظر می رسد برای ریختن سنگ و آب داغ و … بر سر مهاجمین به قلعه است. در مسیر ورود به قلعه گام بر می دارم و پرتاب می شوم به دور دست ها. تصور درگیری تن به تن در این کوچه های باریک و هزار تو برایم رعب آور است. با خود می گویم کاش هیچ مهاجمی وارد قلعه نشده باشد.

این قلعه در واقع ما به ازای روستای خویدک است و باید طوری طراحی شده باشد که در هنگام حمله مهاجمین تمام جمعیت این روستا را در فضای محدود خود جای دهد. در حقیقت اینجا صورت فشرده و کوچک شده خویدک است که اهالی و احشام آنها را در زمان حمله ی راهزنان در خود جای می داده است. در این منطقه عموما هر روستایی اتاق کوچکی در قلعه داشته که در هنگام خطر به همراه خانواده خود  آن نقل مکان می کرده و شاید شیرین ترین زمان برای کودکان که چندان معنی ایلغار و تاراج را نمی دانند همین زمان زندگی در قلعه بوده است. بچه ها زیر نگاه نگران مادرانشان در حال شیطنت های روزمره ی خود در کوچه های پیچ در پیچ می دویده اند.

با اینکه دلم می خواهد از پله ها بالا بروم و مناظر اطراف را تماشا کنم، اما این دیوارها و پله ها و طاق ها چنان در نظرم ارزشمند هستند و چنین بنای کهنی، چنان حسی از احترام و افتخار را در من زنده می کند که دلم نمی خواهد پا بر آنها بگذارم. گویی با این کار گنجینه ای را لگد مال می کنم.

با این وجود همراه جمع از چند پله بالا می رویم و سعی می کنیم با قرار گرفتن بر لبه ی دیوارها و دوری از طاق ها، فشار زیادی را بر بنا تحمیل نکنیم.

«دیوارهای قلعه به این صورت ساخته می شن که در پایین ضخیم هستن و هر چی بالاتر میایم از ضخامتشون کم میشه و همین باعث میشه که قسمت بالای دیوار که نازک تر هست در دوره های مختلف تخریب و از نو بازسازی بشه. به همین خاطر در تعیین سن قلعه ها همیشه قسمت پایینی دیوار تعیین می کنه که سن قلعه چقدره… »

  آب انبار چهار بادگیره حاج حسین خویدکی

فاصله ی قلعه خویدک تا آب انبار بزرگ روستا کوتاه است اما ما برای صرفه جویی در زمان با ماشین مسیر را طی می کنیم. چند دقیقه ی بعد می رسیم به کوچه ی منتهی به آب انبار. چهار بادگیر این آب انبار قاجاری از دور دست خود نمایی می کنند.

« فرهنگ آب در کویر مرکزی خیلی جالب و پر از جزئیات ئه و میشه گفت که یکی از برندهای فرهنگ ایرانی ئه. آب انبار و قنات در همین فرهنگ مناطق مرکزی فلات ایران شکل گرفته و استفاده از اونها گسترش پیدا کرده. در فرهنگ مناطق تحت تاثیر امپراتوری روم هم مدل خاصی از آب انبار وجود داره که علاوه بر روم در قسمتهای شمال آفریقا که زمانی در تصرف رومی ها بوده هم دیده می شه.

ولی این شکل آب انبار از همین محدوده ی کویر مرکزی توسعه پیدا کرده…»

در «آب انبار حاج حسین خویدکی» چهار بادگیر برای تهویه هوا و جلوگیری از گنداب شدن ذخیره ی آب و رشد قارچ ها وجود دارد. سیستم تهویه ی آب انبارها برایم بسیار جذاب است و اینکه چطور مردمانی در سال های دور به این دانش دست یافته اند! قطعا بخشی از آن در اثر تجربه بوده است اما هر تجربه ای نمی تواند منجر به تفکر، اصلاح و بهبود شود مگر آنکه ذهن تحلیل گری باشد که راهکارهای تازه ای ارائه کند. باید به داشتن چنین اجداد متفکری بالید اما من احساس سرافکندگیم بیشتر است وقتی چیزی در دستانم نیست تا مایه ی افتخار نیاکانم باشم…

«مخزن بخشیه که در پشت دیوار متصل به پاشیر آب انبار واقع شده و دیوارهاش با یک ملات عموما با پایه آهکی که با یه ماده ی آلی ترکیب شده تا جلوی نشت آب رو بگیره اندود شده، مثلا ساروج. مردم محلی آب قنات یا آب بارون رو هدایت می کردن تا آب انبارها و در این نمونه هم از آب قنات آب انبار رو پر می کردن… »

دو نفر از همسفران زباله های ریخته شده روی پله های آب انبار را جمع می کنند و از کیسه مملو از زباله شان معلوم است از آخرین نظافت این پله ها مدت مدیدی می گذرد.

روستای فهرج

خویدک را ترک می کنیم به قصد دیدن روستای فهرج (fahraj). مسیر زیاد طولانی نیست و کمتر از چهل دقیقه بعد به محوطه ی مسجد جامع فهرج می رسیم. یک محوطه سنگ فرش شده و در ابتدای خیابان «مهدی اخوان ثالت» قرار دارد.

این خیابان فضای دل انگیز و زیبایی دارد و قدم زدن در آن بخصوص زیر این آفتاب بی رمق زمستانی که می تواند کمی جسم یخ زده آدم را گرم کند بسیار دلچسب است. با دیدن نامگذاری این خیابان کنجکاو می شوم و از آنجا که همه ی کنجکاوی های این روزهای ما به «گوگل» ختم می شود چندین خبر می یابم که نشان می دهد مهدی اخوان ثالث اصالتا از اهالی روستای فهرج بوده است.

سفر زمستانی ما به روستای فهرج مرا به چه سفر های دوری که نمی برد…

« هوا بس ناجوانمردانه سرد است …

 آی …

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی،

در بگشای

نه از رومم،

نه از زنگم،

همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در،

بگشای،

دلتنگم …»

مسجد جامع فهرج مسجدی با یک منار

در نگاه اول چیزی که بیشتر از همه به چشم می آید، سادگی بیش از اندازه ی بنای مسجد است. تصویری که معمولا از بنای مسجد در ذهن ما نقش بسته یک بنای پیچیده پر از تزئیات است که با چراغ ها و آینه کاری و کاشی و … تزئین شده و دارای شبستان و رواق و … است.

«در زمان خلفای راشدین سعی می کردن که مساجد بسیار ساده و بدون پیرایه باشن ولی با شروع امپراطوری های اسلامی مثل خاندان های بنی امیه و عباسی و … تفاخر بناهای امپراطوری ها به مساجد هم راه پیدا کرد و عناصر تزیینی زیادی به بناها اضافه شدن.»

به توضیحات سرپرست گوش می دهیم و منتظریم تا دهیار فهرج بیاید و درب مسجد را برایمان باز کند. یکی از اهالی از کنارمان عبور می کند و وقتی می گوییم منتظر دهیار هستیم می گوید من در را بریتان باز می کنم …

«پلان مساجد قرون اولیه بسیار ساده است و این مسجد با اینکه مسجد جامع بوده و محل جمع شدن عده ی زیادی از اطراف و محل برگزاری نماز جمعه و تصمیم گیری ها و … اما شبستان خیلی کوچکی داره و رواقش هم فقط از دو طاق ساده تشکیل شده. عناصر تزئینی در این نوع چندان وجود نداره و فقط چند طاق و نیم طاق و ستون و نیم ستون وجود داره. سبک معماری، به خصوص این طاق ها نشون می ده این بنا متعلق به دوره ی ساسانیه. این طاق ها، طاق های «آهنگ» هستن هر چند بعضی هاشون در دوره های بعد تا حدودی به صورت طاق جناغی مرمت شدن. اندود داخل هم تماما گچ هست که این هم یکی از ویژگی های معماری ساسانیه.»

سرپرست توجه ما را به شماره ی ثبت سه رقمی بنا جلب می کند و داستان کشف این بنا و ثبت آن را در فهرست آثار ملی در دوره مرحوم پیرنیا و آندره گدار بازگو می کند.

مرحوم پیرنیا در مجله باستان شناسی و هنر سال ۱۳۴۹ می‌نویسد:

سال‌ها قبل در راه بازگشت از بافق، مناره گلین فهرج در میان دشت خشک کویر نظرم را به خود جلب کرد و راه خود را گرداندم و برای بازدید از مسجد به داخل روستا رفتم. در پای مناره گروهی از مردم روستا جمع شده بودند و برای ساختن مسجدی تازه بجای مسجد فهرج (که بنظرشان مسجدی کهنه و فرسوده بود)، از من یاری خواستند و من را به درون مسجد بردند. در نخستین نگاه آثار معماری ساسانی را با خشت‌های بزرگ و نمایی از سیمگل داشت، در چشمم جلوه گر شد. گچبری‌های درهم و شکنجی (چین و شکن) که از زیر اندود کاهگلی خودنمایی می‌کرد، مرا به گمان انداخت که مگر معبد یا کوشکی از دوران ساسانی بوده که بعدها به مسجد تغییر داده شده؛ به خصوص محراب آن که تازه ساز بود. بنابراین شروع به عکاسی کرده و آغاز تحقیقی جدی در این باره را در ذهنم اطمینان بخشید و به مردم آن روستا اهمیت این مسجد را توضیح دادم تا از این کار منصرف شوند.

بقعه ی شهدای فهرج

وارد بقعه می شویم که به نظر ساختمان نوسازی می آید.  در حیاط کوچک اول، یک درخت بسیار زیبا توجه ما را جلب می کند. شاخه های در هم پیچیده ی بدون برگ بر پس زمینه ی آسمان آبی منظره ای دل انگیز خلق کرده است.

بیشتر دیوارهای گچی رنگ سبز ملایمی دارند و دو مرد جاافتاده با لهجه های شیرین محلی از ما استقبال می کنند. مردی که گویا قبلا مقنی بوده است به سوالات همسفران در مورد شیوه ی حفر قنات و دسترسی به آب توضیح می دهد. جذابیت حرف های پیرمرد علاوه بر سادگی و صفای روستایی، در لهجه ی شنیدنیش است هر چند بعضی از واژه ها به نظر من نامفهوم می آیند.

بعد دور مرد دیگر جمع می شویم که قصد دارد در مورد واقعه ای برایمان صحبت کند. سرپرست توضیح می دهد که گوینده دهیار روستای فهرج است و با توجه به علاقه ای که به تاریخ منطقه خود داشته قبلا کتابی در مورد این واقعه نوشته و خودش نیز تایید می کند که برای نوشتن کتاب از منابع مستندی استفاده کرده است.

او در مورد واقعه حرف می زند و ذهن من در دوگانگی عجیبی غوطه می خورد. عادت کرده است در جنگ همیشه یک نفر خوب است و دیگری بد اما راوی از جنگی می گوید که یک طرفش نیاکان ما بوده اند که نمی خواستند سر تسلیم در برابر هجوم بیگانه فرود آورند و طرف دیگر مسلمانانی که سختی راه را بر خود هموار کرده اند و با زن و فرزند به کشوری غریب آمده اند تا رسالتی را که بر دوش خود احساس می کنند به انجام برسانند. وقتی نمی توان از ذهن تحلیلگر نتیجه ای گرفت، باید به دلم رجوع کنم که برای هر دو طرف جنگ غمگین است…

«این واقعه در سنه ی 27 و 30 هجری زمان کشورگشایی اعراب مسلمان اتفاق میفته که در تعقیب یزدگرد بودن که دستگیرش کنن و ببرنش به مرکز خلافت که مدینه بوده، اواخر خلافت خلیفه ی دوم و اوایل حکومت عثمان. یزدگرد از طریق جاسوسهاش متوجه میشه و فرار می کنه به طرف مرو. می گن که اونجا به دست آسیابانی کشته میشه که البته مشکوک هم هست… »

شب است و یزدگرد دریافته است که مرزبان مرو قصد خیانت به او را دارد. هجوم اعراب بادیه نشین با پادشاه مقتدر ایران که آرامش و صلح را به کشور بازگرداند کاری کرد که در جستجوی جان پناهی در به در می گردد. حتما خسته است و شاید ناامید و گرسنه. فراموش کرده است طمع می تواند با انسان چه کند، یا شاید فکر می کند پادشاه همیشه پادشاه است حتی در حال فرار. به آسیابان پناه می برد و چه کسی می داند که آسیابان با دیدن او به چه فکر می کند. شاید به دستهای پینه بسته اش یا فرزند بیمارش یا یک خصومت ونفرت ریشه دار نسبت به تمام ثروتمندان. تاریخ می گوید آسیابان به طمع لباس و جواهراتش او را کشته است اما شاید یزدگرد و آسیابان با هم به جایی دور سفر کرده اند و هر روز به شایعات کشته شدن یزدگرد سوم پادشاه ایران زمین خندیده اند.

«لشکری که برای تعقیب یزدگرد اومده بودن مایوس می شن. فهرج اون زمان موقعیت خوبی داشته و حدود 25 هزار نفر جمعیتش بوده و آب هم از اینجا به یزد می بردن. لشکر اسلام که میان توی این منطقه، همینجا اتراق می کنن و بعد از سه شب استراحت سه تا پیشنهاد می دن به مردم سه تا روستای خویدک و هرفته و فهرج (در آن زمان پهره نام داشته است) که یا مسلمان بشن یا جزیه بدن یا آماده ی جنگ بشن.  »

شبیخون. شاید ناجوانمردانه اما ناگزیر. لشکر اسلام تا صبح مقاومت کرده است. پس از رسیدن خبر شکست، مسلمانان لشکر بزرگی فراهم می آورند و مردم سه روستا را چاره ای نمی ماند جز پذیرش اسلام.

بقعه، یادبودی است از کشته شدگان شبیخون …

کاروانسرای رباط نو

به سمت روستای سریزد (saryazd) در حرکتیم و من غوطه ور در تاریخ. بخشی از تاریخ این سرزمین کهن که «دوره ی فتوح» می نامندش. نمی دانم فاتحان چند قلب را فتح کرده اند، در هر شهر، در هر روستا، در هر خانه، چند قلب؟!

به کاروانسرا می رسیم، محل استراحت و ناهار. یک کرسی با لحاف بزرگ و سنگین قرمز رنگ که تن های خسته را برای لختی آسودن به خود می خواند.

این کاروانسرا که ظاهرا برای اسکان مسافران در مجاورت رباط کهنه بنا شده است در حال حاضر کاربری سفره خانه دارد. روی بعضی از دیوارها گلیم های رنگارنگ به چشم می خورد و فضایش صمیمی و دوست داشتنی است. بنا کاملا آجری است و طاق های جناغی دارد.

اطراف کرسی جمع می شویم برای خوردن چای در استکانهای بلوری همراه «حاج بادام» که شیرینی آشنای منسوب به یزد است و هیج وقت نفهمیدم چرا به این نام صدایش می کنند. حدود 40 دقیقه در این بنای دوران صفویه می مانیم و بعد حرکت می کنیم برای واکاوی بناهای اطراف کاروانسرا.

کاروانسرای رباط کهنه

یک کاروانسرا دیگر مربوط به دوره ی سلجوقی روبروی رباط نو قرار دارد. این کاروانسرا در مسیر راه تاریخی یزد به کرمان ساخته شده است و در حال حاضر این کاروانسرا در حال بازسازی و تبدیل شدن به یک محل اقامتی است.

«اینجا هم پلان معمول بناهای عمومی معماری ایرانی به وضوح دیده می شه. یعنی دو قطر که محوطه رو به چهار قسمت تقسیم می کنه و بهش می گن بناهای چهار ایوانه که در مساجد بزرگ و مدارس علمیه هم این پلان وجود داره.

ظاهرا وسط این کاروانسرا یک صفه وجود داشته که کاروانیان وقتی وارد می شدن وسایلشون رو روی اون میگذاشتن.»

روزگاری این کاروانسرای متروک رونقی داشته است. کاروانها دسته دسته وارد می شدند و صدای همهمه ی کاروانیان در آهنگ زنگوله ی شترها و استرها می پیچیده. این خشتها که هزار سال است خاموش و بی حرکت دنیا را تماشا می کنند، چه قصه ها که از کاروانیان نمی دانند.

اگر زبان باز می کردند چه ها که نمی گفتند…

«حیاط بزرگ این کاروانسرا نشون می ده که اینجا چندین کاروان می تونستن به طور همزمان بیان و معاملاتشون رو انجام بدن. در دوره ی صفوی که رباط نو ساخته شده، محوطه گورستانی نزدیک کاروانسرا که شامل چندین بقعه و احتمالا یک خانقاه بوده تقریبا از بین رفته و آثار نسبتا کمی ازش باقی مونده.»

از فراز بام کاروانسرا می توان محوطه ی اطراف را به خوبی مشاهده کرد. آسمان آبی و تکه ابرهای سفید و کوه هایی در دور دست.

بنای معروف به دروازه ی «فرافر» (farâfar) با ابهت و زیبا در پهنه ای مسطح خود نمایی می کند و ما را به سمت خویش می خواند.

دروازه ی فرافر

انگار ورودی بنایی بوده است چرا که دروازه به نظر باید عریض تر از این باشد. زیباست…

چطور این همه سال طاقت آورده ای در این بی پناهی؟ در این بیش از هزار سال؟ ورودی خانقاهی بوده ای و گمگشتگانی شیدا از سایه ات عبور کرده اند تا در خلوتی دور از تمام رنگ ها، خویشتن خویش را بازیابند؟ یا بخشی از دروازه ای که هر روز شاهد زندگی است با تمام جلوه های رنگارنگش؟

سرپرست برایمان از شیوه ی ساختن ورودی بنا در معماری ایران می گوید و اینکه به نظر می رسد دروازه ی فرافر ورودی یک بنا با سقف گنبدی شکل بوده است.

بنای آرامگاهی سلجوقی

در نزدیکی دروازه ی فرافر یک بنای آجری کوچک نیز وجود دارد که پلاک فلزی نصب شده روی دیوار، آنرا «بنای آرامگاهی سلجوقی» معرفی می کند. بخشهایی از بنا تخریب شده است و حفره هایی روی زمین دیده می شود که شاید آثار حفاری های غیر قانونی باشد.

گورستان

در مسیر بین کاروانسرا و دروازه ی فرافر، به یک گورستان برمی خوریم که بعضی از سنگ قبرهایش قدیمی است و یک محفظه ی شیشه ای نیز در میان آنها خودنمایی می کند.

تابلو کنار محفظه نشان می دهد که سنگ حجاری شده ی موجود در محفظه، متعلق به «شاه ملک غزنوی» است که حاکم خوارزم بوده است و پس از یک شکست در حال فرار، دستگیر و کشته شده. سنگ موجود بیشتر شبیه یک تابوت کوچک است.

گشت ما در محوطه ی اطراف کاروانسرا به پایان می رسد و به سمت کاروانسرای رباط نو باز می گردیم برای صرف ناهار.

قلعه ی سریزد

بعد از ناهار و استراحت به سمت قلعه ی سریزد حرکت می کنیم. مسیر تا قلعه کوتاه است و هنگام پیاده شدن اولین چیزی که جلب توجه می کند، خندق حفر شده در اطراف قلعه است. خندقی که مرا به یاد سلمان فارسی می اندازد.

این قلعه از قلعه ی خویدک بزرگتر است و گیشه بلیط که شامل یک میز و صندلی است و روحش را از پیرمرد خوش اخلاق پشت میز می گیرد به من می گوید شاید بشود به حفظ قلعه امید داشت.

توصیه های سرپرست در مورد همراه داشتن گوشی موبایل برای اینکه اگر کسی راه را گم کرد بتوان او را پیدا و راهنمایی کرد، یعنی که در آستانه ی ورود به یک قلعه پیچ در پیچ هستیم. شاید از همان فضاهایی که در خواب هایم می بینم و هر چقدر در دالان ها و راهروها جلو می روم راهم را پیدا نمی کنم. هیجان یک کشف تازه در دل تاریخ مرا به شوق می آورد.

«این قلعه خیلی شبیه قلعه ی خویدک ساخته شده و یک قسمت شاه نشین هم داره که احتمالا مختص کدخدا یا بزرگ منطقه بوده. این قلعه نسبت به قلعه ی خویدک خیلی خود بسنده تره. توی ارگ سریزد می تونستن چندین ماه پناه بگیرن. پایه ی این قلعه هم ساسانیه ولی در دوره های مختلف بازسازی شده و تا قبل از دوره ی رضاخان که امنیت نسبی برقرار میشه همچنان ازش استفاده می شده»

امنیت… ، امنیت نسبی… . در قلعه قدم می زنم و مابین همهمه ی گروه و صدای موزیک که از بلندگوی قسمت شاه نشین قلعه شنیده می شود به واژه ی «امنیت» فکر می کنم. به اینکه روزگاری محل امن جایی بود که در آن کشته نمی شدی! این روزها دایره ی این واژه بسیار بزرگتر شده هر چند هنوز کاربرد اولیه اش را در بیشتر نقاط جهان حفظ کرده است.

«قلعه برای دفاع چند لایه داره. اگر دشمن از خندق رد بشه دفاع توی لایه ی بعدی انجام میشه. ارگ بم هم به همین صورت، چند لایه دفاعی داره و در هر ورودی هم با ریختن سنگ و آب داغ و هر چیزی که بتونه جلوی مهاجمین رو بگیره از قلعه دفاع می کردن. »

می شود هزار قصه از دل این قلعه بیرون کشید. کاش فرصت بود که از طلوع آفتاب تا نیمه شب را در قلعه سپری کنم و بازی نور و سایه را به تماشا بنشینم. کاش فرصت بود تمام زوایای قلعه را سیر نگاه کنم. در یکی از دالان های تاریکش بنشینم و فکر کنم به تمام انسانهایی که قرن ها در این هزارتو آمده اند و رفته اند…

قلعه ی مهرپادین

زمان کمتری را برای بازدید قلعه ی سریزد اختصاص می دهیم تا بتوانیم قبل از تاریک شدن هوا به قلعه ی مهرپادین (mehrpâdïn) در مهریز برسیم. نام زیبا و دلنشینی دارد. ترتیب بازدیدها به من می گوید باید در شرف دیدن یک قلعه ی جذاب تر و بزرگتر از قلعه های قبلی باشیم. برج و باروی قلعه که نمایان می شود متوجه می شوم حدسم درست بوده است.

«این بنا از زمره غنی ترین بناهاست از نظر معماری با خشت خام؛ که خیلی هم کار سختیه چون خشت خام خیلی از قابلیت های آجر برای چیدمان رو نداره. روی برج های قلعه هم نماسازی با خشت خام وجود داره. پایه ی قلعه مربوط به قرن هشتمه یعنی اواخر دوره ی ایلخانی که در این ناحیه خاندانی به نام آل مظفر حکومت می کردن. »

متاسفانه با وجود هماهنگی های انجام شده، درب ورودی قلعه بسته است و ما نمی توانیم داخل قلعه را ببینیم. نیم دوری در خندق عریض اطراف قلعه می زنیم در حالیکه به توضیحات سرپرست گوش می دهیم.

«این قلعه تا اواخر دوره ی قاجار و اوایل پهلوی فعال بوده…»

چهار برج زیبا و تزیین شده در چهار گوشه ی قلعه خودنمایی می کنند. این قلعه هم مانند قلعه های خویدک و سریزد، محل پناه مردم در زمان حمله بوده است. ظاهرا این قلعه پیچیدگی بیشتری نسبت به دو قلعه ی دیگر دارد همانطور که زیباتر و به نظرم بزرگتر نیز هست.

کم کم خورشید در حال غروب است و زیبایی آسمان مهریز که آغشته به رنگهای زیبا و چشم نوازی است کمی از حسرت بسته بودن درب قلعه می کاهد. دسته ای پرنده از بالای سرمان عبور می کند و این منظره ی دلچسب را زیباتر می کنند.

بادگیرشکیب

می گویند بلندترین بادگیر جهان است. می رسیم به بادگیر مهریز که یک سازه ی نوساز است و با سنگ تزیین شده. یک بادگیر نمادین بسیار بلند.

مینی بوس نزدیکش توقف می کند. بعضی از همسفران به تماشا از پشت شیشه ی ماشین بسنده می کنند و عده ای هم این سازه را به عنوان بادگیر قبول ندارند.

شب مهریز دارد کم کم سرمایش را به ما نشان می دهد و ما را وادار می کند چند دقیقه بیشتر برای دیدن این بادگیر توقف نکنیم.

شب در مهریز

یک 24 ساعت پر از هیجان و حرکت رو به پایان است. توقفی کوتاه و خرید و بعد خانه باغی در مهریز که قرار است شب را آنجا بگذرانیم. خانه ای با شومینه ی هیزمی. ساعتی بعد صدای سوختن چوب بین خنده های همسفران می پرد و تلالو نارنجی رنگ چوب های زغال شده و گرمای دلچسبشان نشاط بخش محفل ماست.

شب های سفر خاطرات خوبی می سازند. شام گروهی، بازی های دست جمعی، هم خوانی ترانه های آشنا و بعد خزیدن در کیسه خواب و مرور تمام آنچه در طول روز به سرعت گذشته است.

سکوت و تاریکی که برقرار می شود به شبهای سرد چند قرن پیش فکر می کنم، به عبور کاروان ها، حمله ی راهزنان، پناه گرفتن مردم روستا در قلعه ها. به خوراک و پوشاک و سرگرمی هایشان، به عشق ها و دردهایشان. چقدر جنس درد های ما با آن ها فرق دارد؟ آیا دردی هست که در طول تاریخ بین تمام انسان ها مشترک باشد؟

«من درد مشترکم

مرا فریاد کن…»

جمعه

ساعت 9 صبح آماده ی حرکت می شویم. یک صبحانه ی خوب دست جمعی و فرصت کافی برای بستن کوله بار سفر و خبر نداریم سرمای شب گذشته آنقدر زیاد بوده که گازوئیل میدل باس یخ زده است. سرپرست تلاش می کند وسیله ی دیگری برای ادامه ی برنامه فراهم کند.

لایه نازک و سپید برف را روی سرشاخه ها و بعضی قسمتهای حیاط می بینم.

دانه های برف، ریز و سبک در باد می چرخند و روی صورتم می نشینند. حدود ساعت 10 یک مینی بوس سر کوچه ایستاده است و ما را به سمت باغ پهلوانپور (pahlevânpur) می برد.

باغ پهلوانپور

حالا سوز سرمای مهریز را خوب حس می کنم. باد انگار تازیانه می زند بر صورت و دستهایمان. عمارت زیبایی در وسط باغ بنا شده و انگار همه چیز در این بنا قرینه است.

«بعضی چیزا در دنیا معروف شدن، مثل سبک معماری و مجسمه سازی رومی. در محوطه سازی هم مدل طراحی باغ ایرانی معروف شده. در این طراحی یک محور آب وجود داره که سرچشمه ش می تونه قنات یا هر آب روان دیگه ای مانند چشمه یا نهر باشه. این محور باغ رو به دو قسمت تقسیم کرده، به دو قسمت کاملا قرینه که گاهی قرینه سازی در کاشت درخت ها هم رعایت می شده »

در نقاط مختلف ایران باغهایی به این سبک ساخته شده اند که در دنیا به عنوان یه شیوه طراحی محوطه ایرانی معروف شده است. نمی دانم چطور این اتفاق افتاده است. برای خودم خیال می بافم از جلسات برگزار شده قبل از طراحی باغ پهلوانپور در اواخر دوران قاجار. مردهای اخمو با کلاه و لباس های بلند و گلدوزی شده شبیه مانتوهایی که تازه مد شده اند؛ جلو باز و با مغزی دوزی. بوی کهنگی و اسفند و چپق با بوی چای تازه دم مخلوط شده. هوا سرد است و جلسه دور کرسی برگزار می شود. همه ی کله ها چرخیده اند سمت دیوار ته اتاق. یک جوان زردانبوی گردن دراز طرح هایش را که با ویدئو پرژکتور روی دیوار انداخته با صدای لرزان توضیح می دهد. گوشی یکی از مردهای اخمو زنگ می خورد…

«این عمارت وسط باغ در این محوطه باز و قرینه سازی شده، بیشتر شبیه به یه عنصر تزئینی است و برای اقامت طولاتی مدت طراحی نشده. برای این ساخته شده که بتونن تزئینش کنن و بیننده ی باغ بتونه بره بالای عمارت و از بالا باغ رو ببینه. تزئینات زیر گنبد این عمارت به شیوه ی کاربندی اجرا شده که یک شیوه ی کاملا ایرانیه.»

به جز این بنای تزئینی، برج دیده بانی و بناهای دیگری نیز در اطراف باغ وجود دارد. از سرما و باد به کافه ی ته باغ پناه می بریم و چای داغ کمی این جسم های یخ زده را گرم می کند.

سرو

می گویند دوهزار و صد و چهل و هفت سال است که زنده است. کاش زبان داشتی بلند بالای سرسبز! چقدر خاطره و قصه در دل چوبیت پنهان کرده ای!

«این منطقه یک روستا بوده که با گسترش مهریز به مرور زمان، جزء محدوده ی مهریز قرار گرفته و اسمش منگاباد (mongâbâd) ئه که قناتی هم به همین اسم در این محله از شهر مهریز وجود داره. روستا یک قلعه هم به همین نام داره شبیه بقیه ی قلعه های منطقه.»

چقدر بچه ها دورش دویده اند، و مردها زیر سایه اش با هم حرف زده اند. چقدر باد و باران و سرما بر تنش شلاق زده و چقدر خورشید داغ بعد از ظهر سربرگهای نازکش را سوزانده…

«سرو ها از گونه های سوزنی برگ هستند و چون در مناطق مرکزی خیلی آهسته رشد می کنن برای همین ماندگاری زیادی دارن. چون افزایش قطر بدنه کمه و این باعث میشه همزمان ریشه هاشون گسترش زیادی پیدا کنه. سرو درخت همیشه سبزه و از گونه های بومی ایران هم هست»

باد درخت کهنسال را به ساز خویش می رقصاند و ما دور می شویم. شاید هزار سال دیگر هم عمر کردی، شاید…

خداحافظ…

بر می گردیم به خانه باغ محل اقامت و در راه برگشت توقف کوتاهی داریم برای خرید. ناهار که تمام شود به سمت ایستگاه راه آهن یزد حرکت می کنیم تا به تهران برگردیم.

ساعت حرکت قطار 15:35 دقیقه است. قطار پردیس که صندلی های راحتی دارد و به اصطلاح اتوبوسی است. همسفران در میان مسافران عادی قطار انقدر متفاوت به چشم می آیند که شاید بخشی از مسیر طولانی با تماشای صحبت ها، بازی ها و رفت و آمدهای بی پایان ما برایشان کوتاه می شود. بخصوص وقتی یکی از همسفران پیشنهاد می کند اگر کسی می تواند زبانشن را به نوک آرنجش برساند!!

جلسه ی پایان سفر خیلی کوتاه است و سرپرست از ما می خواهد که فقط انتقادها و پیشنهادهایمان را عنوان کنیم. ما هم تشکرهایمان را نگه می داریم گوشه قلبمان تا هنگام پیاده شدن تقدیم کنیم.

برای من تحمل ساعت های طولانی در قطار طاقت فرساست. بخصوص که پایان سفر یعنی برگشتن به دوندگی های روزمره و شلوغی و آلودگی تهران. اما بالاخره حدود 8 ساعت با خوردن خوراکیهای جورواجور و حرف زدن از هر دری می گذرد و وقت خداحافظی پایان سفر فرا می رسد.

هر سفر برایم تجربه ای است منحصر به فرد و تکرار نشدنی. حرکت و نو بودن که در ذات سفر است مرا مشتاق می کند تا در پایان هر سفر به آغاز سفری دیگر بیندیشم. هر لحظه از سفر، تلخ باشد یا شیرین، سهل باشد یا دشوار، چیزی را در من تغییر می دهد. تغییری که در سکون اتفاق نخواهد افتاد. تغییری که زاییده ی حرکت است و من عاشقانه پذیرایش هستم. همواره …

نام محل حداقل زمان مورد نیاز برای بازدید
مسجد جامع و قلعه ی خویدک 31.801824

54.508252

روستای خویدک 30 دقیقه
آب انبار حاج حسین خویدکی

 

31.799625

54.509021

روستای خویدک 20 دقیقه
مسجد جامع فهرج

 

31.764307

54.581608

روستای فهرج 40 دقیقه
بقعه ی شهدای فهرج 31.777698

54.572471

روستای فهرج 40 دقیقه
کاروانسرای رباط نو 31.605688

54.531460

سریزد 20 دقیقه
کاروانسرای رباط کهنه 31.606794

54.532029

سریزد 20 دقیقه
دروازه ی فرافر 31.608273

54.529489

سریزد 15 دقیقه
بنای آرامگاهی سلجوقی گورستان سریزد

 

31.608953

54.528857

سریزد 15 دقیقه
گورستان 31.608546

54.529942

سریزد 10 دقیقه
قلعه ی سریزد 31.601434

54.527606

سریزد 45 دقیقه
قلعه ی مهرپادین 31.583660

54.457872

مهریز 30 دقیقه
باغ پهلوانپور 31.560091

54.440324

مهریز 30 دقیقه
سرو منگآباد 31.578204

54.464402

مهریز 20 دقیقه

با سپاس از علی رفیع به خاطر راهنمایی های ارزشمند و بازبینی و اصلاح گزارش

زهرا راد – کانون گردشگران جوان ایران

 

۳ دیدگاه

  1. عالی نوشتی . دمت گرم

  2. بسیار مفید و عالی

  3. واقعاً دست مریزاد خانم زهرا،
    این سبک نگارش رو خیلی دوست دارم و برام تازگی داره…
    پلی به تاریخ و تونل زمان ،
    با این گزارش خواننده پرتاب میشه به چندین سال قبل و برای لحظاتی از مظاهر و تجملات زندگی قرن بیست و یک دل می کنه

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !