خانه / گزارش سفر / گزارش سفر به استان کهگیلویه و بویراحمد
گزارش سفر به استان کهگیلویه و بویراحمد

گزارش سفر به استان کهگیلویه و بویراحمد

گزارش سفر به استان کیگیلویه و بویراحمد

زمان : 4 تا 8 اردیبهشت 96

هزینه : 310 هزار تومان

تعداد : 17

وسیله نقلیه : اتوبوس بین شهری و مینی بوس دربستی

دستاورد سفر : بازدید منطقه های کمتر دیده و شنیده شده مثل روستای نیمدور، دشت لاله های واژگون ساوِرز

نقاط مورد بازدید :

روز اول : گردنه شلال دان، باشت ( دوگور دو پا ) ، تنگه شاه بهرام، روستای نیمدور

روز دوم : روستای مارین، دریاچه سد کوثر

روز سوم : چشمه بلقیس چُرام ، دشت لاله های واژگون ساورز

مقدمه

استان کهگیلویه و بویراحمد در جنوب غربی ایران ، شامل هفت بخش یاسوج، چُرام، باشت، گچساران، دهدشت، سی سخت و لیکک به مرکزیت یاسوج و در میان چین خوردگی های زاگرس واقع شده است. حدود 640.000 نفر جمعیت دارد و زبان اصلی آنها لری و اغلب آنها از طایفه بویر احمدی می باشند این استان از شمال به چهار محال و بختیاری، از شرق به اصفهان و فارس، از جنوب به بوشهر و از غرب به خوزستان محدود می شود. این استان در میان 5 گونه اقلیمی و آب و هوایی محصور شده که به سبب آن شاهد کوه، جنگل، دشت، چشمه هستیم. اختلاف ارتفاع شدید کوه ها موجب تنوع در آب و هوا و گوناگونی محیط زیست شده و آن را به استانی چهار فصل تبدیل کرده است. «بویراحمد» بخش سردسیری و «کهگیلویه» بخش گرمسیری این استان می باشند. بیش از سه چهارم این استان را طبیعت سر سبز فرا گرفته است و به دلیل میزان مناسب بارندگی در طول سال، رودهای پرآب و آبشارهای زیبایی در سراسر استان دیده می شود.. علاوه بر زیبایی های طبیعی، آثار تاریخی نیز در گوشه و کنار استان کهگیلویه و بویر احمد یافت شده است که از قدمت این استان خبر می دهند.. همچنین به دلیل شرایط آب و هوایی و جغرافیای مناسب، این استان محل زندگی ایلات و عشایری است که از سال های دور در این ناحیه روزگار می گذرانند.

وجه تسمیه :

جغرافیدان یونانی، استرابون، معتقد است که در سال های دور کهگیلویه بخشی از خاک هخامنشیان بوده است. مورخ مشهور قرن چهارم، ابراهیم بن محمد استخری در مورد این سرزمین نوشته است که «یکی از پادشاهان رموم، مهرگان پسر روزبه پادشاه رمیگان بوده است. رمی که به رم گیلویه مشهور شده و گیلویه که از مردم خمایگان (همایجان)، از ولایت اصطخر بوده نزد او آمد و به خدمتگزاری پرداخت. چون پادشاه بمرد، گیلویه، آنجا را تصرف کرد و این سرزمین را به نام او خواندند». در دوره مغول و تیموری، با قدرت گیری ایلات کهگیلویه، نام این منطقه، در بیشتر نوشته ها، کوه گیلویه بوده است. پس از حکومت اتابکان و از دوره صفویه، نام سرزمین های وسیعی از اصفهان تا خلیج فارس را «کهگیلویه» می نامیدند.

شرح سفر:

شوق رفتن و حرکت دارم به مقصدی نامعلوم، زودتر از همه ثبت نام می کنم تا این اشتیاق در مسیر درست هدایت شود. سرپرست اعلام می کند اقلام شخصی اعم از چادر، کیسه خواب، وسایل پخت و پز حتماً همراه داشته باشیم و این یعنی در این سفر قرار نیست لحظه ای از طبیعت جدا بشویم و قصد داریم حداکثر استفاده از زمان را ببریم. ساعتِ قرار 6 بعد از ظهر دوشنبه از گیت شماره 9 ترمینال جنوب می باشد زیرا آخرین حرکت اتوبوس ها به یاسوج همین ساعت است.( قیمت بلیط تهران-یاسوج 65 هزار تومان) از شب قبل، کوله ام را به شکل ام پی تری و زیپ شده ای می بندم و یکراست از محل کار با سریع ترین و البته شلوغ ترین وسیله حمل و نقل این روزها یعنی مترو به ترمینال جنوب می روم. با دیدن سرپرست دلم آرام می شود که سفری هست و مقصودی که باید رفت.

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست            رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

جمع همسفران به 15 می رسد و همگی سوار یکدستگاه اتوبوس VIP رویال می شویم. دو همسفر هم به علت مشغله کاری با وسیله شخصی به ما در یاسوج خواهند پیوست. در اتوبوس اطلاعات اندکی که در مورد استان کیگیلویه و بویراحمد جمع آوری کردم می خوانم ولی غافل از اینکه قرار است به سفر ماجراجویانه با کشفیات تازه بروم. از همین چند برگه که از ویکی پدیا گرفته شده می توان فقر اطلاعات گردشگری این منطقه در اینترنت را متوجه شد…

در اتوبان تهران قم و حوالی دریاچه حوض سلطان طوفان شن همراه با بارندگی رخ می دهد که بعداً متوجه می شویم طوفان به تهران هم رسیده، حدود ساعت 8 به قم می رسیم و از آنجا به سمت جاده سلفگچان که نسبت به آزادراه امیرکبیر ( قم، کاشان، اصفهان) نزدیک تر ولی به علت وجود کامیون ها و تریلی خطرناک تر است، گردش می کنیم. در ادامه از شهرهای دلیجان، اصفهان، شهرضا و سمیرم نیز گذر می کنیم تا اینکه ساعت 6 صبح به ترمینال یاسوج می رسیم و پس از استراحتی کوتاه یکدستگاه مینی بوس هیوندای سفید دربستی با ظرفیت 18 صندلی به استقبالمان آمد تا دنیا را در این سه روز را از دریچه های آن بنگریم. هوا و طبیعت یاسوج غیر قابل توصیف است، مناظر یکدست سبز و درخت های سوزنی برگ بسیار در پناه کوه های جوان زاگرس جلوه ویژه ای به محیط بخشیده و چشم ها را به سوی خود خیره می کند. شهر وسعت زیادی ندارد و به نظر می رسد که یک بلوار اصلی است که همه ی مسیر ها به آن منتهی می شود. مقصد ما شهر باشت می باشد و می بایست فاصله 114 کیلومتری یاسوج به باشت را طی می کردیم، پس مسیر خود را به سمت جنوب غرب و بسمت دشت روم و بعد از آن بابامیدان ادامه می دهیم، ( فاصله یاسوج تا بابامیدان 75 کیلومتری ) و از بابامیدان به سمت راست که جاده گچساران باشد و از طریق جاده کوپن-بابامیدان حرکت می کنیم.

https://goo.gl/maps/q1tq34VaghT2

مسیر یاسوج به باشت

قصد داشتیم برای صبحانه جایی پیدا کنیم ولی بعد از پرس و جو متوجه می شویم که اکثر کافه ها و رستوران ها برای صبحانه کباب سرو می کنند ! تا سرانجام در ساعت 8:30 صبح به گردنه زیبای شلال دان (بین الله اکبر و امام زاده جعفر) می رسیم. در رستوران باغ بهشت که چند آلاچیق حصیری و پشتی دارد توقف می کنیم، املت با قیمت 3 هزار تومان سفارش می دهیم.

گردنه شلال دان

محل صرف صبحانه

صاحب کافه از این تعداد مشتری در این وقت سال خوشحال است و به سرعت املت ها را آماده کرده و همراه با پیاز سرو می کند. استراحت کوچکی می کنیم تا همراهان دیگری که دیشب با وسیله شخصی از تهران آمدند هم به جمع ما بپیوندند. من هم از فرصت استفاده می کنم گپی کوچک با صاحب کافه می زنم :

” این منطقه از بهمن ماه تا 20 فروردین دیدنی است، سرسبز و هوای مطلوب”

( اشاره به بنرهایی می کند که در سرتاسر کافه نصب کرده و نقاط گردشگری استان را معرفی می کند)

بنرهای نصب شده در کافه

  • از کجا می آیید ؟ به کجا می روید؟ بی بی حکیمه ( که خواهر امام رضا هستن) را حتماً ببینید، راستی چه خبر از انتخابات ؟ مردم تهران امسال رأی می دهند ؟

بعد از پیوستن دوستان، ساعت 10:30 بعد از گذر از رودخانه تنگ شیو به سمت باشت حرکت می کنیم و هفت کیلومتر مانده به باشت به سمت ده‌کَند و شوش منحرف می شویم تا بنای دوگوردوپا را ببینیم. برای این منظور به فرعی از سمت چپ رفته و در پایین دشت توقف می کنیم تا به فراز تپه برسیم که از دو طریق ممکن است.

1 ) از مسیر مالرو و پاکوب که مستقیم است.

2 ) گذر از پایین تپه و از میان درختان که پاداش مسیر دوم لیموترش های بسیار تازه و آبدار که بر زمین افتاده، می بود. چشیدن طعم خاص لیمو تازه پای درخت بینظیر است، مقداری هم ذخیره می کنیم و بی درنگ به بالای تپه می رسیم.

دوگوردوپا

روایت محلی : در قدیم امامزاده ای در این حوالی وجود داشته که دو نفر همیشه شیر بز امامزاده را می دزدیدند و در اثر نفرین، آنها تبدیل به سنگ شده اند و این دوسنگی را که می بینید همان دونفر هستند.

روایت تاریخی :

الف ) این دوستون که دارای ارتفاع 190 سانتی متر و به فاصله 50 سانت از هم قرار دارند از جنس سنگ آهگ و کاملاً تراشیده اند به احتمال زیاد بقایای آتشکده ای از دوران قبل از اسلام است.

ب ) این دو سنگ ، میل استودان هستند و در گذشته آتشدان بودند که راهنما و علامتی برای کاروانان و مسافران بوده است.

قضاوت با خواننده…

بنای دوگور دوپا

در راه برگشت زیبایی تپه و دشت از نمایی دیگر جلوه می کند…سرسبز با انبوهی از گل های ختمی و شقایق

نماهایی از دشت ده کند، مسیر بازدید دوگور دوپا

به باشت بر می گردیم و مقداری خرید می کنیم و از طریق جاده باشت، چرام و به سمت شمال غرب ادامه مسیر می دهیم.

برای صرف ناهار به سمت روستای شاه بهرام، تنگه شاه بهرام می رویم و در حاشیه رودخونه شاه بهرام توقف می کنیم. این منطقه در انتهای حوضه چُرام و ابتدای حوضه باشت می باشد. هوا نیز علیرغم اینکه وارد بخش گرمسیر کهگیلویه شده ایم نیمه ابری، بسیار مطبوع و لطیف می باشد.

محل صرف ناهار، تنگه شاه بهرام

ناهار را صرف می کنیم و ساعت 3 به منظور یافتن روستای نیمدور حرکت می کنیم و به سمت بخش باشت بر می گردیم تا در نهایت تابلوی روستای نیمدور را می بینیم.

https://goo.gl/maps/a4K1zMsqrQ12

مسیر باشت به تنگ نیمدور

سرپرست اعلام می کند که پیاده روی در پیش است و ما هم به ماجراجویی ادامه می دهیم. در ابتدای مسیر با تنگه ای عظیم و سنگی که رودخانه شاه بهرام با دبی آب مناسب در بستر آن جاری است مواجه می شویم و باید در جاده خاکی ارتفاع را کم می کنیم.

ورودی تنگ نیمدور و مسیر انحراف از جاده

سکوت و آرامش محض برقرار است بدون هیچ نشانه ای از سکونتی، بعد از نیم ساعت با مردی که خانه اش در همان حوالی است برخورد می کنیم که ادامه مسیر را نشان داد و ما را راهنمایی کرد. چیزی که معلوم است اینکه پروژه پل زدن به سمت دیگر تنگه و عبور از عرض رودخانه تعریف شده و حتی پایه های پل را هم نصب کرده اند ولی نیمه کاره به حال خود رها شده. ما هم مثل همه ی ساکنین روستا مجبوریم عرض رودخانه را طی کنیم. یک نفر به عنوان پیش قراول اینکار را انجام می دهد و اعلام می کند که آب نه چنان سرد است و نه عمق چندانی دارد، پس کفش ها و جوراب ها رو کنده و پاچه ها را بالا می زنیم و همگی عرض رودخانه را طی می کنیم.

رودخانه شاه بهرام جاری در تنگ نیمدور

هر چه پیش می رویم تنگه هیجان انگیز تر می شود گویی در میان کوه ها محصور شده ایم، بعدِ حدود یکساعت باید ارتفاع را زیاد کنیم و از کنار درختان بی شمار انار، تاکستان ها و چشمه سار های بسیار گذر کنیم.

تنگ نیمدور

پس از حدود یکساعت و ربع پیاده روی و در ساعت 5:15 سرانجام روستای نیمدور هویدا می شود. چقدر عجیب است این روستا، ماسوله ای کوچک با قدمت 500 سال در جنوب با خانه های ساخته شده از ستون و سقف و درهای چوبی و دیوارهای سنگی که با درخت مو ( انگور پوشیده شده اند)

روستای نیمدور

یک امام زاده کوچک و به تبع آن یک قبرستان هم در پایین روستا خودنمایی می کنند.

امامزاده و قبرستان روستا

در ابتدا شک می کنیم که روستا خالی از سکنه است ولی با دیدن دودی که از یکی از خانه ها خارج می شد و حیوانات اهلی ( سگ، مرغ، خروس، گوسفند، بز) متوجه می شویم که قطعا در روستا ساکن وجود دارد. بی درنگ دل را به روستا می زنیم ناگهان سه بانو با لباس و گویش محلی به استقبالمان می آیند و ما را به داخل خانه کوچک ولی پر مهر و محبتشان دعوت می کنند.

برای همه آب خنک و گوارا می آورند. پیرزنی که بزرگ خانه است و بسیار شیرین با دیدن ما هیجان زده می شود و شروع به صحبت می کند که ما اصلاً متوجه نمی شویم لذا بانوی دوم ( گویا دخترش است) ترجمه می کند که باز هم متوجه نمی شویم و این گره بالاخره به دست بانوی سوم که مهمان شان است گشوده می شود و پل ارتباط کلامی می شود.

بانوی سوم و مترجم

دنیای عجیبی دارند همگی دوست داشتنی و زلال هستند. زندگی آنها قطعاً در همین چهارچوب و همین فضا با حداقل امکانات خلاصه گشته و چنین برداشت می شود که ارتباطی با دنیای بیرون ندارند. ( همگی درون ذهنمان داریم این شرایط را با شرایط زندگی شهری خود مقایسه می کنیم و بی نهایت پرسش به ذهنمان خطور می کند که مردم این دیار چگونه امرار معاش می کنند)

راهروی ورودی داخل منزل

چند دقیقه ای مهمان شان هستیم، برایمان چای می آورند. پیرزن که چشم هایش آب مروارید آورده اند با چشم پزشک گروه شروع به گپ می کند گوئی از چهره اش خوانده که پزشک است.

او همچنین چیزهایی زمزمه می کند که متوجه می شویم احتمالاً تقاضای کمک مالی دارد، ما هم برای رونق بخشیدن به معیشت پایدار می پرسیم آیا صنایع دستی یا محصولات غذایی برای عرضه دارند یا نه که فقط اشاره به گونی های ذغال می کنند، یک گونی متوسط می خریم، مقداری قرص و دارو هم که همراهمان بود با شرح طریقه و زمان استفاده بهشان دادیم و عکس دسته جمعی می گیریم. در همین هنگام مردی وارد خانه می شود و بی توجه به ما به اتاق دیگری می رود…

دل کندن خیلی سخت است کاش می شد روزها و هفته ها اینجا ماند و تمام سوراخ و سمبه های روستا (مثل اشکفت، آسیاب قدیمی) را کشف کرد و سوار آب روان و صاف و نگاه مهربان اهالی آن شد. کاش آفتاب امروز هیچ وقت غروب نکند…

غروب نیمدور

در تحقیقات بیشترم متوجه می شوم که این روستا در قدیم محل نزاع و کشمکش بین دو طایفه باوی باشت و بویراحمدی گچساران بر سر مالکیت آن بوده و این امر منجر به متروک شدن آن شده و بیشتر ساکنین آن به گچساران مهاجرت کردند و در حال حاضر روستا، 15 خانوار و 52 ساکن دارد.

بدرقه مان می کنند و می گویند اهالی برای رفت و آمد از جاده ی بالایی ( نه از تنگه ) استفاده می کنند که راحت تر است و برای مسیر برگشت از تنگه بعد از سپری کردن یک خانه، نردبانی برای گذر از عرض رودخانه وجود دارد که می توانید استفاده کنید. حدود ساعت 6:15 از روستا حرکت می کنیم و مسیر برگشت را یکساعته طی می کنیم.

مسیر برگشت طی کردن عرض رودخانه با استفاده از نردبان

با تاریک شدن هوا تصمیم بر این می گیریم که در حاشیه رودخانه شاه بهرام و با ارتفاع حدود 20 متر پایین تر از جاده اصلی، بالاتر از بستر رودخانه محل کمپ را تعیین می کنیم. مینی بوس هم به کمپ نزدیک می شود و همگی چادرها و کوله های خود را برمی داریم و با همکاری گروهی چادرها برپا و آتشی افروخته می شود. تعدادی از همسفران هم به اتفاق آقای راننده آب آشامیدنی مورد نیاز را تهیه می کنند. هوا کاملاً تاریک شده، توجه همه به کرم شب تاب جلب می شود که مانند مورچه بالدار است و در قسمت انتهایی بال خود روشنایی عجیبی دارد تا جاییکه وقتی روی دستم راه می رود احساس می کنم زیر پوستم اشعه ای در حال ایکس ری کردن بدنم است، همچنین عنکبوت و عقرب هم در حوالی کمپ رویت شد…

ویدئوی کرم شب تاب

ساعت 11 شب است و خاموشی اعلام می شود، زیر آسمان پر ستاره خوابی خوش در انتظارمان است.

روز دوم سه شنبه 6 اردیبهشت

ساعت 7:30 بیدار باش است و یکی یکی از چادرهای رنگی بیرون می آییم.

کمپ در حاشیه رودخانه شاه بهرام

دو گله بز با صدای زنگوله هایشان از کنارمان عبور می کنند. از فرصت استفاده می کنم و به سمت رودخانه سرازیر می شوم، سر و صورت می شورم و انگاری جانی دوباره می گیرم…صبحانه می خوریم و بلافاصله آب تنی می کنیم. در مسیر رودخانه صخره ای بزرگ پیدا می کنیم و از روی آن شیرجه می زنیم، تکرار و تکرار…

ساعت 11:30 است و پس از جمع آوری وسایل و پاکسازی کامل کمپ به سمت مینی بوس حرکت می کنیم تا به سوپر مارکت چشمه سیاه در فَشیان برسیم و  به یکباره همگی به سمت مغازه 4*3 متری اش هجوم می بریم برای رفع تشنگی، آب، دلستر، بستنی می خریم، بعید می دانم تا حالا مغازه اش یه همچین جمعیتی به خود دیده…

هدف بازدید امروز منطقه گردشگری مارین از توابع شهرستان گچساران در شرق منطقه حفاظت شده کوهِ دیل است که می بایست ابتدا از طریق جاده باشت -چرام به سمت شمال غرب و سپس از طریق جاده چرام -گچساران به سمت جنوب شرق و در ادامه جاده که از بالای دریاچه سد کوثر به سمت جنوب می آید و در امتداد شرق پس از گذر از آرو و نرسیده به دیل به سمت جاده روستای مارین برویم.

نحوه رسیدن به مارین از تنگ نیمدور

ساعت 2 به روستای مارین می رسیم. سرپرست یادآوری می کند که برای احترام به جامعه محلی با پوشش ظاهری مناسب وارد روستا شویم و هرکس ناهار خود را همراه داشته باشد. با مینی بوس تا ابتدای روستا می رویم و پیاده می شویم. ورودی روستا، خانه ها را با قفل و کلون روی درشان می بینیم که یعنی احتمالا بیشتر ساکنین کوچ کرده اند و تعداد کمی در اینجا زندگی می کنند.

اگر مسیر ورودی را مسقیم بروید مسیر جاده سنگ فرش شده ای شما را به سمت طبیعت روستا هدایت می کند و چنانچه به سمت چپ و از خیابان 9 دی بروید به بخش خانه های روستا می رسید.

طبیعت بکر و سرسبز مارین

در ابتدای مسیر درختان مملو از میوه اعم از زردآلو، گلابی جنگلی، لیمو، نارنج، انار، نخل را می بینیم. وجود جوی آب با شدت مناسب که آب چشمه را به شیوه مهندسی شده ای دور تا دور روستا می برد تا برای سیراب کردن درختان از کانال آب انشعاب بگیرند و آن را با شیب مناسبی به سمت باغ هاشان هدایت کرده اند، جالب توجه بود. گویی مردمان روستا قدر آب روانی که از زمین می جوشد و به دل روستا و در نهایت به سد دریاچه کوثر می ریزد را می دانند و آن را دستمایه زندگی خود قرار داده اند.

جوی آب مهندسی شده برای هدایت آب چشمه

پس از طی حدود 30 دقیقه و منحرف شدن از مسیر چشمه در دل طبیعت توقف می کنیم و با مواد اولیه و کپسول و سر شعله ها غذا آماده می کنیم که واقعاً صفا دارد.

در مسیر برگشت کارگرانی را دیدیم که مشغول کار بودند، از سرکارگر می پرسم چه کار می کنند؟ می گوید برای هدایت آب باران و ریزش های آسمانی پلی می زنیم تا برای عبور نیز مسیر هموار شود.

کارگران مشغول ساخت پل

به اول روستا برمی گردیم، چند خانم بساط کرده اند و ناردونه و رب انار به قیمت گزافی به فروش می رسانند. هفت درخت چنار تنومند با قدمت بیش از 500 سال و مسجد جامع مارین نیز در ابتدای مسیر وجود دارد.

درخت چنار کهنسال

به سمت خانه های مسکونی که با سنگ و  خشت و گل و تیرهای چوبی ساخته شده اند حرکت می کنم تا شناختم بیشتر شود. مردی از خانه اش بیرون می آید و با روی خوش تعارف می کند.

” اینجا بهشت گمشده و ماسوله جنوب است و مردمان به شدت مذهبی و شریفی دارد که خیلی ورود گردشگران را بر نمی تایند.”

– امکانات چی دارین ؟

– همه چی ( آب، برق، تلفن، گاز) ، دیگر در عصر اینترنت کسی از جامعه اش عقب نمی ماند.

روستای مارین در میانِ کوه دیل

ساعت 6 ، قرار گروه در ورودی اصلی برای برگشت است و ناچاراً مارین و اهالی گرم و صمیمی اش را ترک می کنیم.

از طریق جاده چرام گچساران به سمت شمال شرقی دریاچه سد کوثر می رویم تا شب را در کنار دریاچه بمانیم. این سد که یک سد مخزنی چند منظوره است به منظور تأمین آب شرب و صنعتی شهرها و بنادر حاشیه خلیج فارس و بر روی رودخانه حیدر آباد زده شده است.

دریاچه سد کوثر از نمای دور

بعد از پیدا کردن مسیر منتهی به دریاچه با مزرعه داری برخورد می کنیم.

” اینجا برای شب مانی امنیت دارد فقط حشرات و جانوارن ممکن است زیاد باشند، ولی خیالتان راحت اگر ماندید من هم میام بهتون سر می زنم”

” امسال خشک سالی داشتیم و محصول کم است “

( مزرعه اش پرِ مترسک است)

https://goo.gl/maps/ukBjLETC4Y22

محل مناسب برای کمپ، در کنار دریاچه

نزدیک روستای نازمکان هستیم، تا قبل از تاریک شدن هوا کمپ می زنیم و آتش روشن می کنیم و شام و بازی های کوتاه و خاموشی…

روز سوم پنجشنبه 7 اردیبهشت

ساعت 7:30 بیدار می شوم از چادر بیرون می زنم و عکس پانوراما می گیرم. امروز نوبت گله گاو است که از کنارمان عبور کند، در همین حین به یک جمجمه گاو که روی زمین است بر می خورم، ماه اردیبهشت هم که نشان گاو است، این همه نشانه در روز تولدم چه می خواهند بگویند؟! شاید خرافاتی شده ام…

محل مناسب کمپ کنار دریاچه سد کوثر

جمجمه گاو

آخرین وعده صبحانه را می خوریم و بر خلاف دیروز آب تنی نمی کنیم چون مسیر دسترسی به دریاچه سخت و سنگی می باشد و تخمینی از عمق دقیق آن نداریم در نتیجه ساعت 10 به سمت چرام حرکت می کنیم ( فاصله دریاچه کوثر تا چرام 40 کیلومتر)

در فاصله کمی ( 4 کیلومتر) تا چُرام و به پیشنهاد آقای مرتضوی از چشمه بلقیس بازدید می کنیم. ورودی باغ با گل های محمدی و عطرش که در فضا آکنده شده جلوه گری می کند. گردشگران و بومیانِ زیادی به این تفرجگاه آمده اند تا از وجود سایه های درختان و خنکی اش لذت ببرند.

ورودی باغ چشمه بلقیس، گل محمدی

در باغ درختان میوه دار مانند سیب، گلابی، خرمالو، پرتقال و زینتی، نخل و چشمه های بسیار که همگی در یک حوضچه میانی به هم می رسند و آب آنها بین سرتاسر باغ تقسیم می شود، وجود دارند.

حوضچه مرکزی

این باغ در زمان قاجار متعلق به خان بوده و در سال 1393 بازسازی شده است.

در ادامه به سمت سرفاریاب ( فاصله از چرام 36 کیلومتر) می رویم و به مقصد دشت لاله های واژگون ساورز حرکت می کنیم.

تابلو راهنما

https://goo.gl/maps/VXbzUoxvuf42

مسیر چرام به سرفاریاب

با ارتفاع گرفتن هوا خنک و مطبوع می شود. جاده سرفاریاب به سمت سادات را طی می کنیم و تابلوی روستای طسوج را سمت راست می بینیم و از جاده اصلی منحرف می شویم. ابتدای مسیر جاده آسفالته است و در ادامه آسفالت سرد همراه با سراشیبی های تند که بعد از چند کیلومتر کاملاً خاکی می شود. دشتی در میان کوه ها با مناظر بدیع و زیبا با چاشنی ریزگردهای خوزستان در بعضی مناطق. گردشگران اندکی ( احتمالاً از بومی ها) برای چیدن سبزی های کوهی به دل دشت زده اند که زیر سایه درختان را بهترین مکان برای استراحت تشخیص داده اند. بعد از طی 20 دقیقه وقتی نیسان آبی را می بینیم دلمان قرض می شود، با راننده نیسان توافق می کنیم با قیمت 120 هزار تومان ما را تا دشت لاله های واژگون ( گل اشک) ساورز ببرد تا مسیر برگشت که سرپایینی است را خودمان پیاده بیاییم. صاحب نیسان به راننده ما می گوید پشت سرش بیاید تا جایی که باید شیب تند را بالا بیاید و آنگاه ما از مینی بوس به نیسان برویم، راننده مینی بوس هم کمی خم به ابرو می آورد که ماشینش ضعیف است و تاب و تحمل جاده خاکی را ندارد، به هر حال پشت نیسان حرکت می کنیم که ناگهان نیسان در چشم به هم زدنی غیب می شود و ما که با سرعت 20 کیلومتر در ساعت در تعقیبش بودیم را به حال خود رها کرد که خوشبختانه بعد از یک ربع به سه راهی که قرارمان بود رسیدیم. ( فاصله جاده اصلی تا این نقطه 14 کیلومتر)

ابتدای مسیر طی شده با نیسان

17 نفری سوار نیسان که در سفرهای کانون همیشه یار و یاورمان بوده می شویم و پس طی حدود نیم ساعت در مسیر خاکی و پر شیب و پر پیچ و خم به دشت لاله های واژگون می رسیم، منظره و چشم انداز محشر است، مثل تکه ای از بهشت، در سکوتی عمیق، این لاله های احساسی گویی با آسمان قهر کرده اند و روی خوش به زمین نشان داده اند و این اشک ها خود را نگه داشته اند تا با کوچک ترین تماس به ساقه شان به زمین بریزند. چه بگویم که واژه در توصیف این لحظه و ثانیه کم می آورد.

دشت لاله های واژگون ساوِرز

وجود چشمه ای با آب خنک و گوارا، دلچسبی این منطقه را دوچندان کرده است.. ارتفاعِ جی پی اس 2750 متر را نشان می دهد، بادی خنک در حال وزیدن است. سرپرست می گوید اگر در میان لاله ها می روید یک تکه چوب همراه داشته باشید و مراقب مارها باشید.

در مدتی که آنجا بودیم چند گروه دیگر که از بومی های منطقه هستند با خودروهایشان که غالباً ویژگی (4WD ( Four Wheel Drive دارند، وارد می شدند، گروهی شامل 4 مرد که لباس پلنگی نظامی و محلی پوشیده بودند درست روبروی ما زیراندازشان را انداختند و به جای نظاره کردن دشت به گروه ما خیره می شوند ! هنگام رفتن یک گروه 3 نفری که مقدار زیادی قارچ کوهی تهیه کرده بودند و جوجه کباب و سیخ و گوجه و پیاز همراه داشتند توجه ام را جلب می کنند، جلو می روم و گپی می زنم:

– شما از کجا آمدید؟

– تهران

– چجوری اینجا رو پیدا کردید؟؟!! ( با تعجب زیاد )

ما اصالتاً لر هستیم و از طایفه بویر احمدی، برای استراحت و خوش گذرونی اومدیم اینجا

آتش درست کرده اند و وعده ای که  ما به عنوان وعده اصلی ( جوجه کباب)در نظر داریم در این وقت روز و به عنوان عصرانه میل می کنند…

قارچ کوهی، چیده شده از کوه ساورز

بازار عکاسی داغِ داغ است و هر کس می خواهد از این نقاشی طبیعت یک قاب یادگاری برای خودش داشته باشد. استراحت و سکوت و باد ، ابری نیمه و خورشید و دل شاد

زمان برگشت 5:30 عصر است، عکس دسته جمعی با گل های اشک می گیریم و یاد و خاطره آنها را در گوشه ذهنمان حک می کنیم.

مسیر برگشت حدود 5.5 کیلومتر است و در یکساعت و چهل و پنج دقیقه ( 1:45) طی شد. آقای مرتضوی هم با دم کردن چای، خونی دوباره در رگ هایمان جاری ساخت.

مسیر خاکی و پر پیچ و زیبای برگشت که پیاده طی شد

مار سمی که در مسیر برگشت رویت شد

عکس یادگاری و آخر سفری

ساعت 12:30 شب بلیط یاسوج-اصفهان داریم و بایستی مسیر 3 ساعته تا یاسوج و گذر از دیلگان و کندال را طی کنیم. همگی خسته ایم ولی با کلی حس خوب سفر را به اتمام می رسانیم. جلسه پایان سفر هم در مینی بوس برگزار شد و نقطه نظرات بیان شد.

https://goo.gl/maps/pzy8PqkdEuQ2

حدود مسیر طسوج به یاسوج

ساعت 11 به یاسوج می رسیم و با راهنمایی راننده به چلوکبابی آیلار می رویم که قیمت مناسب و کیفیت نسبتاً خوبی داشت و بسرعت برای 17 نفر شام را تهیه کرد…

با دو همسفری که خودرویشان در یاسوج بود خداحافظی می کنیم و همچنین با آقای راننده که با خوش رویی سه روز همراه ما بودند. ساعت 12 همگی سوار یکدستگاه اتوبوس بین شهری یاسوج- اصفهان می شویم ( قیمت بلیط 40 هزار تومان) . صبح جمعه ساعت 5:30 به ترمینال صفه اصفهان می رسیم که زودتر از حد تصورمان است و برای ساعت 6:30 بلیط اصفهان- تهران ( قیمت 33 هزار تومان) تهیه می کنیم و ساعت 1:30 ظهر جمعه به ترمینال بیهقی می رسیم. موسم تلخ خداحافظی که امید می بندیم به دیدار و سفری دوباره

همسفر تنها نرو، بزار تا با هم بریم

سرنوشتمون یکی، هر دومون مسافریم

کانون گردشگران جوان ایران- Irangardan.ir

سید محمدرضا آیت الله زاده

اردیبهشت 96

 

یک دیدگاه

  1. عالی، عالی، عالی
    در سفرتان شریک شدم
    سپاسگزارم

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !